سوسول فا

دانلود رمان ایرانی ندای من

دوشنبه , ۲۹ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دانلود رمان ایرانی ندای من

دانلود رمان ایرانی ندای من

زندگی هر کسی یه طوری شروع میشه، یکی با ازدواج یکی با به دنیا اومدنِ بچه اش یکی با برگشت کسی که میخواد هر کس زندگیش با یه اتفاقِ شاد شروع میشه…
اما من نه… زندگی من با طلاقم شروع میشه… شاید طلاق واسه خیلیا بندی باشه واسه آزارشون اما واسه ی من طلاق یه نقطه ی شروعِ… یه زندگیه تازه…
برعکسِ خیلیا که زندگیشون با عشق شروع میشه و بدونِ عشق پایان پیدا میکنه زندگیِ من بدونِ عشق شروع شد… قبول دارم این بین گاهی عشق هم بود اما همه اش نه… چیزی نبود که الان به خاطرِ پایانش بخوام حسرت بخورم. من بیشتر حسرت این روزهای از دست رفته ام رو میخوردم، روزهایی که با مجید و بی مجید سپری شده بود…
انگار همین دیروز بود که توی دادگاه نشسته بودم و قاضی داشت با نگاه تیزبینانه اش مدارک رو نگاه میکرد، قاضی دست از نگاه کردن به مدارک برداشت و به سمت من گفت: خانومِ غزالِ سرمدی؟
با حرکت سر تایید کردم و او به حرفش ادامه داد: ادعای شما اینه که همسرتون دو ساله شما و دخترتون رو ول کرده به امونِ خدا این ادعا درسته؟
گلوم و صاف کردم مثلِ هر وقت دیگه ای که توی فشار بودم صدام لرزشِ خاصی داشت: بله حاج آقا همسرِ من دو ساله که با ما زندگی نمیکنه…
مدارک رو از دستش انداخت پایین: پس چطور شما الان به فکرِ دادخواست طلاق افتادین؟
چشمام و روی هم گذاشتم: فکر میکردم برگرده…
عینکش رو در آورد و چشماش رو با انگشتانش مالش داد: با توجه به مدارکتون و با توجه به صحبت های وکیلتون دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه جز دخترتون، فکر کردین که بعد از طلاق قراره پیشِ کی بمونه و حضانتش با کیه؟
با اطمینان سر تکون دادم: با مجید صحبت کردم حاج آقا، قرار بر این شده که من به هیچ عنوان ادعایی بر اموالش نداشته باشم یا نفقه و یا مهریه در عوض حضانت دخترم با من باشه…
پوزخندی رو لبش نشست: من که نمیتونم صرفا به خاطرِ حرف شما این گفته رو قبول کنم که… خدا رو شکر که وکیلم چنین چیزی رو پیش بینی کرده بود به خاطرِ همین مجید رو مجبور کرده بود تا وکالتنامه ی این کار رو به من بده… وکالتنامه ای که به صورت رسمی توی محضر تنظیم شده بود. همین آخرین باری که مجید اومد این کار رو برام کرد… به عنوانِ آخرین کاری که به عنوانِ همسرش ازش انتظار داشتم… با دست توی کیفم و جستجو کردم و بالاخره برگه ی وکالتنامه رو در آوردم و از جام بلند شدم: بفرمایید جنابِ قاضی. نگاه دیگه ای هم به برگه انداخت و لبش به نشانه ی لبخند کج شد: فکرِ همه جارم کردیا…

دانلود در ادامه مطلب

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 462 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.