سوسول فا

دانلود رمان تند باد

جمعه , ۲۶ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

عنوان رمان:تند باد

نویسنده:بهاره.ش

تعداد صفحات پی دی اف:۲۱۳

منبع: وبلاگ کاغذ های باطله

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

آغاز رمان:
مردم هر روز می میرن. مثل امروز صبح که آقای کمالی مرد. شاید تا من برگردم دفنش کرده باشن.صبح که از خونه زدم بیرون فهمیدم. دیشب تا صبح کابوس دیدم. لعنتی. از این عطر تلخ بدم میاد. بدم میاد. بدم میاد.
پ.ن: باید دیگه از روی این نیمکت بلند شم. در ورودی درست اون ور خیابونه. شیش تا اتوبوس تا حالا رد شده. اولین روزیه که دارم می رم دانشگاه. کلاسم احتمالا دیر بشه و من دارم از اضطراب می میرم.
***
شلوغی راهرو ها و دانشجوهای ترم اولی با برگه های انتخاب واحد به دست صحنه تکراری اوایل هر ترم بود. نسیم و ستاره از همان لحظه انتخاب واحد با هم آشنا شده بودند و بر طبق اصل نانوشتنی دانشجوهای ترم اول همیشه دوست دارند با یک نفر دیگر این طرف و ان طرف بروند تا تعداد گم شدن ها به حد اقل برسد. نسیم نگاهی به بلوک مقابلش کرد و گفت:
– چه فایده داره وقتی تابلو اسم بلوک کنده شده. ما بدبدختا از کجا باید بفهمیم که این کدوم بلوکه!
ستاره که گوشه برگه انتخاب واحدش را توی دهانش خیسانده بود نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
– چاره ای نداریم باید اعتراف کنیم که ترم بوقی هستیم و بریم از کسی بپرسیم.
نسیم نگاه مرددی به او انداخت و سر تکان داد. ستاره هم که تائید او را گرفته بود برگشت و اولین نفری را که دید خفتش کرد:
– ببخشید!
پسری که قدم تند کرده تا از کنارشان رد شود با صدای ببخشید ستاره فوری ایستاد:
– با من بودین؟
نسیم نگاهی به ستاره انداخت و با چشم اشاره کرد که بپرسد. ستاره هم فوری گفت:
– ما دنبال بلوک سی می گردیم.
پسر پا به پا شد و با لبخندی یک وری گفت:
– ترم یکی هستین؟
نسیم نگاهی به ستاره انداخت و انگار گفت:
– منظورش همون ترم بوقیه!


ستاره دسته موهایش را که روی پیشانی اش ریخته بود با حرکت سر کنار زد و گفت:
– بله. ما باید بریم کلاس…
و دوباره برگه انتخاب واحدش که گوشه اش نم برداشته بود و به عقب آویزان شده بود نگاه کرد و ادامه داد:
– …۱۰۵ بلوک سی.
پسر خم شد و نگاهی روی برگه او انداخت و بعد سری تکان داد و گفت:
– بلوک سی همینه. کلاستون هم طبقه اوله…کلا کلاسای صد طبقه اول دویست دوم و سیصد سوم. اینجوری پیدا کردنش راحت تر می شه.
لبخند کش آمده نسیم و ستاره حالا واقعی تر شده بود.
– دستتون درد نکنه آقای…
سری تکان داد و گفت:
– حمیدی…راستین حمیدی.
– ممنون آقای حمیدی.
راستین پا به پا شد و خواهش می کنی گفت و به راهش ادامه داد. وقتی وارد بلوک شد برگشت و نیم نگاهی به آن دوتا که دوباره کله شان را توی برگه های انتخاب واحداشان کرده بودند انداخت. سری تکان داد و به راهش ادامه داد. صدای داد و فریاد دوستانش از ته سالن درست رو به روی کلاس ۱۰۶ ایستاده بودند بلند شد. او خندان به سمتشان رفت.
– برید کنار که خیلی خسته ام.
پویان زد به شانه اش و گفت:
– اول صبحی؟
راستین نگاهی به پشت سرش انداخت. نسیم و ستاره به همان سمت می امدند. به سمت پویان و دو نفر دیگر خم شد و گفت:
– جلسه توجیهی داشتیم با دوتا ترم…
همه تکرار کردند:
– بوقی..
راستین هیس بلندی گفت و با سر به نسیم و ستاره که به آنها نزیک شده بودند اشاره کرد و گفت:
– سوتی ندیدن.
و یک وری به دیوار بین دو کلاس تکیه داد و بی خیال با دوستانش مشغول حرف زدن شد. نسیم وقتی داشتند وارد کلاس می شدند با آرنج به پهلوی ستاره زد و گفت:
– خودش بود؟
– آره! دو دقیقه نگذشته. یادت رفت؟
نسیم سعی کرد لبخند را روی چهره اش را نگه دارد.
– استفهام انکاری بود!
– هان؟
نسیم او را داخل کلاس هول داد. محمد بعد از رفتن دخترها به راستین گفت:
– خیلی خلی باید آدرس اشتباه می دادی برن بچرخن کلاسشون دیر شه بخندیم.
راستین ابرویی بالا انداخت و گفت:
– چرا به فکر خودم نرسید؟
– چون مخ هر کسی به داداشت نمی شه؟
و به خودش اشاره کرد. پویان دستی به بینی اش کشید و گفت:
– هنوزم دیر نشده.
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
– رستمی اگه تا پنج دقیقه نیاد. دیگه نمی اد.
هنوز حرفش تمام نشده بود که راستین زد به شانه اش. پویان برگشت و دختری را دید که نگاهش روی برگه انتخاب واحد و شماره کلاس ها می چرخید. نیشخندی زد. دستش را جلوی دهانش گرفت. سینه ای صاف کرد و گفت:
– هدف شناسایی شد.
بقیه آرام خندیدند. فرهاد گفت:
– ولی حیفه ها نگاش کن.
راستین زد به شانه اش:
– بی خیال خرابش نکن.
پویان هم سرتا پای دختر را نگاه کرد. بد نمی گفت فرهاد. ولی چاره ای نبود برگشت و مشغول گپ زدن شدند. دختر مردد به شماره کلاس نگاه کرد و بعد نگاهی به پویان و بقیه انداخت و آرام او را صدا زد:
– ببخشید!
پویان شنید ولی به روی خودش نیاورد. دختر پا به پا شد و دوباره او را صدا کمی بلند تر صدا زد:
– ببخشید؟
پویان چشمکی به دوستانش زد و بعد با جدیت به سمت دختر چرخید و گفت:
– با من بودید؟
دختر نگاه خجالت زده ای به او انداخت و  به در کلاس اشاره کرد و بعد گفت:
– بله! کلاس ۱۰۵٫٫٫۱۰۵ سی همین جاست؟
پویان تعجب را ریخت توی نگاهش و گفت:
– ۱۰۵ هست ولی سی نیست!
– پس سی کجاست؟ من الان از یکی پرسیدم البته اونم شک داشت همین جا باشه؟
پویان سوالی که همیشه از پرسیدنش لذت می برد را با لبخند مسخره ای پرسید:
– ترم یکی هستین؟
دختر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– بله. بهم می گین بلوک سی کجاست؟
پویان توی دلش گفت:
– وای ناز بشی کوچولو!
و رو به دختر ادامه داد:
– آخ ببخشید. بله. از در که رفتی بیرون مستقیم برو. بلوک سی دقیقا اون طرف محوطه است.
دختر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– وای پس دیر می رسم. خیلی ممنون.
و بدون حرف دیگری دوان دوان به سمت خروجی رفت. با این کار او خنده جمع دوستانش بلند شد.
– وای خیلی فاز میده. بیان همه رو همین جوری سر کار بذاریم. یه ماهی سوژه امون جوره.
پویان برگشت و به شبح دختر که از پشت شیشه پیدا بود و دوان دوان از دور می شد نگاه کرد و با خودش گفت:
– حیف بود. پروندمش. عمرا قیافه من یادش بره!
***
شنبه پنجم مهر ادامه:
به کلاس دیر رسیدم. چرا فکر می کردم لباسایی که پوشیدم جلب توجه نمی کنه! وگرنه چرا منو انتخاب کردن؟ چهار نفری بهم خندیدن. بخاطر من خندیدن. بعد از مدت ها لبخند زدم. حالم خوبه!
پ.ن: از دانشگاه خوشم میاد. پر از بوهای خوبه! اوخ…استاد…
***
پویان هنوز درگیر لبخند دختر بود. وقتی عرق ریزان برگشته بود . هر چهار نفر آن طرف راهرو ایستاده بودند. با آمدنش هر چهار نفر بدون هماهنگی قبلی زیر خنده زدند. دختر جلوی در کلاس مکث کرده بود و برگشته بود و نگاهشان کرده بود.. پویان لبخندی زده و شانه ای بالا انداخته بود. دختر نگاهی روی چهره های آن چهار نفر انداخته و لبخند کم رنگی زده و وارد کلاس شده بود. هر چهار نفر تعجب کرده بودند. توقع اخم یا حرف خاصی داشتند. ولی دختر فقط لبخند کم رنگی زده بود و رفته بود.
– هوی کجایی؟
پویان برگشت و به راستین نگاه کرد.
– هان؟
– می گم چته تو فکری؟
– هیچی! اصلا چرا ساعت هشت صبح شنبه کلاس برداشتیم؟ استادم که نیامد.
– چون این واحد فقط همین ساعت ارائه میشد این ترم. یادته این سوالو از روز انتخاب واحد تا الان صد بار پرسیدی!
– می خوام برم حذفش کنم.
قبل از اینکه راستین جوابش را بدهد در بلوک سی باز شد و نسیم و ستاره و پشت سرشان همان دختری که صبح او را سرکار گذاشته بودند بیرون آمدند. پویان زد به شانه راستین و گفت:
– دوستات!
راستین با تعجب برگشت و به آن سمت نگاه کرد و بعد با آرنج محکم کوبید به پهلوی پویان. اخ پویان توی خنده اش گم شد. ستاره با دیدن راستین لبخندی زد و مانتوی نسیم را گرفت و نامحسوس به سمت نیمکتی که آن دوتا نشسته بودند کشاند. نسیم آرام نق زد:
– کجا می ریم؟
– خوب می خوام کلاس بعدی رو بپرسم!
– دوباره از همین؟ ضایع نیست؟
– نه بابا…شاید قسمت شد بیشتر آشنا شدیم. از تیپش خوشم میاد.
نسیم برگشت و نگاه متعجبی به ستاره انداخت. هنوز دو ساعت از آشنایی اش با این پسر نمی گذشت. نسیم مقابلشان ایستاد و با لبخند سلام کرد:
– سلام آقای حمیدی؟
راستین و پویان هر دو از جا بنلد شدند.
– سلام خانما!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 462 پست

برچسب ها

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.