سوسول فا

رمان ایرانی عاشقانه هرگز رهایم نکن

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان ایرانی عاشقانه هرگز رهایم نکن

رمان ایرانی عاشقانه هرگز رهایم نکن

ساعت ۳ نیم شب بود و داشتم چرت میزدم ، دیگه بیش از این نمی تونستم بیدار بمونم ، اما هنوز هیچی نخونده بودم ،۶ روز دیگه کنکور داشتم و بجای اینکه دوره کنم داشتم فصل های آخر شبکه رو میخوندم. چقدر عقب بودم ، همه اش تقصیر این یما بود . آخه الان وقت عروسی گرفتنه ، ۸ مرداد یعنی دو روز بعد از کنکور من عروسی ریما بود و همه به غیر از رضا من رفته بودن یزد تا کارای عروسی خانم رو انجام بدن.رضا هم که سرباز وظیفه بود و مرخصی گرفته و اومده بود بندر پیشه من تا من کنکور بدم و با هم به یزد بریم . یک ده دقیقه ای میشد که داشتم به اینا فکر می کردم که با صدای سعید از فکر و خیال بیرون اومدم :
– اه اینم چقدر خر پف میکنه !
سعید پسر دایی و داداشم بود ، آخه وقتی بدنیا اومد زن دایی مریض بود و مامان من بهش شیر داد . سعید و علی پسر خالم دیروز اومده بودن بندر تا تو کارا به رضا کمک کنن و بعد هم ما رو با خودشون ببرن .اون شب دیگه نتونستم درس بخونم چراغو خاموش کردمو و خوابیدم روز بعد با صدای سعید از خواب بیدار شدم :
– رها رها پاشو، اینجوری هیجا قبول نمیشی .
– باشه پاشدم .
– رها با توام پاشو دیگه .
تو تختم نشستم و خواب آلود گفتم:
– وای چقدر حرف می زنی تو !
– پاشو ببینم بیا صبحونه .
رفت بیرون و من دوباره تو جام خوابیدم ، با ریخته شدن آب سرد روی سر و صورتم از جا پریدم ، سریع بلند شدم و افتادم دنبال سعید ، مثل زن ها جیغ زد و فرار کرد ، بدون اینکه حواسم به سر و وضعم باشه همنجوری از اتاق پریدم  بیرون ، رفته بود پشت مبل و می رقصید و مثلا داشت منو مسخره می کرد .
– اگه جرات داری بیا بیرون، بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت خون گریه کنن آقا سعید !
رضا و علی از آشپزخونه اومدن بیرون و به من نگاه کردن . رضا گفت :
– سعید ، باز چیکارش کردی دیوونه؟
– هیچی بخدا،فقط از خواب بیدارش کردم .
– دروغ میگه ،نگام کن روم آب ریخته،تختمم خیسه خیسه .
– مگه چیکار کردی که تختت خیسه ؟!
رضا گفت :
– بسه سر به سرش نذار .
یهو چشمم افتاد به علی که به من زل زده ، تو دلم گفتم دیوونه معلوم نیست چ…؟ بلند داد زدم :
– وای …
و سریع رفتم تو اتاقم،دلم میخواست سعید و خفه کنم،تو دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم ،تو آینه به خودم نگاه کردم و یادم افتاد تاب و شلوارک پوشیدم.
– آبروم رفت خدا !
یه نیم ساعتی تو اتاق بودم که سعید اومد داخل:
– برو بیرون بچه پررو !

دانلود در ادامه مطلب

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 462 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.