سوسول فا

رمان عاشقانه ایرانی محک

یکشنبه , ۲۸ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان عاشقانه ایرانی محک

Mahak

فنجان خالی قهوه اش را روی میز گذاشت و خشک گفت : خوبه … برو !
احمد بی چون و چرا گفته اش را اجرا کرد..
سریع بلند شد..کمرش خشک شده بود . دمای بدنش بالای ۴۰ درجه بود و خون در رگ هایش قل قل میکرد. روبه روی پنجره ایستاد و پرده را کنار زد.
به پایین نگاه کرد ….(فرش ماشینی میزدند)
ابزار بافندگی بزرگ بود . اغلب خاکستری و بد صدا بود .
غالب کارگر ها در گروه های کوچک ۳ یا ۴ نفره بگو مگو میکردند. دست راستشان به کمرشان چسبیده بود و mیک پایشان کمی کشیده تر از دیگری به حالت کج مثل یک خط صاف بود .
ترس در چشم های همه بود . حق داشتند ! باربد گفته بود اگر مشکلی پیش امد نیمی از حقوقشان کسر میشود . اضافه کاری هم باید میکردند تا مضرات جبران شود. سیگارش را از جیب کت کتان سرمه ای رنگش بیرون برد و با فندک سفید و ساده جیب شلوارش روشنش کرد .
همان اول کار سرفه کرد..! کارگری سرش را بالا گرفت زیرچشمی نگاهش کرد و مشغول کار شد.
باربد اما چشم هایش فرش یاسی رنگ طرح ماهی را زیر نور مهتابی دید.
۱۰ فرش شبیه ان هارا برده بودند . ۱۰ تا فرش خاص ..!
زرشکی بود .گل های ریز و سپیدی داشت و حلقه های قهوه ای پررنگ دور تا دورش را قاب میگرفت.
تنها میراث خانوده اش بود.
باید برای یافتن دزد های ان ها بازی بدی را شروع میکرد..
….

دانلود در ادامه مطلب

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 462 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.