سوسول فا

بایگانی‌ها دانلود رمان ایرانی و عاشقانه | رمان جدید | رمان بدون سانسور - صفحه 20 از 41 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

جمعه , ۲۶ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دانلود رمان عاشقانه دو روی سکه

دانلود رمان عاشقانه دو روی سکه

– بله؟
– سلام سهیلا جان، کجایی؟
– سلام زن دایی جون، ببخشید کلاسم کمی طول کشید الان راه می افتم، گفتین میدان بهارستان کوچه میخک، پلاک ۳۵ ؟
– آره عزیزم، الان دانشگاهی؟
– بله.
– به علیرضا می گم بیاد دنبالت.
با دستپاچگی گفتم:
– نه، نه، اصلاً، زحمتشون می شه، خودم میام.
– با ماشین می آد سهیلا جون، پیاده که نمی خواد بیاد! قرار شد تعارف با هم نداشته باشیم ها! از اصرار زن دایی کفری شدم و زیر لب غر زدم: »اَه، این زن دایی هم چقدر گیره! «
– چیزی گفتی سهیلا جون؟
وای چه گوشهای تیزی داشت!
– من؟! نه! راستش من هنوز یه کم دیگه کار دارم معلوم نیست کی تموم بشه، برای همین نمی خوام مزاحم پسردایی بشم!
– باشه هر طور مایلی، پس منتظرت هستیم فعلاً خداحافظ.
– خداحافظ.
نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به نیمکت، با خودم گفتم: »فرمانیه کجا بهارستان کجا! « نگاهی به اطراف کردم وجود دختر و پسر جوان بر روی یکی از نیمکت های پارک توجهم را جلب کرد! ظاهراً در همین چند دقیقه ای که با زن دایی مشغول صحبت بودم آمده بودند. در احوالشون کنجکاو شدم، هر از گاهی پسر حرفی می زد و دختر از خنده ریسه می رفت.
درست شبیه من و بهزاد! آن روزها خودم را جزو خوشبخت ترین آدمهای روی زمین می دانستم، اما صد حیف که تمام آن خاطرات شیرین به یکباره تبدیل به کابوس سیاهی شد که هنوز هم رهایم نمی کند.

دانلود رمان موبایل در دستان سرنوشت

دانلود رمان موبایل در دستان سرنوشت

– زینت خانم! زینت خانم! چرا این تلفن رو جواب نمی دی؟
– بله آقا، اومدم. دستم توی ظرفا بود، اومدم.
– الو، بفرمایین.
– منزل آقای سروستانی؟
– بله بفرمایین.
– لطفا بفرمایین آقای امیر سروستانی صحبت کند.
– گوشی خدمتتون.
-آقا با شما کار دارن.
– کیه؟
– نمی دونم، معرفی نکرد.
– خیلی خب شما بفرمایین.
– بفرمایید.
– جناب امیر سروستانی؟
– بله، شما؟
– لطفا همراه با شناسنامه تشریف بیارین کلانتری منطقه ی یازده.

دانلود رمان عاشقانه ایرانی دیکته زندگی

دانلود رمان عاشقانه ایرانی دیکته زندگی

سرم و بلند کردم و چشم در چشم دو جفت چشم سرد و بی روح شدم. انگار که روح صاحب آن دو چشم، خیلی وقت پیش مرده بود. سرم و کج کردم، سرش کج شد. زمزمه کردم:
نه، قلبش خیلی وقت پیش مرده!
دوباره سرم و راست کردم و اونم سرش راست شد. صدای دکتر تموم گوشم و پر کرد:  تو هنوز زنده ای! نفس بکش. حضورت و به دنیا اعلام کن. شرایط هر چه قدر سخت یا طاقت فرسا باشه تو می تونی اون شرایط و تغییر بدی، می تونی رویاهایی رو که زمانی تو سر داشتی به واقعیت تبدیل کنی. چه طوری؟ با مراجعه به قدرتی که درون توست. اسم این قدرت ضمیر باطنه. حتی همین لحظه که من این حرف ها را برای تو می زنم این قدرت درون توست که می تونه در عرض چند دقیقه همه چیز رو تو زندگی من و تو و همه عوض کنه. فقط کافیه این قدرت رو آزاد کنی. علت این که می تونم با اطمینان این رو به تو بگم اینه که خودم به مقدار زیادی از این قدرت برای تغییر زندگیم استفاده کردم. من در عرض مدت یک سال شرایط زندگیم رو عوض کردم. یادحرف  احمقانه ی خودم در مقابل طومارِ دکتر می افتم:

احساس می کنم برای اولین بار به جایی اومدم که توش آدمایی هستن که می تونن من و درک کنن. دکتر شما خیلی قشنگ صحبت می کنید.
چه طوری این جملات را انقدر زیبا کنارِ هم چیدید؟

دانلود رایگان رمان عروس هزار داماد

دانلود رایگان رمان عروس هزار داماد

با صدای داد اقدس خانم از خواب پریدم…متکا رو روی گوشم فشار دادم و زیر لب فحشی نثار خودش و جد و ابادش کردم…چشمام رو روی هم فشار دادم تا شاید دوباره بتونم بخوابم ولی مگر میشد با این سر و صدایی که این زنیکه به پا کرده بود خوابید؟!
غرغرکنان پتو رو با پا به کناری پرت کردم و از جا بلند شدم…دستی به چشمام کشیدم و با چشمان ریز شده دنبال کش سرم گشتم…کنار پشتی افتاده بود…بشکنی زدم و به سمت تک پشتی اتاق رفتم و کش رو برداشتم…بدون اینکه موهام رو شونه کنم اونا رو بالای سرم جمع کردم و با کش بستم…به سمت کمد دیواری
چوبی پوسیده که درست کنار در ورودی جای گرفته رفتم و کلاهم رو از بین اون شلوغ بازار پیدا کردم…سوز سردی می اومد ولی حوصله پیدا کردن کاپشنم رو نداشتم و ترجیح دادم با همان لباس مردانه نازک بیرون برم…موهام رو زیر کلاه پنهان کردم و از اتاق بیرون زدم…طبق معمول همیشه،حیاط به بازار مس گرها تبدیل
شده بود…حیاط نبود که کاروانسرای محله بود…نگای زنای همسایه رو روی خودم حس کردم ولی باز مثل همیشه خودم رو به بی خیالی زدم و سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و به طرف مستراح رفتم…
ابی به صورتم زدم و با حوله کوچیک صورتیم صورتم رو خشک کردم…قفل در رو کنار زدم و به سمت بیرون فشار دادم…لعنتی گیر کرده بازم…از بوی گند فضا حالم داشت بهم میخورد…با پا لگد محکمی به در زدم که با صدای بدی به دیوار خورد…بی خیال چشم غره اقدس خانم راهم رو به سمت اتاقم کج کردم که حرفش وادارام
کرد از حرکت بایستم…
-مگه در تویله ست که اینجوری می کوبی؟! مال بی صاحبه دیگه…
دستی زیر بینی ام کشیدم و پوزخندی زدم و گفتم:
-اجاره اش رو میدم…حرفیه؟!
چادرش رو دور کمر پیچید و با صدای جیغ جیغویش گفت:
-خوشم باشه…زبون دراوردی فرفره…همین امروز که جل و پلاست رو ریختم تو کوچه میفهمی که چطوری باید با اقدس خانم حرف بزنی…
پوزخند صدا داری زدم و دستم رو به نشونه برو بابا بالا اوردم و وارد اتاقم شدم…حوله رو گوشه اتاق پرت کردم و زیر لب نسناسی نثارش کردم…

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

دانلود رمان غنیمت پاییز برای موبایل

هوا دلگیر و بارانی است
و آن که دوستش دارم کنارم نیست
هوا دلگیر ، آسمان پر ابر
درختان در تکاپوی گریز از باد
و باران خیس
و حتی بی تو باران هم برایم مثل باران نیست
هوا یاد آور آن اولین دیدار پاییزی است
سعی کرد نگاهش نکند ، اما سخت تر از آن بود که تصورش را می کرد . تمام نیرویش را جمع کرد و رویش را برگرداند ؛ باید مهمانی راترک میکرد. این تنها راه بود .نفس های عمیق و کشدارش برای تسلط به اوضاع درون بود .
از خدمتکاری که دم در بود خواست پالتویش را بیاورد. بدون اینکه برگردد این پا و آن پا می کرد.فکر می کرد آماده دیدار شده است .اصلا برای همین برگشته بود ، برای تمام کردن همه ی کارهای نیمه تمامش .ولی زود بود .
از پشت صدایی شنید که نامش را می خواند : حسام ؛تو کجا این جا کجا .
دستی روی شانه اش نشست و همزمان با برگشتنش در آغوش دوستش جای گرفت . دوست سالهای دور یا شاید دوست سالهای نزدیک ،دوست مورد اعتمادش….
بهار را به او سپرده بود.نگاهش از روی شهیاد چرخید و روی بهار که در فاصله ای چند قدمی ایستاده بود قفل شد .توجه بهار به مهمانی بود.حسام برای دور کردن افکار مزاحم تک سرفه ای کرد و رویش را به سمت شهیاد برگرداند :
خانومت چطوره ؟ ….این تنها حرفی بود که در آن لحظه به ذهنش می رسید.
– خانومم؟ ابرویش را کمی بالا داد … از احوالپرسیای شما ، خوبه.اون از رفتنت بیشتر غصه دار شد.خیلی دوستت داشت مثل برادر بودی براش …. و دوباره لبخندش عمیق شد .
جوابی نداشت.به لبخندی تلخ بسنده کرد.دنبال حرف می گشت.باید خداحافظی هم میکرد.گیج بود و سردرگم . خدمتکار صدایش زد و پالتو را به سمتش دراز کرد.دستهایش هنوز روی پالتو بود که صدای جیغ مانند مهلا را شنید . قبل از هر عکس العملی دستهای مهلا دور شانه اش پیچید .

دانلود رمان عاشقانه فریال

دانلود رمان عاشقانه فریال

با بی قیدی شونه ای بالا انداختم و با چشمایی بی تفاوت که همیشه آدم رو آتیش می زد به فرزام نگاه کردم و گفتم:
– شرطم برای ازدواج همینه.
فرزام اخمی که بین ابروهاش چین انداخته بود رو بالا انداخت و در سکوت به سمت پنجره ی مطب رفت. برام احساسِ فرزام و یا هر پسرِ دیگه ای مهم نبود. این خود من هستم که برای خودم ارزش دارم. به غرورم بیشتر اهمیت می دم تا احساس و عاطفه ی یه پسر! و همین باعث شده تا این مرحله از زندگیم اوج بگیرم و حتی از همسن های خودم جلو بزنم. در واقع خیلی جلوتر.
با نگاه خیره ی فرزام، به خودم اومدم و نگاهم رو از چشمای غمگینِ فرزام گرفتم و به خودکارِ توی دستم که می چرخوندمش انداختم.
فرزام دست های خودش رو داخل جیبِ شلوارش گذاشت و با اخمِ ظریفی گفت:
– تا چه مدت؟ تا کی باید این جوری زندگی کنیم؟
به صورتش که کمی سرخ شده بود، نگاه کردم.
– نمی دونم! تا زمانی که آمادگی زندگی مشترک رو داشته باشم.
می دونستم کنار اومدن با این موضوع برای آقایان خیلی سخته، ولی من چاره ای جز این ندارم. نمی تونم چیزی رو قبول کنم که با قلبم رضایت کامل رو به اون کار ندارم.
فرزام با خشم چنگی به موهاش زد و سریع از مطب خارج شد. این سکوت و این خشم نشون دهنده ی این موضوع ست.
سرم رو با دستام گرفتم و یاد حرف های دیشبِ بابا افتادم. با دلسوزی بهم نگاه می کرد و حرف می زد.
– آخه دخترم، من برای خودت می گم، بیا و قبول کن. این پسره الان برای بار دهمه که داره از تو خواستگاری می کنه! آخه چرا قبول نمی
کنی؟
دست هام رو توی هم گره زدم و گفتم:
– بابا، این قدر دوست دارین از دست من راحت شین؟!
بابا نزدیکم اومد و سرم رو در آغوش گرفت و گفت:
– این چه حرفیه عسلم؟! تو پاره ی تنمی. اگه دست خودم بود تو رو همیشه پیشِ خودم نگه می داشتم، ولی چی کار کنم که تو باید بری، باید سر و سامان بگیری.

دانلود رمان عشق و جدل برای کامپیوتر

دانلود رمان عشق و جدل برای کامپیوتر

تازه داشتم توی تختم جا به جا می شدم که صدای نحس نیما، داداش گرام رو عرض می کنم، خواب نازنینم رو از سرم پروند.
– خاتون، خاتون، پاشو بیا تلفن!
بی توجه به حرفاش بالش رو گذاشتم روی سرم و همون طور که چشمام رو می بستم، داشتم فکر می کردم کجای خوابم بودم؟ آهان، آره داره یادم میاد …
– خاتون با توام ها! اومدی یا قطع کنم؟
اه، حالا اگه این نیما لال مونی گرفت! نمی ذاره آدم دو دقیقه کپش رو بذاره.
– خاتون!
– خاتون و کوفت، بگو خاتون مرده، خبرش بعدا زنگ بزنه دیگه!
دوباره می خواستم چشمام رو روی هم بذارم که جمله ی نیما باعث شد به جاش سیخ بشینم سر جام.
– رعنا جان می فرمایند بعدا زنگ بزنین. مردن به لطف خدا!
چی؟ رعنا؟ نه!
– نیما جان داداشی، قطع نکنی ها؛ اومدم.
نیما: باشه رعنا جان، تو هم سلام به خاله اینا برسون، فعلا خداحافظ عزیزم.
– با تو هستم نیما! می گم قطع نکن، اومدم دیگه!
رو تختیم رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم و با دو رفتم سمت پذیرایی، نیما رو هل دادم و پریدم روی تلفن.
– رعنا، رعناجونم. قطع نکردی که؟

دانلود رمان موبایل عاشق اسیر

دانلود رمان موبایل عاشق اسیر

از طرز حرف زدنش متنفرم…..انقدر تن صداش نازک و دخترون است که گاهی صداشو نمی شنوم  مدل موهاشو اصلا دوست ندارم دستاش خیلی ظریفن انگار تا به حال باهاشون یه میخم بلند نکرده چه برسه به اجر هیکلی و توپره….. ولی شکم نداره…اره شکم نداره چیزی که من به شدت ازش بدم میاد بهش نگاه می کنم …..کنارمه… داره رانندگی می کنه ……خیلی خیلی خوشحاله .. حقم داره اون خوشحال نباشه کی باشه.(نیلا جون باشه )
دوباره صورتمو بر می گردونم و به جدول کشی های خیابون نگاه می کنم صورت کشیده و سبزه ای داره … چشمای قهوه ای .موهای مشکیشو فشن زده
نمی دونم چه اصراری به پوشیدن لباسای سفید داره
دندونای سفیدش بس که رفته دندون پزشکی به سرامیک کف اشپزخونشون گفته زکی…
مفت خوره خونه باباشه… اگه باباش نبود تا حالا از بی عرضگی خودش… جون به عزرائیل داده بود…. مثلا مدیر داخلیه شرکت باباشه
کاش بابام به جای اینکه سنگ اینو انقدر به سینه می زد… سنگ منو به سینه می زد حالا به سینه نمی زد به سرش می زد… فکر کنم به سرشم زده که داره دستی دستی بد بختم می کنه همه چی از این عید نحس شروع شد …………ای کاش قلم پام می شکستو نمی یومدم ایران ..
منو پدرم ای یه ۱۰ سالی میشه که برای کار و زندگی از ایران رفتیم … مادرمم هم وقتی من ۸ ساله بودم تو سانحه رانندگی جونشو از دست داد و برای همیشه ترکمون کرد .. حالا فقط من موندمو پدرم
پدرم یکی از کارخونه داری مطرح و به نام بود…. و به قول معرف کارو بارش سکه است و از اونجایی که من تنها فرزند پدرم هستم بی برو برگردد وارث تمام ثروتش می شم و همین امر باعث می شه خیلیا سعی کنن به منو پدرم نزدیک بشن
اوه خواستگارا رو که نگید…. که وقتی یادم میاد هر تازه به دوران رسیده ای برای خواستگاری از من پا پیش می زاره تمام تنم مور مور میشه دقیقا داستان بد بختی من از اونجایی شروع میشه که عمو جوووون قادر از ما می خواد برای عید بیایم ایران پدرمم که حسابی سرش شلوغ بود از همون اول در خواست عمومو رد می کنه ولی این عموی ما مگه ول کن بود ….هی اصرار پشت اصرار که برای عید باید بیاید که دلم براتون تنگولیده و از این چرت و پرتا ( درست حرف بزن …عزیزم نیلا جون تو که جای من نیستی بدونی چه زجری می شکم )
…. عموم وضع مالی بدی نداره ولی نسبت به پدرم هیچه ….چندباری هم تو این ۱۰ سال همراه زن و پسرش برای دیدن ما امده

دانلود رمان فراتر از عشق با فرمت pdf

دانلود رمان فراتر از عشق با فرمت pdf

زینگ… باز صدای زنگ خونه به صدا در اومد باز چهارشنبه شد دو روز تعطیلی تا بریم عشق و حال. درسته که سال آخر دبیرستانم و بچه خرخون کلاس، ولی خوب یه جورایی شر کلاسم. این ویدام که همیشه فس فس می کنه. فقط یه ربع طول می کشه تا مقنعشو روی سرش مرتب کنه. بالأ خره خانوم تشریفشونو اوردن.
– توهم که همیشه فس فس می کنی از دوستم شانس نیوردم.
ویدا- اینقدر غر غر نکن. خب تا وسایلمو جمع کردم دیر شد.
– عین این بچه کلاس اولیا می مونی. ایش…
ویدا- حالا مگه چی شده؟ اگه اینقدر فک نزنی رفتیم خونه.
– شما یه ذره دیگه حوصله کنی مهمون آقا پسرای گل خیابونی می شیم.
قیژ… یه ۲۰۶ مشکی راست جلو پامون ترمز کرد. در گوش ویدا گفتم : عرض نکردم اینم یکی از مزاحما.
ویدا- حالا نگاهش کن ببین کیه؟
– هوی! من محرف نیستما. تو درباره ی من چی فکر کردی هان هان هان؟
با صدای بلند گفتم : ای تو روح هر چی مزاحمه.
یه مرتبه پسره پارازیت در کرد و گفت: خانوم ماشین دربست نمی خوایین؟
ا?! این چه قدر صداش آشناست. نگاهش کردم. اینکه رامتین پسر عمومه. چه قدر کلاس داره جلوی دوستای صمیمیت یکی بیاد دنبالت.
اونم کی؟ پسر عموت.
از ویدا خداحافظی کردم و شیرجه رفتم تو ماشین رامتین.
– به به ماشین نو مبارک! پس شیرینیش کو؟
رامتین- شیرینیش اینه که خودم شخصا اومدم دنبالت.
– نه اون بحثش جداست. جمعه چلو کباب مهمون تو. چه طوره؟
رامتین- یه دختر درس خون جمعه و شنبه حالیش نیست عین یه بچه ی خوب می شینه سر درس و مشقش.
– ایش… برای چی اینقدر می پیچونی؟ خب بگو شیرینی نمی دم خسیس.
رامتین خندید و گفت : من برای خودت گفتم وگرنه من حاضرم جمعه همین هفته.
– ماشینه رو با پول خودت خریدی؟
رامتین- آره.
– دمت جیز من از بچگی عاشق آدمای مستقل بودم.
اینقدر حرف زدیم که اصلا نفهمیدم چه طوری رسیدیم خونه. از رامتین خداحافظی کردم رفتم خونه. مامان داشت برای غذا سالاد درست
می کرد.
– سلام مامانی!

دانلود رایگان رمان دیوار به دیوار

دانلود رایگان رمان دیوار به دیوار

یه پرندست یه پرندست یه پرندست
یه پرندست که از پرواز خود خسته ست
بن بالشو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه حتی به یادش فردا
من با دیوار آشنا شدم و تو هم از دیوار گذشتی!
من با دیوار تو را شناختم و تو با!
فصل اول
یک اتفاق کوچک!
صدای زنگ ساعت روی اعصابم بود، بی اختیار ساعت را از روی میز کنار تخت برداشتم و به طرف دیوار پرتش کردم. ”آخیش!بالاخره صداش قطع شد، راحت شدم“
با آرامش چشمانم را بستم که به جای خواب چهره ی سرخ از خشم خانم خوش خلق!جلوی چشمم امد …
”والا تا حالا کسی لبخند روی لب این بشر ندیده، گاهی وقتا به آدم بودنش شک میکنیم، مریلا که میگه این آدم نیست یه رباته که توی دستوراتش فقط اخم و عصبانیت و پرخاش و گیر دادن تعریف شده!”
صد رحمت به زنگ ساعت که کمتر از چهره ی خانم ناظم روی اعصاب رژه میرود!
با ناراحتی پتو را به کناری زدم و از جایم بلند شدم. حس صبحانه خوردن نبود، با حوصله جلوی موهایم را درست کردم و از ته دل دعا کردم اول صبح رخ به رخ خانم خوش خلق نشوم …
”اگه شانس منه که از جلوی در دبیرستان با سر میرم تو شکمشو اول از همه نگاهش میفته روی موهام، بعد ابروهام، بعدناخنهایم و در انتها هم مانتو … و بساط هر روز تکرار میشه!جالبی قضیه اینجاست نه روی من کم میشه نه روی اون“!
ساعت ۲۰ :۷ دقیقه از خانه بیرون رفتم. ساعت ۳۰ :۷ زنگ میخورد. اگر سریع می رفتم و به اطراف سرک نمیکشیدم، به موقع می رسیدم. پس سرک کشیدن و شیطنت را به راه برگشت واگذار کردم.

صفحه 20 از 41« بعدی...10...1819202122...3040...قبلی »