سوسول فا

بایگانی‌ها دانلود رمان ایرانی و عاشقانه | رمان جدید | رمان بدون سانسور - صفحه 30 از 41 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

جمعه , ۲۶ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان عاشقانه موبایل نام تو زندگی من

نگاه بیمار گونه ی زن جوان، روی صورت پدر لغزید و در آخر لبخندی بی جان به لب هایش آورد. اما لبخندش با دیدن قاب عکس روی طاقچه ماسید.
چشمانش را بست و آهی کشید. آهی از یک درد پنهان.
با صدای پدر چشمانش باز شد.
– ماه بانو آب بیار.
نخواست دل پدر در آن لحظات بشکند. به زور لبخندی کم جانی زد و گفت:
– وقتم تمومه آقاجون. مثل همیشه شما بردین. برنده ی این بازی شما بودین.
نگاه پدر در قاب عکس روی طاقچه گیر افتاد.
با چشمانش مادر را دنبال کرد که با چشمانی اشک آلود وارد اتاق شد و همین که خواست به دلبندش نزدیک شود زن جوان با جمله ای، جان خسته اش را به آتش کشید.
– نه عزیز. نزدیک نیا! دیگه آخرشه.
هق هق مادر سکوت اتاق را شکست و دلش را به درد آورد.
سنگینی نگاه پدرش را بروی خود دید. لبخند تلخش را تکرار کرد و نگاهش را در آن چشمان پرغرورش دوخت.
– آقا جون شنیدین می گن: “نفرین عاشق زود می گیره؟”
صدایی از پدرش خارج نشد. فقط خیره به چشمان او نگاه می کرد.
جز صدای هق هق گریه ی آرام مادر صدایی دیگر در آن اتاق شنیده نمی شد.
زن جوان دستش را به سمت گردنش برد. گردنبندی را جدا کرد و لبخندی به مادرش زد و نگاه آخرش را به پدرش دوخت. نفس عمیقی کشید.
– نفرین می کنم. آقاجون نفرین عشقی که شما رو به زانو در بیاره. نفرینی که شما رو به سجده عشق در بیاره. عشقی که شما نمی تونین جلوش رو بگیرین.
عشقی از همین خاندان و از خون شما، که شما جلوش کم بیارین.
نفسش را پر صدا بیرون داد و چشمان زیبایش را برای همیشه بست.
صدای بلند نوزادی که تازه به دنیا آمده بود، با صدای فریاد ماه بانو در آن خانه پیچید.
شوهرش را کنار زد و کنار جسد بی جان دختر دلبندش زانو زد.
در با صدای بلندی باز شد و مرد جوانی سراسیمه وارد شد. با دیدن صحنه ی پیش رو به زانو افتاد.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان نوتریکا 1

دانلود رمان نوتریکا جلد اول

سلام…
-سلام… سلام….
-مامان… ماماااااان؟!
-اُه من مردم از این استقبال گرم…
-کسی خونه نیست؟
به سمت اشپزخانه رفت و با ناخنک زدن به ظرف سالاد رها شده روی اُپن کمی کاهو و خیار برداشت.تا انجا که به یاد داشت از گوجه فرنگی متنفر بود.
-علیک سلام… و کاهو را از چنگش بیرون کشید.این قبیل زورگیری ها مختص نوید پسر دوم خانواده ی اقای نیکنام بود.
صدای تلفن باعث شد به سمتش برود و جواب حرکت زشت نوید را به بعد موکول کند.
طوطیا:حاضری بریم؟
-ناهار نخوردم…
طوطیا:کوفتو بخوری… ساعت سه …. هنوز نخوردی؟
روی دسته ی مبل نشست و گفت: تا هشت بازه…
طوطیا با دلخوری گفت: حالا چی میشد الان بریم… مگه قرار نبود صبح بریم …نورا هم کلی ازت شاکیه… تازه حالا هم میگی نه؟
-خوب میخوام ناهار بخورم…
طوطیا باز گفت: کوفت و بخوری و تلفن را کوبید.
نوید نگاهش کرد و پرسید: نرفتی هنوز؟
نگاهش را به ساعتش دوخت و گفت: نه… مامان کجاست؟
نوید با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: خونه خاله سیما… کجا میخواستی باشه… من دارم غذامو داغ میکنم…
-منم دارم میرم ثبت نام… فعلا… و به سمت در ورودی حرکت کرد.
نوید: ناهارتو بخور بعد برو…
-طوطیا چت میزنه حوصله اشو ندارم… خدافظ… و در را بست.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه ایرانی میراث با شکوه

دانلود رمان عاشقانه ایرانی میراث با شکوه

لحظه خداحافظی خیلی سخت تراز آنی بود که فکرش را کرده بودم مروارید با اینکه قول داده بود با لبخند بدرقه ام کند اما نتوانست اشکچشم هایش را مخفی نگهدارد. تا دقیقه آخر چشم به راه دیدن سپهر بودم اما نیامد. با جرو بحث های این چند روزه فکرش را می کردم که برای خداحافظی نبینمش. اما به جایش گلبهار به همراه پدر مادرش برای بدرقه امده بودند. تا وقتی به سر جاده برسیم سعی کردم حرفایم را با گلبهار درمیان بگذارم:
– گلبهار مواظب سپهر و مروارید باش. نذارین آقا جانم چیزی بفهمه، سعی می کنم زود برگردم. دعا کن همه چیز خوب پیش بره و دست پر برگردم اونوقت اولین کار، گرفتن عروسی تو و سپهره. قول بده هیچ وقت سپهر رو تنها نذاری… قطره اشکی که در چشمانش حلقه بسته بود جاری شد با مهربانی دستان سردم را به دست گرفت و گفت:
– چشم عزیزم، خیالت راحت، خودت که می دونی مامان خورشیدم چقدر حواسش به بچه هاست، تورو خدا تو فقط مراقب خودت باش… سری تکان دادم و ملتمسانه به آقا رحمت چشم دوختم:
– تورو خدا حواستون به آقا جانم باشه ها نکنه از ماجرا بویی ببره …
– نگران نباش دخترم تو فقط مراقب خودت باش البته من خیالم از آقای عظیمی و پدرام خان راحته وگرنه توهم مثل دخترم، اجازه نمی دادم همچین کاری کنی ولی بازم شیطونه دیگه…
خیلی خوب مفهوم حرفش را می فهمیدم برای خودش هم گفتن این سخنان مانند جان کندن بود این را از رنگ به رنگ شدن چهره و دست، دست کردنش فهمیدم با خجالت وسط حرفش پریدم تا ادامه ندهد:
چشم آقا رحمت، چشم …
ماشین سیاه رنگی سر جاده ایستاده بود که با دیدن ما جلو آمد برخلاف انتظارم پدرام خان از ماشین پیاده شد :
– سلام مش رحمت…

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان استاد بازی

دانلود رمان خارجی استاد بازی اثر سیدنی شلدون

تالار بزرگ پذیرایی پز از اشباح آشنایی بود که به آنجا ماده بودند تا سالگرد تولد کیت بلک ول را با او جشن بگیرند کیت آنها را تماشا میکرد که با آدمهایی که از گوشت و خون بودند می آمیختند و همچنان که این مدوعوین متعلق به زمان و مکانی دیگر در زمین رقص و در میان میهمانان مرد و زنی ملبس به کت و شلوار رسمی شب و پیراهن براق شب می لولیدند و گردش می کردند صحنه در ذهنش به تخیلی رویا گونه تبدیل شد.در جشن خانه ی مجلل کیت موسوم به خانه ی تپه ی سدر واقع در شهر دارک هاربر ایالت مین صد نفر مهمان حضور داشتند کیت بلک ول با شیطنت اندیشید البته بدون احتساب اشباح.
او زنی لاغر و ظریف اندام بود باظاهری با شکوه و پر ابهت که باعث می شد قد بلندتر از آنچه بود به نظر برسد چهره ای به یاد ماندنی داشت صورت استخوانی مغرور چشمانی به رنگ آسمان خاکستری سپیده دم و چانه ای پیش آمده آمیزه ای از اجداد اسکاتلندی و هلندی اش موهای سپید نرمی داشت که زمانی آبشاری از گیسوان مشکی براق و انبوه را تشکیل می داد و پوستش در برابر چینهای زیبا و خوش ترکیب پیراهن عاجی رنگ مخملی اش شفافیت نرمی داشت شفافیتی که گاه سنین کهولت به همراه می آورد.
کیت بلک ول اندیشید احساس نمی کنم نود سال سن دارم همه ی ان سالها چه شده است؟او اشباحی را که می رقصیدند تماشا می کرد آنها می دانند آنها اینجا بودند بخشی از آن سالها بخش از زندگی من بوده اند.او باندا را با آن چهره سیاه و مغرورش دید.و نیز دیوید دیوید عزیزش که قد بلند و جوان و خوش قیافه بود هم در آنجا حضور داشت به همان شکلی که کیت نخستین بار او را دیده و در نگاه اول عاشقش شده بود دیوید به او لبخند می زد و کیت می اندیشید به زودی عزیزم به
زودی نزده خواهم آمد آرزو می کردم کاش دیوید زنده بود و نتیجه اش را می دید.
چشمان کیت در سالن بزرگ گردش کرد و بالاخره نتیجه اش را دید پسرک نزدیک دسته ی نوازندگان ایستاده بود و آنها را تماشا می کرد او پسر بچه ی فوق العاده قشنگی بود حدود هشت سال داشت موهایش بور بود و کت مخمل مشکی و شلوار دارای طرح اسکاتلندی پوشیده بود رابرت نسخه ی دوم پدر پدر پدر بزرگش جیمی مک گریگور بود مردی که تابلوی نقاشی شده ای از وی بر بالای بخاری دیواری مرمرین نصب بود.

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه نفس بارون

رمان عاشقانه نفس بارون + لینک دانلود

هی خانم کوچولو بری پشت ماشین لباسشویی بشینی بهتره ها! از ما گفتن بود!
و بعد با سرعت سرسام آوری دور شد. با شنیدن این جمله از خشم و عصبانیت به یک اندازه در حال انفجار بود! طی یک حرکت عصبی شیشه را بالا کشید و فرمان را بی رحمانه در مشتش فشرد. گویی می خواست با این کار تمام عصبانیتش را به فرمان ماشین منتقل کند. نفس عمیقی کشید و در حالی که لبش را گاز می گرفت به رو به رو خیره شد.
خانم شریفی مثل همیشه خونسرد و آرام به حرکات عصبی او نگاه می کرد. پس از این که حس کرد او کمی آرام شده گفت:  ولش کن عزیزم! اینا یه مشت آدم بی فرهنگن! خودش یه گاری انداخته زیر پاش عین چی داره می رونه اون وقت به تو میگه! عجبا! پسره ی بی فرهنگ!
از لحن بانمک خانم شریفی، مربی رانندگی اش در حین ادای این جمله لبخندی گوشه ی لبان ظریفش نشست و دوباره به رو به رو چشم دوخت. پشت چراغ قرمز ایستاده بودند و او خسته و بی حوصله از طولانی بودن زمان چراغ دستش را دور فرمان حلقه کرد در همین حین صدای یک پسر به قول خانم شریفی بی فرهنگ! اعصابش رابکلی بهم ریخت.
مواظب باش فرمون از دستت در نره کوچولو!
بشدت عصبانی شد. حس بدی داشت. همیشه از این جور افراد که کاری به جز مسخره کردن دیگران بلد نبودند متنفر بود. »حیف که نمی خوام جوابت و بدم بچه پررو وگرنه… « این جمله را با خود گفت و سعی کرد در عین عصبانیت حواسش را معطوف رانندگی کند. خانم شریفی نیز مثل همیشه با نگاه تیز بینش او را زیر نظر گرفته بود. مربی رانندگی اش را به شدت دوست داشت. خانومی فوق العاه مهربان و خوشرو.
از بچگی عاشق رانندگی بود و از همان کودکی هم گاهی پشت فرمان ماشین پدرش می نشست و همیشه بخاطر رانندگی عالی و بی نقصش مورد تشویق اطرافیان بخصوص پدر قرار می گرفت. سهیل همیشه به او می گفت:
دست فرمونت به خودم رفته، عالیه عزیزم.
و او هم با لبخندی نمکین در جواب می گفت:
بابا جون رانندگی تو خون منه!
با تمام این ها نفس بعد از پشت سر گذاشتن کنکور و قبولی در رشته مورد علاقه اش به فکر گرفتن گواهینامه افتاد و حالا فقط دو جلسه تا پایان کلاس باقی بود.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

دانلود رمان عاشقانه ایرانی ناجی

آفتاب تا نصفه ها تو اتاقم بود…
چشمامو باز کردم… هنوزم میسوخت…
دستام و گذاشتم رو چشمامو تا جایی که میشد فشارشون دادم… اینکار یه حس خوبو بهم منتقل میکرد…
غلت زدم…
روزی دیگر… زندگی ادامه داره… چه بخوای چه نخوای…! چه خوشایند چه ناخوشایند…!
سخت از رو تختم بلند شدم… باید یه دوش میگرفتم… خستگی دیشب تو تنمه هنوز… دیشب؟ ساعت چند اومده بودم خونه؟!
نگاهم رفت به ساعت سفیده کنار تختم…
دوازده و نیم…
پفی کردم و رفتم تو حموم… دوشو باز کردم … خیره شدم به قطرات آبی که به سرامیک سفید میخوردن… اما… به هیچی فکر نمیکردم… مغزم پوچ شده بود… پوچه پوچ! خیلی وقت بود خودمو به این شیوه عادت داده بودم…
زورکی…
از حموم که اومدم بیرون … با فریده رو به رو شدم… داشت رو تختیمو مرتب میکرد…
– سلام … چه بی سرو صدا؟
نگاهی بهم انداخت… چشمای ریزش خالی از هر حسی بود…
فریده : باید دادار دودور راه مینداختم؟
لبخند کجی نشست رو لبام…
رفتم سمت کیفم … موبایلمو در آوردم … در حالیکه داشتم میدیدم توش چه خبره گفتم : حالا دادار دودور نه اما قبلنا یه اهم و اهومی میکردی…
آب موهام قطره قطره میریخترو پارکت اتاقم…

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان خارجی بازی سرنوشت

دانلود رمان خارجی بازی سرنوشت

دلیسا لانگفورد از درشکه سبک پستی نیمه کروکی که او را از مزرعه به لندن می آورد فرود آمده بی اراده به بنای عظیمی که در برابرش بود خیره شد . مدتها می گذشت که پا به آنجا نگذاشته بود و اکنون از دیدنش احساس نگرانی می کرد . اطمینان داشت هزاران کار در پیش دارد که به محض گذشتن از این در باید به دقت به آنها رسیدگی کند ، اما چندان خسته و کوفته بود که آن لحظه آرزویی به جز استراحت نداشت .
ولی خود را از این کار منع می کرد و به خود می گفت که باید این خواسته را فراموش کنم ، چون خواهرم فلور قطعاً به کمک من نیاز دارد ، خانه ی لندن نیز حتماً بی سرپرستی او نظم و ترتیب را از دست داده است . بیش از یک سال قبل پدرش که سوارکاری بسیار آزموده و زبردست بود از اسب افتاد و سخت مجروح شد و به توجه او احتیاج مبرم داشت و او می بایست تمام شبانه روز را بی وقفه ، صرف پرستاری و مراقبت از او بکند . سرکندریک لانگفورد مردی بود بسیار عاقل و باهوش و پرورش دهنده ی اسب شناخته شده بود که تمام ساکنان روستاهای اطراف او را تحسین می کردند . اما هیچکس حتی معتقدترین مریدانش هرگز نمی توانستند ادعا کنند که او بیماری خوش برخورد است . حادثه ی سوار کاری او را به قیمت شکستن یک پا و ترک برداشتن چند دنده و جراحات بسیار برایش تمام شده بود و التیام آنها به  نسبتاً طولانی نیاز داشت و چون محال بود پرستار قابل اعتمادی جز مامای دهکده که شبها گاه گاه با سرکشیدن یک جرعه خود را بیدار نگاه می داشت ، پیدا شود ، انجام این وظیفه به دختر بزرگش دلیسا محول شده بود که پدرش سر کندریک را مراقبت کند بی آنکه در مقابل این محبت و زحمت کلمه ای حاکی از قدردانی یا تشکر بشود . در موقعیکه سرنوشت او را بدین روز نشانده بود و فقط می توانست از درد فریاد برآورد . دلیسا می بایست ناله های او را بشنود و تحمل کند . ولی دلیسا پدر را دوست می داشت و فدائی او بود .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان دونا از دافنه دوموريه

دانلود رمان دونا از دافنه دوموریه

وزش باد شرقی ، رودخانه درخشان هل فورد را می آشوبد و طغیان زده می کند و موج های کوتاه ، خصمانه بر شنهای ساحلی می کوبند . خیزابهای انبوه در هنگام مد شکسته و از هم می پاشند و نا منظم خود را به ساحل شنی می زنند . مرغان دریایی به سوی نواحی کم عمق و مردابی دریا می گریزند و در هنگام پرواز بالهای خود را به آب می سایند و یکدیگر را فرا می خوانند.
یاعو ها چرخ زنان ، فریاد کشان بر بالای دریا در پی صید ، گاه به گاه خود را به آب می زنند .خیزابهای برخاسته از بستر رودخانه ، پس از عبور از دماغه لی زارد در مصب رودخانه بر روی امواج غلتان فرود می آیند و با موج های خروشان و رسوبات عمق دریا مد تیره رنگی را تشکیل می دهند. شاخه های کوچک ، نی های بیجان ، اشیاء فراموش شده ی عجیب ، برگهای پوسیده و غنچه های گل بر سطح رودخانه که آب آن در اثر باران بالا آمده است ، شناورند.
تنها چند خانه با فواصل نا منظم در بالای گذرگاه هل فورد و تعدادی خانه ی یک طبقه در فضای باز لنگرگاه پورت ناواس دیده می شود و این غربت و عزلتی که در ناحیه است شاید بدین علت باشد که بادی که از طرف شرق می وزد ، توقف در لنگرگاه را مشکل می سازد. سالهای متمادی است که رودخانه بدون هیچ تغییری مسیر خود را طی می کند . سالهایی که از آنها فقط خاطراتی به جا مانده است.
در روزگاران گذشته ، تپه ها و دره ها ، بسیار باشکوه به نظر می رسیدند . بنا یا عمارتی در ساحل وجود نداشت تا شکوه و پاکی دریا را بیالاید . لوله ها و دودکش های آشپزخانه ها ، در برابر درختان سربه فلک کشیده

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقونه قلب های شیشه ای

توی جاده دارم میرم… این جاده انقدر پیچ و خم داره که نمی دونی چند دقیقه بعد چی انتظارت رو می کشه… نمی دونی کدوم پیچ کدوم پستی و بلندی به تلاطمت می ندازه؟…قرار به کدوم سمت منحرف بشی؟ درست مثل این نقطه از زندگی من. سرنوشت منو به راهی منحرف کرده تا درس بگیرم . درسهای زیادی گرفتم ولی
هنوز هم کافی نیست.
طرف راستم یه جنگل سرسبز زیبا … طرف چپم یه دره عمیق خود نمایی می کنه… این جا هم مثل خودم و آینده ام مبهمه … نه به امنیت و سرسبزی این سمت دلخوش می کنم … نه از ارتفاع این دره می ترسم. مدتی یاد گرفتم بی تفاوت باشم … قدم توی راهی گذاشتم که همه چیزش مبهم و پیچیدست… حدود نیم ساعته دارم میرم ولی از آبادی خبری نیست … همه جا آباده ولی آبادی نیست …
فلسفه می بافم چون بریدم از همه چیز و همه کس …
می خوام از نو شروع کنم … می خوام خودمو از نو بسازم … این سپیده دیگه نمی خواد سپید باشه میخوام شفاف نباشم … مردم این زمونه به ادم یاد دادن که اگه شفاف باشی هر کی یه لکه روت بجا می زاره باید تیره بود. حداقل برای همه خاکستری بود.
این بار میخوام زیر باشم… رو بودن برای جماعتی که برات لایی می کشن فایده ای نداره … میرم تا خودمو برای مبارزه آماده کنم … برای انتقام…
از فلاکس برای خودم آب جوش میریزم و یه بسته قهوه فوری رو توش خالی می کنم. تلخ تلخ می خورم بی شیر بی شکر… میخوام تلخی قهوه به روحم سرایت کنه … میخوام تلخی زندگیم رو احساس بکنم … میخوام وجودم تلخ بشه زهر بشه …تلخ باشم تا تلخیش رو توی وجود نامردای زندگی گذشتم خالی کنم…
ضبط رو روشن می کنم… آهنگ بی کلام تلخی توی ماشین پخش میشه … قهوه تلخ و آهنگ بی کلام تلخ روحمو تازه می کنه… اصلا مگه میشه روح تازه بشه وقتی که روحتو نابود کردن وقتی به جای محبت و عشق واژه های خیانت و تنفر رو برات هجی کردن … اصلا روحی میمونه که تازه بشه؟!
تابلوی روستای مورد نظرم رو از دور می بینم … نوشته تابلو رو چند بار با خودم زمزمه می کنم … روستای سبز دره …
دره ای که سبزه ؟ معنیش همین میشه نه؟؟؟

دانلود در ادامه مطلب

رمان دیوانه ها نمیخندند

رمان دیوانه ها نمیخندند برای موبایل

دیگه دلم مى خواست داد بزنم!!! نگام افتاد به آرتین که کنارم نشسته بود و طورى از شیشه بیرونو نگاه مى کرد که انگار داره میره اردو… کلا واسش هیچ فرقى نداشت کجا باشه یا نباشه… آرشم که … چیزى نگم بهتره… کلا هیچى رو به روى خودش نمیاره… مثلا اینکه مى دونم دوستم داره ولى هیچ وقت بروز نمى ده… اخلاقش اینطوریه… سعى مى کنه احساساتشو نشون نده… فکر مى کنه اگه بهم بگه دوستم داره پر رو مى شم…
صداى آهنگ مسخره ى هایده ى بابا رو بیشتر از صداى مسخره تر ساسى مانکن مى شنیدم! ازش خوشم نمى اومد ولى از هایده بهتر بود! ولى نه! دارم به این نتیجه مى رسم که هایده بهتره… آره این درسته…
کاش ر?م مو نمى دادم نوشین واسم آهنگ بریزه! همه ى آهنگامو پاک کرده و این چرت و پرتا رو واسم ریخته بود…
دوباره آرتین اون پرشو گرفت سمتم… فکر کنم از بالشش کنده بودتش و از تهران تا الان دستش بود…
چپ چپى نگاش کردم که باز خندید! از اون خنده هاى شیطانى ش…
همیتى ندادم! زدم آهنگ بدى! اه ! اینا چیه مى خونه؟!
آهنگو قطع کردم و هندزفرى رو از گوشم درآوردم! بابا از آینه نگام کرد و خندید: چرا اخمات تو همه؟!
آرتین با مسخرگى گفت: دلش واسه نوشین جونش تنگ شده…
فقط خودش به حرف خودش خندید…
صداى اعتراض مامان بلند شد: آرتین؟!
– بله نسیم جون؟!
آرتین اغلب مامانو به اسم صدا مى زد…
به بیرون خیره شدم! به کاراش عادت داشتم! دیگه داشتیم مى رسیدم! ولى کاش نمى رسیدیم! از این شهر و آدماش دل خوشى نداشتم! شاید آرتین راست مى گفت! دلم واسه شوخى هام با نوشین تنگ مى شد!
آه عمیقى کشیدم!
بابا همونطور که رانندگى مى کرد گفت: آما جان بابا! اونجا که رسیدیم باید اخماتو وا کنى ها!
چشامو چرخوندم! دوباره شروع شد! فامیل بازى ها!
هایده هنوز داشت مى خوند و داد مى زد امشب شب عشقه!
نگام به تابلوى کنار جاده افتاد…
بندر انزلى ۵ کیلومتر…
نفس عمیقى کشیدم و هواى زادگاه مو به ریه هام کشیدم…
مثل پیرزناى غر غرو شدم!
مامان: چرا اینقدر نفس عمیق مى کشى آما؟!

لینک دانلود در ادامه مطلب

صفحه 30 از 41« بعدی...1020...2829303132...40...قبلی »