سوسول فا

بایگانی‌ها دانلود رمان - صفحه 20 از 30 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان گره خورده برای موبایل + دانلود

رمان گره خورده برای موبایل + دانلود

نیما ماشین را کنار در پارک کرد و پیاده شد. در ماشین رو برای پدرش بازکرد. دستش را زیر بازوی پدرش انداخت و او را بلند کرد. پدرام کلید قفل در را انداخت و در را باز کرد. بعد همراه خواهرش پریسا رفت طرف ماشین نیما و نفس و نگین را از ماشین پیاده کرد. عمه کتایون و دایی سهراب و خاله سیما همراه بچه ها داخل حیاط ایستاده بودند.
همه روی مبل های داخل سالن نشسته بودند. سامیه و نفس از پله ها بالا رفتند و وارد اتاق نفس شدند. نفس روی تخت نشست و سامیه روی صندلی گهواه ای نشست. نگاهش را به نگاه سبز نفس دوخت. فکر کرد »چرا نفس رنگ چشم هاش سبزه؟ « اون ها هیچ کسی را با این نگاه نداشتند که بتوان گفت دلیلش ارثیه. همیشه نگاهش برق خاصی داشت. همیشه فکر می کردی چشم هاش پر از اشکه. صدای نفس رشته ی افکارش رو پاره کرد.
– سامیه باورت میشه چهل روز گذشت؟ مامان، خاله سحر تو چهل روزه نیست. چهل روزه رفته زیرخاک. باورت میشه…
دیگه نتوانست ادامه دهد. اشک هایش رو گونه اش جاری شدند. سامیه کنارِ او نشست و یکی از دستانش را ازپشت دور کمر نفس حلقه کرد. نفس سرش را روی شانه ی او گذاشت و اشک ریخت.
سامیه – نفسم، عزیزم، آروم باش. می دونم سخته. خاله برای همه عزیز بود. ولی تو دختر بزرگ کیوان خانی. یه کم محکم باش. ببین پدرت چه طور شکسته شده. نگین همه اش گریه می کنه. نیما رفته تو خودش. تو باید اون رو دلداری بدی. محکم باش عزیزم، محکم. ما همه کنارتیم. هر وقت دلت گرفت من هستم. هر وقت دلت هوای مامانت رو کرد مامان من هست. می دونی که چه قدر به هم نزدیک بودن.
نفس – سامیه نمی تونم. حس می کنم بدون مامان نمیشه. بدون مامان زندگی یعنی هیچ. وقتی فکر می کنم دیگه مامان نیست که دلتنگی هام رو براش بگم، وقتی فکر می کنم نیست که خودم رو تو آغوشش جا بدم و باصدای قلبش آروم بگیرم، دیونه میشم سامیه. سامیه – می تونی عزیزم، می تونی. از شنبه تعطیلات عید تموم میشه. ترم جدید هم شروع میشه. پدرام هم می گفت به مهدیه گفته انتخاب واحد بکنه برات. یه فصل جدیده. تو هم سعی کن همون نفس قبلی بشی. یه دخترِ مغرور و شوخ و مهربون مثل قبل. باشه

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه گل مریم من

دانلود رمان عاشقانه گل مریم من

هفته پیش مدیر مدرسه منو احضار کرد گفت بین برترینهای مدرسه ها امتحانی برگزار میشه که جایزش اولین نفر سفر مشهد همراه خانوادست منم از شوقم بکوب دارم درس میخونم کتابها رو خط به خط حفظ شدم هرچند همیشه من برای درسها اماده ام رشته ام طبیعی سال سومم یکسال دیگه تموم میشه از الان خودمو برای کنکور اماده میکنم باید مامان پری رو به ارزوش برسونم بیچاره از دست این بابای مفنگی ما که خیری ندید حداقل من میتونم براش جبران کنم از بچگی صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داشت تا حفظ ابرو کنه خیلی از دوستام خانوادشون نزاشتن درس بخونن ولی مامان جلوی برادرام ایستاد اخه تواین سال ۱۳۵۰ درسخواندن دختر معنی نداره دوستام بچه هاشون میرن مدرسه خیلی از همسایه ها برام حرف درست کردن میگن حتما دختره یه عیبی داره که شوهر نمیکنه هردفعه که میخوام برم مدرسه پسرهاشون به محض دیدن من میرن تو درم محکم میکوبن ولی بیخیال حرف مردم شدم برای ساختن اینده باید جنگید مامان بهم یادداده .
امروز صبح زود بیدار شدم برای رفتن به جلسه امتحان بدون هیچ سروصدایی بلند شدم بعد از خواندن نماز بدرقه مامان راهی میدان بهارستان شدم باید اینجا امتحان بدم از مدرسه ما فقط من اومدم وای چه دخترهای خوش تیپی همه پالتو پوتین پوشیده از ماشینهای مدل بالاشون پیاده میشن موهاشونم خیلی خوشگل بافتن مثل من .از عهده امتحان خیلی خوب برامدم فقط ۱۰ سوال جواب ندادم میدونم رتبه اول برای منه چون خیلیا برگه هاشون خالی بود وقتی نگاه کردم خوب دیگه توکل به خدا بقیش با اونه .
امروز بازم زهرا اومد کنارم نشست وگفت :مریم امتحانو چیکار کردی .
گفتم:خوب بود
زهرا:خب میدونی من از کی منتظر جوابه توام
مریم:توکه میدونی من اهلش نیستم بهتم گفتم تا هدف گروهتون رو ندونم عضو نمیشم خودتم خوب میدونی که اگه تو دردسر بیافتم دیگه باید قیددرسو بزنم بشینم شوهردای کنم .

دانلود در ادامه مطلب

رمان ما به هم محتاجیم با فرمت pdf

رمان ما به هم محتاجیم با فرمت pdf

_خانوم ها آقایون خسته نباشید ، بفرمایید .
دو طرف دفترم و محکم کوبیدم به هم و گذاشتمش توی کیفم . دروغ نگم نصف تلاشم برای دانشگاه اومدن به خاطر همین حرکت بود . شیوا دوباره سرگرم حرف زدن با فرزان بود و بی توجه به دور و برش با فرزان حرف میزد . اینم که کشت مارو با این فرزان. وسایلم و توی کیف چرم مشکیم چپوندم و رفتم کنارش ایستادم .
فرزان با دیدنم اندکی سرش رو خم کرد و گفت :
_ببخشید خانوم راد …. متوجه اومدنتون نبودم .
یعنی منظورش این بود مثل قاشق نشسته پریدم وسط دیگه ؟ خوب به جهنم ! این جا که جای حرف زدن نیست … کافی شاپ دو قدم پایین تر از دانشگاه واسه همین کارا . به زور لبخندی زدم و گفتم :
_نه بابا ، این چه حرفیه آقای شریف ؟ فقط من امروز باید جایی برم برای همین نمیتونم خیلی منتظر شیوا جون
بمونم .
سپس رو به شیوا با کنایه گفتم :
_حرفت تموم شد بریم .
شیوا پشت چشمی نازک کرد و مقنعه ی قهوه ایش رو روی سرش جابه جا کرد و گفت :
_بریم … بریم .
و با فرزان خداحافظی کرد و دنبالم راه افتاد و شروع کرد به غر زدن :
_چند بار بگم موقعی که دارم با فرزان حرف میزنم نپر وسط ؟ این بار داشت جور میشدا ! اگه یکم دیر تر اومد?
بودی همه چی حل شده بودا .
اخمی کردم و گفتم :
_تو خجالت نمیکشی ؟ از ترم اول تو نخ این پسره ای … بابا جان من این فرزان تو رو میخواد واسه خوش گذرونی نه چیزه دیگه . اگه جدی جدی قصدش ازدواج بود بعد از دو سال هنوز تورو نشناخته ؟ حالا توام به حرف من گوش نده ببینیم آخرش چی میشه .
خواست جوابی بهم بده که با صدای جیغ من ساکت شد :
_ای وای … استاد فخر !
فخر با دیدنم لبخندی زد :
_سلام خانوم راد .

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه ایرانی ما عاشقیم

رمان عاشقانه ایرانی ما عاشقیم

نگاهم رو می ندازم توی جمعیت.
توی این همه هیاهو و شلوغی یعنی بین این همه آدم کسی نبود که بیاد به استقبال ما؟
عجب سوال مزخرفی بود که از ذهنم گذشت!
معلومه که نبود معلومه که من و بابا باید بازهم تنها باشیم.
از روی استیصال شونه هام رو انداختم بالا و دستم رو دور بازوی بابا حلقه کردم.
چشم های آبیش انگار بیشتر می درخشید حتما اشک بود اشکی که چندسالی هست مهمون شده تو چشمامون.
ولی من هنوزم دختر مامانم هستم، مادری که تا آخرش برای زندگی و خوشبختیِ من جنگید می دونستن که اگه بیان اینجا طرد می شن.
عجب دلیل مسخره ای طرد شدن!
فقط بخاطر اینکه روی حرف آقابزرگ حرف زدن و گفتن که می خوان زندگیشون رو توی یه کشور دیگه ادامه بدن!
طرد شدن بخاطر اینکه می خواستن به بلند پروازی هاشون بیشتر پر و بال بدن!
افکارم رو محو کردم و به تاکسی که جلوی من و بابا ایستاده بود نگاهی انداختم.
راننده سریع کیفمون رو گذاشت صندوق عقب و نشست پشت رل ماشین.
همزمان با استارت ماشین پرسید: آقا کجا برم؟
و از توی آینه به من و بابا که ساکت نشسته بودیم نگاهی انداخت.
عینکم رو از توی کیف دستی کوچیکم در آوردم و زدم به چشم هام، چشم های سبز آبیم، چشم هایی که ترکیب رنگی بود از چشم های پدرم، مادرم.
بابا به آرومی گفت:
– برو هتل…
و راننده هم بی هیچ حرفی به سمت هتلی که بابا اسم برده بود راه افتاد.
از پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کردم ، شاید تازه سه هفته از عید توی ایران گذشته بود.
همه چیز سرسبز ، همه چیز خوش رنگ و سبز ، آسمون هم آبی.
با صدای معدم به خودم اومدم – گشنه ام شده بود، هنوز ساعتی تا ظهر مونده بود.
دوتا شکلات از توی کیف دستی ام در آوردم و یکیش رو گذاشتم دهن بابا و یکیشم خودم خوردم.
قربون معصومیت و تنهایی چشم هات بشم باباجونم.
خودم مثل یه شیر دختر کنارتم، مثل همین چندسالی که بدون مامان و تنهایی کنارت بودم.

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

با صدای ساعت زنگدارم از خواب بیدار شدم. یه چشمم رو به زور باز کردم و به صفحه ی ساعت دوختم. اوه! تازه هشته که! بازم خواستم چشمام رو ببندم که برنامه های امروزم تو ذهنم اومد. به ضرب روی تختم نشستم و سعی کردم چشمام رو باز کنم. ولی مگه می شد! لامصب انگار چسب ریختن روی پلکام. بالاخره بعد از یه  جنگ با نور و تنبلی و خواب چشمام تا
نصف باز شد. با صدای مادر جونم یه متر پریدم هوا!
مادر جون:
– نیلـــــو! مگه امروز نباید بری شرکت؟!
زمزمه کردم:
– چرا، باید نُه اون جا باشم، می شه؟
مادر جون:
– دختر، روز اولی دیر نکن به بدقولی نشناسنت.
بلند گفتم:
– بیدارم مادر جون، بیدارم. الان میام.
سریع تخت رو مرتب کردم، موهای بلندم رو با کش بستم، شلوار کتون استخوونی رنگم رو پوشیدم با مانتوی مشکی ساده تا زانوم. شال مشکی و کیفمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. مادر جون میز رو چیده بود و خودش در حال صبحونه خوردن بود.
– تنها تنها؟! ای بی معرفت! داشتیم؟
مادر جونم لبخندی زد و گفت:
– زبون نریز دختر، بیا زود بخور و برو.
شال و کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم دستشویی. دست و صورتم رو شُستم و مداد مشکیم که توی جیبِ مانتوم بود و جزء لاینفک ابزار زندگیم رو برداشتم و به دور چشمام کشیدم، همین. بس بود، صورتم سفید بود و نیازی به کرم نداشتم. به برنزه بودن هم هیچ علاقه ای نداشتم. چشمای سبز آبیم زیباییم رو از همه بیشتر نشون می داد. ابروهای باریکم از اول باریک بود، فقط من کمی کوتاهش کردم. موها و ابروهای بور و طلاییم هم خدادادی بود. تعجب نکنید، مادرم ایرانی نبود. صورتم و بور

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

_سارا اون اهنگو ولش کن.بیا هل بده. تندتر هل بده.من این جوری دوست ندارم.اهان خوبه.تندتر.تندترش کن.عالیه دختر.
این صدای سیمین بود.سیمین دختر خیلی پر شور وشوقی بود.تاب بازی رو خیلی دوست داشت.اگه یک روز تاب بازی نمی کرد،روزش شب نمیشد.با این که اون ۲۵ سالش بود!!!سارا هم خواهر سیمین بود.برعکس سیمین سارا که خواهر کوچکترش بود،خیلی اروم و سر به زیر بود و شاید گاهی اوقات ان هم به ندرت صدای خنده های بلندش را می تونستی بشنوی.سارا ۴ سال از خواهرش کوچیکتر بود.یعنی ۲۱ سالش بود.
_اهوم….اهوم….پادشاه وارد می شود.سلام خواهرای گلم.صبح به خیر.سیمین جان چیزی میل دارید؟سارا جان
شما چه طور؟
سارا:بس کن سامان.حوصله ندارم.امروز سرم خیلی درد میکنه.لطفا بی مزه بازیاتو شروع نکن.
سامان:خواهر من….شما کی حوصله داری من اون موقع مزاحم شم؟
سیمین:پس برو دیگه برنگرد!
بعد سیمین و سامان باهم زدند زیر خنده.خوب راست هم می گفتند.سارا هیچ موقع حوصله شوخی و بی مزه بازی های اون دو نفرو نداشت.همش توی خودش بود.تنها رفیق او که سارا همیشه پهلوش درد و دل میکرد،و می تونست با راحتی و اطمینان کامل رازهاشو بهش بگه،السا دختر خالش بود.السا اخلاقش مثل سارا نبود.البته اخلاقش مثل سیمین هم نبود.به حد و اندازه شاد و غمگین میشد.درک خیلی بالایی داشت و این رو تنها کسی
که خوب می فهمید سارا بود.
سامان:خوب خواهرای گلم.یه سوپرایز خوب براتون دارم.
سیمین:بگو….بگو….من عاشق سوپرایزم.زود باش دیگه!!
سامان:خیل خوب.بهتون میگم.امروز یه مهمون ویژه داریم.می دونید داره از خارج از کشور میاد و هیچ جایی رو نداره جز این جا!!
سارا:ما که فامیل خارجی نداشتیم.تازه اگه فامیل باشه،جز ما کسای دیگه رو هم داره.پس نتیجه میگیریم که فامیل نیست!!!!حتما یکی از دوستای جناب عالی تشریف دارن!!.
سیمین:ااااه.نکنه یکی از این دوستاته که با هم چت می کنید!!!می خواد از خارج بیاد و حتما کسی رو خرتر از تو توی تهران پیدا نکرده،می خواد بیاد این جا!!

دانلود رمان خارجی اشرافی بد نام

وزش باد آنقدر شدید بود که موهای مری فالتون از بالای سرش باز شد و صورت رنگ پریده اش را پوشاند. اما او حتی به خودش آنقدر زحمت نداد که آنها را از روی چشمانش کنار بزند. فقط سعی کرد تا کلاه حصیری اش را محکم نگه دارد، گویی ان کلاه ساده حصیری می توانست از طغیان بدبختی هایش جلوگیری کند و مانع نابودی کامل او شود. مری آنقدر غرق در افکارش بود که اصلا متوجه نشد روبان آبی و بلند کلاه باز شده و آزادانه با وزش باد از این سو به ظان سو می رود.تا آنجا که ممکن بود پایش را هم روی آن بگذارد.
حتی متوجه گلهای وحشی صورتی رنگ ، سوسن های سفید و تک و توک ارکیده هایی که در میان علفهای کوتاه دشت شکوفه کرده بودند هم نشد.مری نه زیبایی گلها می دید و نه خورشید را – که گهگاهی از میان ابرهای خاکستری مه گرفته زیر چشمی به پایین نگاه می انداخت – و نه چیز دیگری را. هیچ چیز نمی توانست تنهایی و خلا قلبش را از بین ببرد.
با اینکه دو هفته از خاکسپاری پدرش می گذشت اندوه و درد او هنوز کوچکترین تسکینی نیافته بود. مری این اواخر می دانست که بالاخره یک روز این همه درد تمام می شود. حتی احساس می کرد که پدرش تا حدودی راحت هم خواهد شد و به آرامش خواهد رسید. ولی با وجود این باز هم از دست دادن او ضایعه ی بزرگی برایش به حساب می آمدو آنقدر که روح و جسمش را در هم شکست.
مری پنج ساله بود که مادرش را از دست داد و از آن موقع با پدرش زندگی کرد. با اینکه رابرت فالتون خیلی حواس پرت و فراموشکار بود ولی این به آن معنا نبود که از تنها فرزندش غفلت کند . او که کشیش آن ناحیه هم به شمار می رفت با صرف زمان زیادی ، علوم مختلف را به مری آموزش داد. ولی حقیقت امر این بود که کشیش به مسائل روزمره اصلا اهمیتی نمیداد. مسایلی مانند خورد و خوراک و پوشاک. حتی وقتی مری کوچکتر بود و به زمین می خورد کشیش اغلب فراموش می کرد او را بغل بگیرد و نوازش کند. طفلک مری باید خودش گرد و خاک زانوهایش را می تکاند یا خدمتکارهایی را – که برای انجام کارهای خانه می آمدند – خودش راهنمایی می کرد و هر وقت هملازم می شد به کمکشان می رفت. رابرت فالتون تمام وقتش را صرف علم و دانش کرده بود و در این مسیر مری با تمام وجود ، پدرش را پشتیبانی می کرد. او از هوش و ذکاوت مری به خود می بالید و با شادمانی درباره ی هر موضوعی که فکر می کرد دخترش به آن علاقه دارد

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان بابا لنگ دراز از آليس جين وبستر

دانلود رمان بابا لنگ دراز از آلیس جین وبستر

چهارشنبه ی اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و بعد فوری فراموشش میکردند.
در این روز کف زمین همه جای ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیری و رختخواب ها صاف و صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ی یتیم کوچولو که توی هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز میشدند،سرشان شانه میشد،لباس چیت پیچازی نو و آهارخورده به تنشان میرفت و دکمه هاشان انداخته میشد و به همه ی آنها تذکر داده میشد که مودب باشند و هروقت یکی از اعضای هیئت امنا با آنها صحبت کرد بگویند:(بله آقا)(خیر آقا).اما از آنجا که جروشا ابوت بیچاره از همه ی بچه های یتیم بزرگتر بود بیشتر زحمت ها به گردن او می افتاد.این چهارشنبه هم مثل همه چهارشنبه های ماه های قبل بالاخره هرجوری بود تمام شد و جروشا که در انبار غذایی برای مهمان های پرورشگاه ساندویچ درست کرده بود به طبقه ی بالا رفتتا کارهای همیشگی اش را انجام بدهد.در اتاق(ف)یازده بچه ی ۴تا ۷ ساله بودند که اواز آنها نگه داری میکرد.جروشا بچه ها را ردبف کرد،دماغ هایشان را گرفت و لباس هایشان را صاف و صوف کرد و آنها را منظم و به صف به سالن غذا خوری بردتا در نیم ساعت خوشی شان نان و شیر و پودینگ بخورند.بعد خودش را ولو کرد روی صندلی کنار پنجره و شقیقه هایش را که تند تند میزد به شیشه سرد تکیه داد.جروشا از ساعت پنج صبح سرپا بود و دستورهای همه را انجام داده بود و شماتت های رئیس عصبانی پرورشگاه،خانم لیپت را شنیده و دستورهایش را تند تند اجرا کرده بود.
البته خانم لیپت همیشه نمیتوانست همان قیافه ی آرام و متینی را که جلوی اعضای هیئت مدیره و خانم های بازدید کننده از پرورشگاه داشت حفظ کند. جروشا به چمن های یخ زده و آن سوی نرده های آهنی دور پرورشگاه و سرمناره های دهکده که از میان درختان لخت سربرکشیده بودند زل زد.تا آنجا که او میدانست آن روز را با موفقیت به آخر رسیده بود

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه ایرانی نهال عشق

دانلود رمان عاشقانه ایرانی نهال عشق من

رو به روی آینه قدی و بخار گرفته حموم ایستاده بودمو داشتم با تمام وجودم آهنگ توی یه دیوار سنگی رو میخوندم و ادای خواننده ها رو درمیاوردم.همون طور که داشتم میخوندم:
-کاشکی این دیوار خراب شه
منو تو با هم بمیریم
توی یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم…
یه ضربه خیلی محکم به در حموم خورد و یه صدای آخ دنبالش اومد که مطمئنم صدای نیروانا بود.حدسم به یقین تبدیل شد چون نیروانا گفت:
-ای بمیری نیما…اگه گذاشتی بفهمم این درخچه تو این حموم وامونده چیکار داره میکنه چهل دیقس.اه…
نیروانا هی داشت غر میزد که نیما گفت:
-خوب کردم.تا تو باشی فال گوش وای نایستی … والا!
-حالا چرا جنتلمندانه رفتار نکردیو عین این گاوای از مزرعه در رفته در گوش من ما ما کردی که با اون شدت بخورم به در حموم؟آی استخونام لهید.
-ا?وا !تو که با وجود این همه حیوونای مختلف دورو برت مثلا:باران و شیوا و از همه مهمتر همون درخچه تو حموم باید خوب صدای مخصوص هر حیوونی رو بشناسی.حداقل دیگه باید صدای شیرو از گاو تشخیص بدی.
قیافه نیری دیدنی بودا…دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.بلند خندیدم که نیروانا گفت:
-ای نهال مغز فندقی. آخه یکی نیست بگه ما کم سوژه داریم دست این پسرا حالا توام هی بخند.
بعد از چند لحظه دوباره گفت:
-نیما حالا تو چرا مثه ماست وایسادی داری منو نگاه میکنی؟خوب بیا دست منو بگیر بلندم کن دیگه! اه مرده
شور برده.
من که از صمیمیت بین داداشم و دخترعموم حسابی به وجد اومده بودم لبخند زدم و گفتم:
-اگه گذاشتین ما یه دوش آب گرم بگیریم و خستگی راه از تنمون دربیاد اسم خودمو میذارم ننه قمر!!!
بعد رفتم حولمو پوشیدمو درو باز کردم که دیدم هردوشون دست به کمر وایسادن و منو با نگاهی آمیخته با تعجب و تاسف نگاه میکنن.با تعجب پرسیدم:
-چیه؟مگه جن دیدین که اینجوری نگام میکنین؟
نیما-خواهر کوچولوی من..دوش یعنی ده دیقه یه ربع نه یه دفعه چهل دیقه آخه!
-خب حموم و آب گرم بهم آرامشی میده که دوس دارم.حالا تو چرا شاکی؟
-من غلط بکنم شاکی باشم.اصن من خر کی باشم که شاکی باشم؟
نیروانا دستشو تو سینش جمع کرد.

دانلود در ادامه مطلب

رمان مخصوص موبایل مرد مغرور من

رمان مخصوص موبایل مرد مغرور من

گیسو با اضطراب رو کرد به من که داشتم چایی میخوردم و گفت:
نمیدونی چه قدر با کلاس و خوشتیپه … من که از رو به رو شدن باهاش ترسیدم … لا مصب چشم های دختر کشی – – داره اون شیوا بی شعور که غش کرد
– برو بابا تو هم داری پیاز داغش را زیاد میکنی …
نه به خدا پارسا خیلی خوشتیپه اما محل سگم به هیچ کدام از دختر ها نمیده …
– خانم ضیایی هم خیلی تعریفش را میکرد تحفه که نیست اینم یکی مثل بقیه …
گمشه با اون اخلاق نچسبش حالا بی خیال این پسره امروز چی کاره ای …
– فعلا که باید یه طرح خوشمل پیدا کنم واسه نقاشی ام استاد دباغی منتظر ام است دیوانه هنوز تحویلش ندادی؟
– میگم طرح پیدا نکردم تو میگی تحویل ندادی …
ای تو روحت خوب میخواهی چی کار کنی؟
– نمیدونم فعلا پاشو بریم یه کارش میکنم
از کافی بیرون امدیم که یکهو یه سوناتا نقره ای کنارمون کشید و بوق زد گیسو چشم هاش شیش تا شد دستش را گرفتم و گفتم: بیا بریم مزاحم است
دیوانه شدی یه نگاه به این ماشین جیگرش بکن میخواهم خودم تورش کنم
– تو نمیترسی یه بلایی سرت بیاره فکر کردی واسه چی دنبالمون هست ما را که واسه چشم ابرومون نمیخواهد
اه یکم باهاش میگردیم و بعدم ولش میکنم
– اره ارواح عمه ات اونم ولت کرد
برو بابا پسر های این دوره زمونه دنبال درد سر نیستن که به زور طرف را بکشن تو ماشین از راهش وارد میشن و مخ طرف را میزنن و از اون جایی که استادت و با دست به خودش اشاره کرد اینا کاره است کار بلده پس جای نگرانی نیست و بهم طمینان کن
– من فقط به پنجه بکس تو کیفم اطمینان میکنم
همان موقعه شیشه های دودی ماشین امد پایین و یه پسر به ظاهرخوشتیپ با یه لبخند مسخره عینک دودی اش را برداشت و گفت: اجازه میدین برسونمتون …
قبل از این که گیسو چیزی بگه با صدای تقریبا بلند گفتم: خواهر مادر نداری بی تربیت مزاحم ما میشی برو پی کارت …
پسره با دهن باز من را نگاه میکرد و گیسو از این طرز حرف زدنم شوکه شده بود بچه سوسول مایه دار فکرده ما از اوناشیم …

دانلود در ادامه مطلب

صفحه 20 از 30« بعدی...10...1819202122...30...قبلی »