سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ايراني جديد - صفحه 10 از 14 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

رمان اجتماعی مهندسین اخمو و شیطون

با صدای ساعت زنگدارم از خواب بیدار شدم. یه چشمم رو به زور باز کردم و به صفحه ی ساعت دوختم. اوه! تازه هشته که! بازم خواستم چشمام رو ببندم که برنامه های امروزم تو ذهنم اومد. به ضرب روی تختم نشستم و سعی کردم چشمام رو باز کنم. ولی مگه می شد! لامصب انگار چسب ریختن روی پلکام. بالاخره بعد از یه  جنگ با نور و تنبلی و خواب چشمام تا
نصف باز شد. با صدای مادر جونم یه متر پریدم هوا!
مادر جون:
– نیلـــــو! مگه امروز نباید بری شرکت؟!
زمزمه کردم:
– چرا، باید نُه اون جا باشم، می شه؟
مادر جون:
– دختر، روز اولی دیر نکن به بدقولی نشناسنت.
بلند گفتم:
– بیدارم مادر جون، بیدارم. الان میام.
سریع تخت رو مرتب کردم، موهای بلندم رو با کش بستم، شلوار کتون استخوونی رنگم رو پوشیدم با مانتوی مشکی ساده تا زانوم. شال مشکی و کیفمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. مادر جون میز رو چیده بود و خودش در حال صبحونه خوردن بود.
– تنها تنها؟! ای بی معرفت! داشتیم؟
مادر جونم لبخندی زد و گفت:
– زبون نریز دختر، بیا زود بخور و برو.
شال و کیفم رو روی مبل گذاشتم و رفتم دستشویی. دست و صورتم رو شُستم و مداد مشکیم که توی جیبِ مانتوم بود و جزء لاینفک ابزار زندگیم رو برداشتم و به دور چشمام کشیدم، همین. بس بود، صورتم سفید بود و نیازی به کرم نداشتم. به برنزه بودن هم هیچ علاقه ای نداشتم. چشمای سبز آبیم زیباییم رو از همه بیشتر نشون می داد. ابروهای باریکم از اول باریک بود، فقط من کمی کوتاهش کردم. موها و ابروهای بور و طلاییم هم خدادادی بود. تعجب نکنید، مادرم ایرانی نبود. صورتم و بور

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

دانلود رمان مستقیم خوشبختی

_سارا اون اهنگو ولش کن.بیا هل بده. تندتر هل بده.من این جوری دوست ندارم.اهان خوبه.تندتر.تندترش کن.عالیه دختر.
این صدای سیمین بود.سیمین دختر خیلی پر شور وشوقی بود.تاب بازی رو خیلی دوست داشت.اگه یک روز تاب بازی نمی کرد،روزش شب نمیشد.با این که اون ۲۵ سالش بود!!!سارا هم خواهر سیمین بود.برعکس سیمین سارا که خواهر کوچکترش بود،خیلی اروم و سر به زیر بود و شاید گاهی اوقات ان هم به ندرت صدای خنده های بلندش را می تونستی بشنوی.سارا ۴ سال از خواهرش کوچیکتر بود.یعنی ۲۱ سالش بود.
_اهوم….اهوم….پادشاه وارد می شود.سلام خواهرای گلم.صبح به خیر.سیمین جان چیزی میل دارید؟سارا جان
شما چه طور؟
سارا:بس کن سامان.حوصله ندارم.امروز سرم خیلی درد میکنه.لطفا بی مزه بازیاتو شروع نکن.
سامان:خواهر من….شما کی حوصله داری من اون موقع مزاحم شم؟
سیمین:پس برو دیگه برنگرد!
بعد سیمین و سامان باهم زدند زیر خنده.خوب راست هم می گفتند.سارا هیچ موقع حوصله شوخی و بی مزه بازی های اون دو نفرو نداشت.همش توی خودش بود.تنها رفیق او که سارا همیشه پهلوش درد و دل میکرد،و می تونست با راحتی و اطمینان کامل رازهاشو بهش بگه،السا دختر خالش بود.السا اخلاقش مثل سارا نبود.البته اخلاقش مثل سیمین هم نبود.به حد و اندازه شاد و غمگین میشد.درک خیلی بالایی داشت و این رو تنها کسی
که خوب می فهمید سارا بود.
سامان:خوب خواهرای گلم.یه سوپرایز خوب براتون دارم.
سیمین:بگو….بگو….من عاشق سوپرایزم.زود باش دیگه!!
سامان:خیل خوب.بهتون میگم.امروز یه مهمون ویژه داریم.می دونید داره از خارج از کشور میاد و هیچ جایی رو نداره جز این جا!!
سارا:ما که فامیل خارجی نداشتیم.تازه اگه فامیل باشه،جز ما کسای دیگه رو هم داره.پس نتیجه میگیریم که فامیل نیست!!!!حتما یکی از دوستای جناب عالی تشریف دارن!!.
سیمین:ااااه.نکنه یکی از این دوستاته که با هم چت می کنید!!!می خواد از خارج بیاد و حتما کسی رو خرتر از تو توی تهران پیدا نکرده،می خواد بیاد این جا!!

دانلود رمان خارجی اشرافی بد نام

وزش باد آنقدر شدید بود که موهای مری فالتون از بالای سرش باز شد و صورت رنگ پریده اش را پوشاند. اما او حتی به خودش آنقدر زحمت نداد که آنها را از روی چشمانش کنار بزند. فقط سعی کرد تا کلاه حصیری اش را محکم نگه دارد، گویی ان کلاه ساده حصیری می توانست از طغیان بدبختی هایش جلوگیری کند و مانع نابودی کامل او شود. مری آنقدر غرق در افکارش بود که اصلا متوجه نشد روبان آبی و بلند کلاه باز شده و آزادانه با وزش باد از این سو به ظان سو می رود.تا آنجا که ممکن بود پایش را هم روی آن بگذارد.
حتی متوجه گلهای وحشی صورتی رنگ ، سوسن های سفید و تک و توک ارکیده هایی که در میان علفهای کوتاه دشت شکوفه کرده بودند هم نشد.مری نه زیبایی گلها می دید و نه خورشید را – که گهگاهی از میان ابرهای خاکستری مه گرفته زیر چشمی به پایین نگاه می انداخت – و نه چیز دیگری را. هیچ چیز نمی توانست تنهایی و خلا قلبش را از بین ببرد.
با اینکه دو هفته از خاکسپاری پدرش می گذشت اندوه و درد او هنوز کوچکترین تسکینی نیافته بود. مری این اواخر می دانست که بالاخره یک روز این همه درد تمام می شود. حتی احساس می کرد که پدرش تا حدودی راحت هم خواهد شد و به آرامش خواهد رسید. ولی با وجود این باز هم از دست دادن او ضایعه ی بزرگی برایش به حساب می آمدو آنقدر که روح و جسمش را در هم شکست.
مری پنج ساله بود که مادرش را از دست داد و از آن موقع با پدرش زندگی کرد. با اینکه رابرت فالتون خیلی حواس پرت و فراموشکار بود ولی این به آن معنا نبود که از تنها فرزندش غفلت کند . او که کشیش آن ناحیه هم به شمار می رفت با صرف زمان زیادی ، علوم مختلف را به مری آموزش داد. ولی حقیقت امر این بود که کشیش به مسائل روزمره اصلا اهمیتی نمیداد. مسایلی مانند خورد و خوراک و پوشاک. حتی وقتی مری کوچکتر بود و به زمین می خورد کشیش اغلب فراموش می کرد او را بغل بگیرد و نوازش کند. طفلک مری باید خودش گرد و خاک زانوهایش را می تکاند یا خدمتکارهایی را – که برای انجام کارهای خانه می آمدند – خودش راهنمایی می کرد و هر وقت هملازم می شد به کمکشان می رفت. رابرت فالتون تمام وقتش را صرف علم و دانش کرده بود و در این مسیر مری با تمام وجود ، پدرش را پشتیبانی می کرد. او از هوش و ذکاوت مری به خود می بالید و با شادمانی درباره ی هر موضوعی که فکر می کرد دخترش به آن علاقه دارد

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان بابا لنگ دراز از آليس جين وبستر

دانلود رمان بابا لنگ دراز از آلیس جین وبستر

چهارشنبه ی اول هرماه روز واقعا مزخرفی بود که همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش میکردند و بعد فوری فراموشش میکردند.
در این روز کف زمین همه جای ساختمان باید برق می افتاد،میزو صندلی ها خوب گردگیری و رختخواب ها صاف و صوف میشد.ضمن اینکه نودو هفت بچه ی یتیم کوچولو که توی هم لول میخوردند باید حسابی ترو تمیز میشدند،سرشان شانه میشد،لباس چیت پیچازی نو و آهارخورده به تنشان میرفت و دکمه هاشان انداخته میشد و به همه ی آنها تذکر داده میشد که مودب باشند و هروقت یکی از اعضای هیئت امنا با آنها صحبت کرد بگویند:(بله آقا)(خیر آقا).اما از آنجا که جروشا ابوت بیچاره از همه ی بچه های یتیم بزرگتر بود بیشتر زحمت ها به گردن او می افتاد.این چهارشنبه هم مثل همه چهارشنبه های ماه های قبل بالاخره هرجوری بود تمام شد و جروشا که در انبار غذایی برای مهمان های پرورشگاه ساندویچ درست کرده بود به طبقه ی بالا رفتتا کارهای همیشگی اش را انجام بدهد.در اتاق(ف)یازده بچه ی ۴تا ۷ ساله بودند که اواز آنها نگه داری میکرد.جروشا بچه ها را ردبف کرد،دماغ هایشان را گرفت و لباس هایشان را صاف و صوف کرد و آنها را منظم و به صف به سالن غذا خوری بردتا در نیم ساعت خوشی شان نان و شیر و پودینگ بخورند.بعد خودش را ولو کرد روی صندلی کنار پنجره و شقیقه هایش را که تند تند میزد به شیشه سرد تکیه داد.جروشا از ساعت پنج صبح سرپا بود و دستورهای همه را انجام داده بود و شماتت های رئیس عصبانی پرورشگاه،خانم لیپت را شنیده و دستورهایش را تند تند اجرا کرده بود.
البته خانم لیپت همیشه نمیتوانست همان قیافه ی آرام و متینی را که جلوی اعضای هیئت مدیره و خانم های بازدید کننده از پرورشگاه داشت حفظ کند. جروشا به چمن های یخ زده و آن سوی نرده های آهنی دور پرورشگاه و سرمناره های دهکده که از میان درختان لخت سربرکشیده بودند زل زد.تا آنجا که او میدانست آن روز را با موفقیت به آخر رسیده بود

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه ایرانی نهال عشق

دانلود رمان عاشقانه ایرانی نهال عشق من

رو به روی آینه قدی و بخار گرفته حموم ایستاده بودمو داشتم با تمام وجودم آهنگ توی یه دیوار سنگی رو میخوندم و ادای خواننده ها رو درمیاوردم.همون طور که داشتم میخوندم:
-کاشکی این دیوار خراب شه
منو تو با هم بمیریم
توی یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم…
یه ضربه خیلی محکم به در حموم خورد و یه صدای آخ دنبالش اومد که مطمئنم صدای نیروانا بود.حدسم به یقین تبدیل شد چون نیروانا گفت:
-ای بمیری نیما…اگه گذاشتی بفهمم این درخچه تو این حموم وامونده چیکار داره میکنه چهل دیقس.اه…
نیروانا هی داشت غر میزد که نیما گفت:
-خوب کردم.تا تو باشی فال گوش وای نایستی … والا!
-حالا چرا جنتلمندانه رفتار نکردیو عین این گاوای از مزرعه در رفته در گوش من ما ما کردی که با اون شدت بخورم به در حموم؟آی استخونام لهید.
-ا?وا !تو که با وجود این همه حیوونای مختلف دورو برت مثلا:باران و شیوا و از همه مهمتر همون درخچه تو حموم باید خوب صدای مخصوص هر حیوونی رو بشناسی.حداقل دیگه باید صدای شیرو از گاو تشخیص بدی.
قیافه نیری دیدنی بودا…دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.بلند خندیدم که نیروانا گفت:
-ای نهال مغز فندقی. آخه یکی نیست بگه ما کم سوژه داریم دست این پسرا حالا توام هی بخند.
بعد از چند لحظه دوباره گفت:
-نیما حالا تو چرا مثه ماست وایسادی داری منو نگاه میکنی؟خوب بیا دست منو بگیر بلندم کن دیگه! اه مرده
شور برده.
من که از صمیمیت بین داداشم و دخترعموم حسابی به وجد اومده بودم لبخند زدم و گفتم:
-اگه گذاشتین ما یه دوش آب گرم بگیریم و خستگی راه از تنمون دربیاد اسم خودمو میذارم ننه قمر!!!
بعد رفتم حولمو پوشیدمو درو باز کردم که دیدم هردوشون دست به کمر وایسادن و منو با نگاهی آمیخته با تعجب و تاسف نگاه میکنن.با تعجب پرسیدم:
-چیه؟مگه جن دیدین که اینجوری نگام میکنین؟
نیما-خواهر کوچولوی من..دوش یعنی ده دیقه یه ربع نه یه دفعه چهل دیقه آخه!
-خب حموم و آب گرم بهم آرامشی میده که دوس دارم.حالا تو چرا شاکی؟
-من غلط بکنم شاکی باشم.اصن من خر کی باشم که شاکی باشم؟
نیروانا دستشو تو سینش جمع کرد.

دانلود در ادامه مطلب

رمان مخصوص موبایل مرد مغرور من

رمان مخصوص موبایل مرد مغرور من

گیسو با اضطراب رو کرد به من که داشتم چایی میخوردم و گفت:
نمیدونی چه قدر با کلاس و خوشتیپه … من که از رو به رو شدن باهاش ترسیدم … لا مصب چشم های دختر کشی – – داره اون شیوا بی شعور که غش کرد
– برو بابا تو هم داری پیاز داغش را زیاد میکنی …
نه به خدا پارسا خیلی خوشتیپه اما محل سگم به هیچ کدام از دختر ها نمیده …
– خانم ضیایی هم خیلی تعریفش را میکرد تحفه که نیست اینم یکی مثل بقیه …
گمشه با اون اخلاق نچسبش حالا بی خیال این پسره امروز چی کاره ای …
– فعلا که باید یه طرح خوشمل پیدا کنم واسه نقاشی ام استاد دباغی منتظر ام است دیوانه هنوز تحویلش ندادی؟
– میگم طرح پیدا نکردم تو میگی تحویل ندادی …
ای تو روحت خوب میخواهی چی کار کنی؟
– نمیدونم فعلا پاشو بریم یه کارش میکنم
از کافی بیرون امدیم که یکهو یه سوناتا نقره ای کنارمون کشید و بوق زد گیسو چشم هاش شیش تا شد دستش را گرفتم و گفتم: بیا بریم مزاحم است
دیوانه شدی یه نگاه به این ماشین جیگرش بکن میخواهم خودم تورش کنم
– تو نمیترسی یه بلایی سرت بیاره فکر کردی واسه چی دنبالمون هست ما را که واسه چشم ابرومون نمیخواهد
اه یکم باهاش میگردیم و بعدم ولش میکنم
– اره ارواح عمه ات اونم ولت کرد
برو بابا پسر های این دوره زمونه دنبال درد سر نیستن که به زور طرف را بکشن تو ماشین از راهش وارد میشن و مخ طرف را میزنن و از اون جایی که استادت و با دست به خودش اشاره کرد اینا کاره است کار بلده پس جای نگرانی نیست و بهم طمینان کن
– من فقط به پنجه بکس تو کیفم اطمینان میکنم
همان موقعه شیشه های دودی ماشین امد پایین و یه پسر به ظاهرخوشتیپ با یه لبخند مسخره عینک دودی اش را برداشت و گفت: اجازه میدین برسونمتون …
قبل از این که گیسو چیزی بگه با صدای تقریبا بلند گفتم: خواهر مادر نداری بی تربیت مزاحم ما میشی برو پی کارت …
پسره با دهن باز من را نگاه میکرد و گیسو از این طرز حرف زدنم شوکه شده بود بچه سوسول مایه دار فکرده ما از اوناشیم …

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ایرانی مرد باش

دانلود رمان ایرانی مرد باش

صدای اهنگ خوشگلا باید برقصن تا توی ماشینم میومد.
فربد لبخند شیطونی زد : نظرتون چیه ؟!
ارمین نالید : اقا بی خیال ! گندش در میادا .
پوفی کشیدم . برگشتم سمت صندلی عقب : گند چی در بیاد داداشم ؟! من و فربد صد بار اینکار رو کردیم .
احدالناسی خبر دار نشد ؛ بعدشم یه شام مفت نصیبت میشه. چی از این بهتر؟!
مهیار – ارمین لوس نشو دیگه . بخدا اتفاقی نمیفته . من قول میدم .
ارمین – بمیر مهیار . بدبخت اگه پرسیدن شما چیکاره حسنید ؟
شونه امو انداختم بالا و با بی خیالی گفتم :
– میگیم فامیل عروس
ارمین غرید :
– به درک ، میام ! ولی بخدا اگه اتفاق بدی بیفته من می دونم وشماها . چشتونو در میارم !
خندیدم :
-نوکرتم . می دونستم بچه باحالی !
چشم غره ی توپی بهم رفت و در ماشین رو باز کرد . چهار نفری از ماشین پیاده شدیم . دستمو فرو کردم توموهام و اونا رو زدم بالا . میشد گفت برنامه ی همیشگیمون بود . هر چند وقت یه بار وارد تالار های عروسی میشدیم ؛ یه شام مفت هم می زدیم تو رگ !
اگه کسی هم احیانا می پرسید : به جا نمیارمتون !
می گفتیم فامیل عروس یا دامادیم و خلاص .
ارمین از این کارا خوشش نمیومد . بخاطر همین زیاد باهامون نمی اومد.امروزم کاملا اتفاقی شد ، بعد از اینکه کلی بهش التماس کردیم بالاخره تونستیم راضیش کنیم بیاد.
غرغرهاش خفن رو اعصابه . بابا اگه گذاشت خوش باشیم ؟ اه سوسول !
با دیدن میز پر از غذا اب از لب و لوچه ام سرازیر شد . کلا بی خیال ارمین شدم و به فربد اشاره کردم .چشمکی زد . اول رفتیم روی یه صندلی و خیلی شیک نشستیم اهنگ لایت دیگه ای شروع شده بود . چند نفر از مهمونا دو به دو وسط می رقصیدن .ازشون چشم برداشتم . مهیار گفت :
-ارتام !

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه نوتریکا 2

دانلود رمان عاشقانه نوتریکا ۲

دو زانو به زمین افتاد… گریه میکرد…. نباید میگریست.. باید توکل میکرد… حالا وقت این کارها نبود… باید امید می داشت…. با تمام وجودش فریاد کشید: خدایا…. هنوز امیدی هست؟
و انعکاس صدایش در فضا پیچید… انگار خدا جواب داد: هست… هست … هست …
دلش میخواست زار بزند.
زیر لب نام خدا را تکرار میکرد… نمیدانست چقدر گذشت که دیگر متوجه چیزی نشد.
پلکهایش بهم چسبیده بود. سخت انها را از هم گشود. هوا گرگ و میش بود. کمرش خشک شده بود. ویبره ی موبایلش را حس میکرد.
به سختی نیم خیز شد. روی زمین پر از سنگ خوابش برده بود. دست در جیبش فرو برد.
موبایلش را در اورد. با اینکه زنگش لحظات پیش قطع شده بود اما باز هم می لرزید و زنگ میخورد شخص پشت خط ول کن نبود. نگاهی به شما ره انداخت. نوید بود. ریجکت و سپس خاموش کرد.
زانوهایش را در اغوش کشید.چانه اش را روی انها فشرد… چشمهایش می سوخت. بغض هم داشت. تمام لباسش خاکی بود.چرا همه چیز بهم ریخت.
درست وقتی قرار بود همه چیز خوب پیش رود همه چیز همان لحظه فرو ریخت.درست مثل یک بازی کودکانه که ساعتها وقت صرفش میکردی تا تمامش کنی اما درست در لحظات اخر می سوختی… درست وقتی که فکر میکردی برنده ای اما بازنده میشدی. چشمهایش را روی هم فشار داد. سرش به دوران افتاده بود. ساعت از شش صبح گذشته بود.ستاره ها هنوز در اسمان خود نمایی میکردند.

دانلود در ادامه مطلب

رمان ایرانی لپ هاي خیس و صورتی + دانلود

رمان ایرانی لپ های خیس و صورتی + دانلود

می دونی بهترین یونجه مال کجاست …؟
اشکال نداره میرم از یه گاو دیگه میپرسم
ای کثافت بی شعور!
این اس ام اسای جلف چیه برایمن میفرستن! اه اه …
اس ام اس رو هنوز کامل نخونده بودم که صدای بلبل بلند شد … چه چه می زد لاکردار! زنگ بلبلی هم عالمی داره!
چادرمو برداشتم و با دمپایی های نارنجی پاره پوره کنج حیاط دویدم سمت در و داد زدم: کیه؟
مملی از پشت در گفت: اون توپ ما افتاده تو خونه ات … بدش بیاد این ور!
این ور و اون ورو نگاه کردم، کنار باغچه افتاده بود انداختم بالا و خواستم شوت کنم که یادم افتاد برادران محترم کفتر باز در حال دید زدنن! و این بود که منصرف شدم …
توپ رو از بالای دیوار پرت کردم براش و گفتم: حواست باشه دیگه این ورا نیفته ها!
داشتم بر می گشتم طرف خونه که تالاپ یه چی خورد تو سرم … ای بر پدرت لعنت!
چادرمو زدم به کمرم و به قول مامان خدا بیامرزم عین این ه?ت?ه ها (لات ها) زدم بیرون: چرا حواست نیست بچه؟
یه چاقو که گوشه ی دیوار حیاط بود برداشتم و توپو خالی کردم و پرت کردم طرفش. والا! فکر کرده من اعصاب دارم.
انجمن شورای سبزی پاک کن ها دم در بودن و داد زدن: هو دختره! چکارش داری؟ بچه یتیمو می زنی؟
تو دلم گفتم شما خفه! فعلا من از همه یتیم ترم!
برگشتم تو خونه و به در تکیه دادم و سرم رو گرفتم تو دستام . همیشه این طور بودم ، اعصابم در حد شعبون بی مخ بود!
اخوی کفتر باز از بالای بوم اطلاع رسانی کرد: بچه ها جیم شین نادر داره میاد!
حالا مثلا نادر کدوم خریه اینا ازش می گرخن!
صرفا جهت اطلاع: نادر برادر مملی (مخفف محمد علی) بود، یعنی پسرای شمسی جووون صاحبخونه ی محترم من!
همون جور به در تکیه داده بودم که بی شرف با مشت افتاد به جون در: باز کن درو … د بهت میگم باز کن!
درو باز کردم و گفتم: بله؟ فرمایشی بود؟

دانلود در ادامه مطلب

رمان نبض تپنده

رمان عاشقانه نبض تپنده با دانلود مستقیم

خسته تر از اونیم که به نتیجه کارم فکر کنم . برام مهم نیست هر چی میخواد بشه بشه ، دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . اینم رو همه بدبختیای دیگه ام . اصلا چه بهتر . نشد هم نشد فوق فوقش ، خونه پرش اینه که بازم یه پوزخند کج رو لب این و اون ، که مشکل از خودشه : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . فرقی هم نداره برای ناتوانیت تو اثبات توانائیهات باشه یا تو اثبات نکرده هات . تو که دیگه باید این چیزا رو خوب درک کنی با پوست و گوشت و خونت مثل همین الان . مثل همین نبض تپنده زیر پوست کشیده تنت . آه … این نبض تپنده … همین نبض تپنده ست که برت میگردونه از اوهام و خیالات بیرون و پرتت میکنه تو دنیای بیرحم و مروت دور و برت . حقیقت سخت تر و کوبنده تر از پتک تو سرت میخوره : تو هنوز زنده ای و این نبض ادامه داره و مجبوری این ادامه رو امتداد بدی و بکشی تا بیکران ها ، تا آخر سوختن و ساختن ، مثل همه سوختنهات و ساختنهات ، مثل همه داشته ها و نداشته هات … باید ادامه داد به سختی و با چنگ و دندون .
نه شری ؛ نه … تحقیر تو قاموس تو جایی نداره … نباید اجازه بدی کسی رنگ به رنگ شدن و کبودی چهره ات از عصبانیت و خشم درونت رو به حس زشت احساس حقارت تشبیه کنه . اگه همه دنیا یه جا جمع شن و تو رو به این درجه از تحقیر برسونن ، بازم این تویی که دست رو زانو میگیری و ثابت میکنی یه افرا هستی نه یه بید … … دنیا بیرحمه ، تو هم بیرحم باش به همون بیرحمی یه گور بابایه بگو به نبض تپنده و چشم ببند از عالم و مافیه و بخواب برای همیشه … نمیشه ، چطور ؟ مگه میشه کوبشهای این نبض رو از خاطر برد و خودخواه شد ؟ مگه میشه چشم رو موجودیتها بست و کور شد ؟ مگه میشه بگی گور باباش … آره میشه ، خوبم میشه . مگه عالم و آدم چشم رو تو نبستن و نگفتن گور بابات ؟

دانلود در ادامه مطلب.

صفحه 10 از 14« بعدی...89101112...قبلی »