سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ايراني جديد - صفحه 5 از 14 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

دانلود رمان نجابت من ، بهانه ی تو

روی تختم دراز کشیده بود ودستشو روی چشمش گذاشته بود.
رفتم پشت پنجره و به خیابون خیره شدم.طبق معمول روبروی خونه ی ما شلوغ بود.یه عروس و داماد داشتن از آتلیه بیرون میومدن و فیلم بردارم ازشون فیلم میگرفت.ناخوداگاه چشممو چرخوندم سمت تختم انگار خواب بود… اوایل نامزدیمون باخودم فک میکردم که هیچ وقت نمیرم تو این اتلیه … چه زود رویاهام تموم شده بودن.دوباره سرمو چرخوندم سمت پنجره. چرا نمیرفت خونه ی خودشون؟ باید خبرو به خونوادش میداد… چیزی که خودش خواسته بود.یه لحظه از اینکه دیگه نمیتونم باهاش برم بیرون و دستشو بگیرم دلم لرزید… سرمو تکون دادوم و با خودم گفتم بیخیال.با صدای تکون خوردن تخت برگشتم سمتش بدون اینکه نگاهم کنه کتشو برداشت ورفت سمت در.دستشو گذاشت رو دستگیره و گفت یادت نره بهشون بگی. بی توجه بهش دوباره به پنجره نگاه کردم. دستگیره رو پایین کشید وبعدشم صدای بسته شدن در تو اتاق پیچید.چشمامو بستم قطره اشکی که توی چشمم جاخوش کرده بود پایین ریخت. ذهنم پر کشید به ۴ماه پیش، وقتی حسام واسه اولین بار پا توی اتاقم گذاشت. اولین بار بعد از نامزدیمون…هردومون خیلی خوشحال بودیم.اون واسه من پسر کوچیک آقای اریک بود،دوست وهمکار بابام،که حالا نامزدم شده بود. پسری که از یک سال قبلش فکرمو مشغول کرده بود. وقتی پدرش منو از بابا خواستگاری کرد انگار دنیا روبهم دادن.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.هیچ کس نمیتونست عیبی روی محمدحسام اریک بزاره. یه پسر خوشکل و پولدار،با خانواده ی خیلی خوب و مورد اعتماد. دندونپزشکی میخودند ومطمئنا اینده ی شغلی خیلی خوبی هم در انتظارش بود.همه موافق بودن.و ماهم نامزد کردیم.مراسم عقدمونو توی خونه ی ماگرفتیم.یه مراسم کوچولو برای اعلام نامزدی. قرار عروسی گذاشته شد برای یک سال بعد… یک سالی که هیچ وقت نرسید… یک ماه اول همه چیز عالی بود… حسام خوش اخلاق بود و مهربون.همدیگه رو دوس داشتیم وباهم کنار میومدیم.حسام باچندتا از دوستاش خیلی صمیمی بود و باهاشون رفت وامد داشت. ولی من

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان هیجانی مزاحم

دانلود رمان هیجانی مزاحم

زنگ آخر به صدا درآمد و نگین و دوستانش درحال جمع کردن وسایلشان بودند.
نگین دختری لاغر اندام و بلند قد بود ،چشمان درشت و سیاهی داشت و مژگانش بلند و تابدار بود صورت شفافی که داشت باعث می شد هر روز صبح ناظم مدرسه شان او را مجبور کند صورتش را بشوید تا مطمئن شود نگین آرایش ندارد. بینی او نیز کوچک و سربالا بود و لبانی غنچه ای وکوچک داشت دندانهایش مانند مروارید در دهانش می درخشید. ولی در کل صورتی دخترانه، محجوب و زیبا داشت. او در حال گذراندن دوران پیش دانشگاهی بود.
نگین چادرش را از جا میزی بیرون آورد. ملیکا چون با اخلاق نگین آشنا بود قبل از آنکه نگین چیزی بگوید آینه اش را به سمت او گرفت نگین آینه را از ملیکا گرفت و با وسواس زیاد مشغول درست کردن قسمتی از مقنعه اش که همیشه آنرا از چادر بیرون می گذاشت شد.
ملیکا: ول کن بابا حالا کی به بالای مقنعه ی تو نگاه میکنه؟
نگین: همه.و بعد آینه را به ملیکا پس داد و با بچه ها خدا حافظی کرد و از کلاس خارج شد.
نازنین هم سرویسی نگین درحیاط منتظر او بود و با دیدن او گفت: پس تو کجایی ؟
بعد با دستش به سمت پایین اشاره کرد وگفت:اینها را می بینی همه به خاطر توست.
نگین با تعجب به زمین نگاه کرد و گفت:چی؟
نازنین: علفها را می گویم. نگین که تازه متوجه منظور نازنین شده بود تا بیرون مدرسه به دنبال او دوید.
وقتی به بیرون مدرسه رسیدند نگین گفت: شانس بیار که مقنعه ام خراب نشده باشه وگرنه خدا به دادت برسد.
آن دو درحال خندیدن بودند که نگین چشمش به مزاحم همیشگی افتاد که پسری ۱۸ یا ۱۹ ساله به نظر می رسید و هرروز به دنبال نگین می افتاد و از او خواهش می کرد شماره ای که در دست پسر است از او بگیرد ولی نگین از این کار امتناع میکرد

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عشقت همه ی زندگیم شده

دانلود رمان عشقت همه ی زندگیم شده

باهاله ای ازنورخورشید که افتاده بودروچشمام بیدارشدم،به دوروبرم
نگاه کردم یکم طول کشید تا موقعیتم رودرک کنم مثله فنر ازجام بلندشدم تند تند رفتم سراغ کمدم و فرم مدرسم رو پوشیدم..
وای خدا بایاد خانم ضیاء سرعتمو بیشتر کردمو بدو بدو رفتم توحیاط ؛عقب عقبی برگشتم شیر اب حیاط روباز کردم وصورتمو گرفتم زیرش وای خنک شدم ..آخیش
بدونه خداحافظی از مامان ازخونه زدم بیرون سرم پایین توکیفم بودش داشتم کتابامو چک میکردم که بوم خوردم به یه چیزی و دوقدم رفتم عقب سرمو بالا اوردم که چهارتا فحش خوشگل نثارش کنم که میخکوب شدم ……
داشتم آنالیزش میکردم که باپوزخندش به خودم اومدم رومو برگردوندم وای خدا من امروز سکته میکنم این یکیو نیگا …..
خدا یعنی پسره خوشگلم وجود داشت؟؟؟
خوشگل که نه واقن از خوشگلم اونورتر بودند هم جذاب هم خوشگل….
اوهو تازه یادم افتاد باید برم مدرسه خیر سرم بدونه نگاه کردن به اون دوتا سریع از کنارشون رد شدم که …
پسره_ببخشیدخانوم؟
من_بله؟؟
پسره_خودکارتونو نمیخواید؟
برگشتم طرفش دستمو دراز کردم خودکارمو ازش گرفتم وبه سرعته نور ازشون دور شدم …
وارده حیاط مدرسه شدم ..
وای هیشکی تو حیاط نبود یعنی بدبخت شدم…..
شروع کردم یواشکی راه رفتن توحیاط کیفمم بالاسرم گرفتم بادستام وسرمو خم کردم واروم اروم از گوشه های حیاط داشتم میرفتم که یکی کیفمو گرفت …
سکته کردم .فکرکردم یکی ازبچه هان برگشتم یه چیز بهش بگم که باخانوم ضیاء سینه به سینه شدم …یاعلی …
بسم الله یه قدم رفتم عقب ….
ضیاء-فکرنمیکنی دیراومدی؟
من_سلام خانوم خوب هستید؟منم خوبم
ضیاء_مگه من حالتو ازت پرسیدم که حالتو گفتی؟
من_خب خانوم نمیشه که گفتم عرضه ادب کنم .بالاخره من کوچیکه شما
ضیاء_خیلی خب زبون نریز دفعه اخرت باشه ها برو تو کلاست که ریاضی دارید ..
من_چشم خانوم چاکره شوما .بااجازه اینو گفتمو سریع از جلوچشمش ناپدید شدم .
{{_آفرین پانی خوب تونستی بپیچونیشا .!
_چه فایده گفتش دیگه تکرار نشه..!
_خب دیگه تکرارش نکن

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان هیچ کسان ۲

دانلود رایگان رمان هیچ کسان 2

خلاصه : داستان پسری که حرفه اش جن گیری است.
قسمت اول
پیامبر اکرم (ص) به امیرالمؤمنین (ع) امر فرمود :
به آنان (جنیان) مسائل دینی و فقهی بیاموز، چرا که در میان آنان مؤمن ،کافر، ناصبی ،یهودی، مسیحی و مجوس وجود دارد. (رجوع شود به کتاب بحارالانوار علامه مجلسی ، جلد ۶۰ ، صفحه ۸۱ ) نیم ساعتی میشد که توی مطب مهراب منتظر بودیم.دیگه داشتم کلافه می شدم.بدبختانه اونجا سیگار هم نمی تونستم بکشم.
– چرا مهراب همیشه اصرار داره ما رو توی مطبش ببینه؟
مجید – چون احمق .
– تو تا حالا خونه ش رفتی؟
مجید – آره، ولی می دونی اساسا مهراب معتقد که آموزش های مربوط به جن گیری جزو کارش محسوب میشن برای همین دوست نداره کسی به خاطر این کار بره خونه ش.
– اما اینجوری که ضرر می کنه! می تونه به جای دیدن ما یه مریض ببینه که یه پولی هم گیرش بیاد.
مجید – گفتم که احمق .
– راستی مهراب چرا خودش جن گیری نمی کنه؟
مجید – بهش نمی سازه.یادمه اون زمان که از این کارا می کرد اکثر مواقع تن و بدنش کبود میشد.اینه که دیگه الان فقط مردم رو خر می کنه.
– اگه برای منم همچین اتفاقایی پیش بیاد چی؟
مجید – برای من که پیش نیومده، تو هم امیدوار باش.
نزدیک سه ماهه که برای آموزش میام پیش مهراب.همه چیز رو خیلی خوب توضیح میده، جوری که هر نکته ای کاملا توی ذهنم می مونه اما گاهی اوقات مجبورم بعضی چیزا رو یادداشت کنم. مثل دعاها.حفظ کردن متن های عربی واقعا کار سختی ! بلاخره کسی که داخل اتاق بود بیرون اومد و نوبت ما شد.با مجید وارد اتاق شدیم و با مهراب سلام و احوالپرسی کردیم.
مهراب – من دیروز منتظرت بودم.
– اتفاقا منم دیروز می خواستم بیام اما مجید نذاشت، گفت برنامه رو موکول کنیم به امروز که خودش هم بیاد. مهراب – خب،فکر می کنم این جلسه ی آخر باشه.

دانلود رمان در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه قلب یخ زده

دانلود رمان عاشقانه قلب یخ زده

چشامو باز کردم دلم میخواست بگم چشامو با نور افتاب که تو چشام میزد باز کردم ولی چون پرده های اتاقمو ضخیم سفارش دادم اینه که این اتاق تاریکه تاریکه از تختم بلند شدم رفتم سمت حموم یه دوش اب گرم اول صبحی باعث میشه کمتر فک کنم وارد حموم که شدم وان حمومو دیدم یه لبخند تلخ زدم
– صبح بخیر
این وان برای من حکم تخت ابدی مو داره اخه توش ۲ بار رگمو زدم ولی اینگار قسمت نبود از شر زندگیم خلاص شم بعد از گرفتن یه دوش ۲۰ دقیقه ای اومدم بیرون رفتم سراغ کمدم لباسامو نگاه کردم توشو نگاه کردم ویه لبخند تلخ همراه نگاهم کردم من توی این ۴ سال فقط مشکی پوشیدم دیگه فکر نمیکنم لباسی به رنگ دیگه تو کمدم پیدا بشه بعد از اماده شدن رفتم جلو اینه به خودم نگاه کردم یه خورده به خودم رسیدم دلیل نمیشه چون قلبم شکسته ظاهری نامرتب داشته باشم به خودم تو اینه نگاه کردم یه پیراهن مشکی با دکمه های سفید اینو مامان برام خریده مثلا میخواد شروع کنه به تغییر رنگ لباسام از حیله اش خنده ام گرفت بعد این پیراهن یکی دیگه به رنگ سورمه ای ویکی به رنگ قهوه ای برام خرید همشم اصرار میکرد زیاد بپوشمشون مثلا میخواست لباس سیاهمو در بیارم ولی اون نمیدونه این لباسا برای عزای غرورمه برای عزای عشقمه دیگه نمیتونم درشون بیارم نه دیگه نمیتونم …
رفتم سراغ شلوارو کفشم خدارو شکر اونا رو نمیتونه بخره وگرنه برام قرمزشو میخرید .کفشو شلوارمم به رنگ غمه به رنگ سیاهی مطلق عطرمو برداشتمو خالی کردم رو خودم موهامو مرتب کردم وقبل اینکه برم یه نگاه به صورتم انداختم چشاوابروهای سیاهم با پوست برنزه ام جور بود با این لباس سیاه خیلی شیک به نظر میرسم ولی هیچ کس نمیدونه از درون داغونم به طرف چپ صورتم نگاه کردم یه خط نازک خیلی کم رنگه میشه با چند تا جلسه لیرز درمانی درستش کرد ولی میخوام باشه میخوام برام عبرتی بشه که ببینم چطور جای سیلیش رو صورتم مونده چطور غرورم خورد شده میخوام باشه وهرروز صبح یادم بندازه که هی تو نباید دلتو به کسی ببازی اور کت سیاهمو برداشتمو از روی لباسم تنم کردم هوا خیلی سرد شده کیف چرممو برداشتم وبه سمت راه پله خونه راه افتادم رفتم تو اشپز خونه تا یه چیزی بخورم همین که رسیدم یهو سمیه خانوم برگشت ومنو دید یه جیغ کشیدو لیوانی که تو دستش بود افتاد شکست من همین طوری بهش نگاه میکردم هیچی نمیگفتم فقط نگاه میکردم به این نگاه های سرد من عادت داشت همه عادت داشتن

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ایرانی قمار سرنوشت

دانلود رمان ایرانی قمار سرنوشت

داغونم تموم بدنم درد می کنه … لعنتی چه دست سنگینی هم داره … این راهم انگار کش اومده چرا نمی رسم … نمی دونم امروز بارهام سنگین تره یا از کتک هایی که خوردم انقدر ضعیف شدم … بابا این همون راهیه که هفته ای ۲ بار میری و میای … دلم لک زده واسه یک روز استراحت یک روز که فقط خودم باشم و هیچ کس نباشه تا دم به دقیقه بهم دستور بده و فحش و ناسزا بارم کنه آه الان چه وقت بارون اومدن بود چقدرم شدیده … لعنتی یادم رفت چتر بیارم حالا باید تا خونه موش آب کشیده بشم تازه چه فرقی می کنه اگه چترم داشتم با کدوم دست من که هر دو دستم پر … کاش مامان زنده بود اگه بود نمیذاشت این بشه حال و روزم که بشم کلفت بی جیره و مواجب خانم و فاسقای بدتر از خودش نمی خوام مثل این دخترای زر زرو به نظر برسم اما این بغض لعنتی رو چی کار کنم که از دیشب قلمبه شده تو گلوم و هیچ جور هم پایین نمی ره اگه دیشب گریه نکردم و هر جور فحش و ناسزایی رو تحمل کردم که اون دو تا خوشحال نشن ولی الان که کسی نیست تازه با این بارون شدید اصلا هیچ کس نمی فهمه پس چرا دارم بازم این بغضو فرو می برم … چشام پر آب شده و اصلا دیگه جلومو نمی بینم …
دیگه چیزی به اینکه به اون خونه ی عذاب برسم نمونده.. جایی که باید حق من میبود و اون لعنتی با نقشه هاش اونو به دست آورد.. از صدای بوقی شدید به خودم میام انقدر هول کردم که پام می ره توی چاله ی آب می خورم زمین…حالا چی کار کنم همشون ریخت زمین خدایا چه جوری جمعشون کنم…تازه حواسم میاد سر جاش انقدر تو فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم به خیابون… زانوم خیلی درد میکنه انقدر که گریم تشدید میشه…همون طور که زانو زدم, به ماشین آخرین مدلی که فقط در چند قدمی ام ترمز کرده سر سری یه نگاهی می کنم … تند تند دارم وسایلمو می ریزم توی ساکم الانه که دادش بره هوا …

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه ایرانی محک

Mahak

فنجان خالی قهوه اش را روی میز گذاشت و خشک گفت : خوبه … برو !
احمد بی چون و چرا گفته اش را اجرا کرد..
سریع بلند شد..کمرش خشک شده بود . دمای بدنش بالای ۴۰ درجه بود و خون در رگ هایش قل قل میکرد. روبه روی پنجره ایستاد و پرده را کنار زد.
به پایین نگاه کرد ….(فرش ماشینی میزدند)
ابزار بافندگی بزرگ بود . اغلب خاکستری و بد صدا بود .
غالب کارگر ها در گروه های کوچک ۳ یا ۴ نفره بگو مگو میکردند. دست راستشان به کمرشان چسبیده بود و mیک پایشان کمی کشیده تر از دیگری به حالت کج مثل یک خط صاف بود .
ترس در چشم های همه بود . حق داشتند ! باربد گفته بود اگر مشکلی پیش امد نیمی از حقوقشان کسر میشود . اضافه کاری هم باید میکردند تا مضرات جبران شود. سیگارش را از جیب کت کتان سرمه ای رنگش بیرون برد و با فندک سفید و ساده جیب شلوارش روشنش کرد .
همان اول کار سرفه کرد..! کارگری سرش را بالا گرفت زیرچشمی نگاهش کرد و مشغول کار شد.
باربد اما چشم هایش فرش یاسی رنگ طرح ماهی را زیر نور مهتابی دید.
۱۰ فرش شبیه ان هارا برده بودند . ۱۰ تا فرش خاص ..!
زرشکی بود .گل های ریز و سپیدی داشت و حلقه های قهوه ای پررنگ دور تا دورش را قاب میگرفت.
تنها میراث خانوده اش بود.
باید برای یافتن دزد های ان ها بازی بدی را شروع میکرد..
….

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان مروارید عشق

دانلود رایگان رمان مروارید عشق

خسته از تلاش، کمر خم شدم و راست کردم و دستمو به کمرم زدم. زل زدم به مریم که هنوزم دست از تلاش برنداشته بود. موهام و زدم پشت گوشم و صداش زدم.
– مریم؟
نه، اصلا تو این فازا نبود! این چند روزه خیلی مشکوک می زنه، هر وقت صداش زدم تو باغ نبود. با عصبانیت گفتم:
– مریم؟
مریم از جا پرید. خندم گرفت. جلوی خندم رو گرفتم و با اخم ظریفی گفتم:
– معلومه کجا هستی؟ شیش ساعته دارم صدات می کنم.
مریم قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و به سمتم اومد.
– مروارید، ببخشید. تو اوج فکر بودم. نفهمیدم.
اومد نزدیکم ایستاد. خسته گفتم:
– فهمیدم. این چند روزه معلوم نیست خانم چشه! مریم، من خسته شدم. پیدا نمی شه بابا! نمی شه!
مریم لبخندی زدم و گفت:
– از تو بعیده این حرفا. تو که از همه سرسخت تر بودی.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
– چه می دونم! الان زده به سرم. خستم. امروز حتی ده تا مروارید هم پیدا نکردم.
-می دونم، ولی چیکار کنیم؟ چیزی تا عصر نمونده. بیا بازم بگردیم.
روم رو از مریم گرفتم و در حالی که به آب زل زدم گفتم:
– خیلی خستم، امروز مثل این ک …
حرف تو دهنم ماسید. یه چیزی از زیر آب داشت برق می زد. خودشه! حتم دارم خودشه. با بهت به سمت اون شیء براق رفتم. مریم هم به دنبال من.
– مروارید چت شد یهو؟
خم شدم. دستم رو بردم سمتش. گرفتمش توی دستم. زیر آب چند باری شستمش تا ماسه هاش برن. آوردمش بالا. لبخندی نشست کنج لبم. برگشتم سمت مریم. داشت با لبخند به مروارید تو دستم نگاه می کرد. – دیدی گفتم؟ حالا هی سر من نق بزن!

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه کافه سورنا برای موبایل

رمان کافه سورنا

– راشین تلفن!
ظرف ها رو توی سینک گذاشتم و در حالی که دست خیسم رو با دامنم خشک می کردم به طرف مامان رفتم. با تکون دادن سرم پرسیدم کیه و گفت:
-از کافی نته.
لبخندی زدم و با گفتن جانم، گوشی رو روی گوشم گذاشتم.
– سلام خانوم سعیدی، ببخشید مزاحم شدم یوسفی هستم. یه کار تایپ بیست صفحه ای است و می گه واسه پس فردا می خواد، بگیرم؟
روی صندلی میز تلفن نشستم و گفتم:
-فرمول نویسی که نداره؟
– امم … نه متن فارسیه، یه تحقیقه؛ می تونید دیگه؟!
– صبح یا شب؟
– واسه عصر بیارین، می خوان ببرن واسه صحافی و این کارا.
یه دو دو تا چهار تا کردم و گفتم: باشه بگیرین، من الان میام می برم.
– مرسی، خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم؛ همیشه رفتار آقای یوسفی منو متعجب می کرد. این قدر با احترام باهام حرف می زد که خوشم میومد و یه جورایی بهم اعتماد به نفس می داد. توی فکر و حساب کتابای خودم بودم که مامان گفت:
-فکر کنم بوی سوختن ناهارت بلند شدا!
از جام پریدم و به آشپزخونه رفتم و در قابلمه رو برداشتم، خدا رو شکر داشت ته می گرفت. مامان منم پیاز داغش رو زیاد کرده بود، کو تا سوختن! قابلمه رو عوض کردم و با سیم به جون اونی که ته گرفته بود افتادم؛ وقتی کارم تموم شد لباس پوشیدم و به مامان گفتم:
-چیزی لازم نداری؟
– فقط ماست بگیر.
چشمی گفتم و از خونه بیرون اومدم. خوبی این کافی نت این بود که درست سر کوچمون بود و نباید زیاد توی راه می موندم. بعد از دید زدن ویترین مغازه از پله ها بالا رفتم. بنده خدا آقای یوسفی داشت ناهار می خورد؛ بوی خورش قورمه سبزیش مغازه رو پر کرده بود. با
دیدنم قاشقش رو توی ظرفش گذاشت و منم با گفتن شرمنده، سعی کردم بابت اینکه مزاحم ناهارش شده بودم عذر خواهی کنم. برگه های دستنویس رو جلوم گذاشت و توضیحاتی که روی کاغذ نوشته بود رو برام می خوند.
– فونتش بی زر چهارده باشه، شما اول با نازنین بنویس ببین چقدر می شه، بعدش تبدیل کن. فاصله خط هم که می دونید، یک و نیم باشه.
منم بی توجه به حرف های آقای یوسفی به این فکر می کردم که حتما واسه شام قورمه سبزی درست کنم، بوش بدجوری مستم کرده بود!

دانلود در ادامه مطلب

رمان عاشقانه قلب های بی قرار

رمان قلب های بی قرار

-استاد واقعا بهتون تبریک میگم. عالی بود، عالی. اصلا، اصلا من تا حالا کتابی به این زیبایی نخونده بودم. به جان خودم نباشه.
به دوست کناریش اشاره کرد.
-به جان، این هیچ وقت فکر نمی کردم خاطراتتون انقدر جذاب بوده باشه!
“ببین تو رو خدا به خاطر یه امتحان چی کارا که نمی کنن! د آخه بگو یعنی درس خوندن انقدر سخته!؟”
سعی کردم لبخندم رو بخورم و مثل همیشه ژست بگیرم.
صدام رو صاف کردم و رو کردم به همه ی دانشجوهایی که با چشمایی ملتمس و نگران به من نگاه می کردن و گفتم:
-خیله خب بسه، دیگه. از بس پاچم رو خاروندین از جا دراومد. ببینین بچه ها، اگه فکر کردین با این تعریف و تمجیداتون من خر میشم …
صداشون بلند شد:
-نه استاد! دور از جون. بلا نسبت شما!
-باید بگم متاسفم براتون. امتحان فرداتون برقراره. درس تخصصیه و بیست نمرتون کامل دست خودمه، پس تا این ترم ننداختمتون سریع برمی گردین خونه و خوابگاه برای فردا آماده می شید!
صدای اعتراضشون بلند شد:
استاد تو رو خدا! فقط یه هفته!
-تا ده می شمارم. اگه نرفتین من می دونم و شما!
شروع کردم به شمردن. به پنج که رسیدم جمیعا همه با یه خداحافظی بلند فلنگ رو بستن.
“نه بابا! یعنی انقدر جذبه داشتم و خودم نمی دونستم؟ ایول خوشم اومد.”
با صدای خنده ی آناهیتا به عقب برگشتم.
-حالا می مردی امتحانشون رو یه هفته مینداختی عقب؟
-ببین آنا، من اگه بخوام به حرف اینا گوش کنم یا هر روز می خوان کلاس رو تعطیل کنن یا امتحان لغو کنن. نمی شه این جوری که!
-چه می دونم بابا! صلاح مملکت خویش خسروان دانند. به جای این حرفا سریع بیا بریم تو سالن، کلی خبرنگار و عکاس مادر مرده نشستن
اون جا.
-خیله خب بابا، بریم.
جلوتر از آنا راه افتادم که از پشت سر با ناله گفت:
-ای وای زهرا، یادم رفت بهت بگم!
به طرفش برگشتم.
-چی رو؟
-این شاسکوله! بیرون وایستاده منتظر جناب عالی!
با تعجب گفتم:
-شاسکول؟!

دانلود در ادامه مطلب

صفحه 5 از 14« بعدی...34567...10...قبلی »