سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ايراني - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

شنبه , ۲۷ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

عنوان رمان:تو همیشه اینجایی

نویسنده:ثمین معصومی

تعداد صفحات پی دی اف:۶۳

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:مهسا و مهرسا خواهرو برادر فوق العاده صمیمی هستن.مهرسا ب کار وکالت مشغوله و شخصیتی با احساس و در کنارش مقرراتی داره.مهسا ک دانشجوی رشته پزشکی هست وارد جریان رقابت با ی رقیب ناشناس میشه ک نتیجش قراره پرنیان صمیمی ترین دوست مهسا رو خوش حال کنه.از طرفی رقیب مهسا پسری ب نام ارین از رشته ی ساخت پروتز های دندانی هست ک اونم ب خاطر دوستش وارد این رقابت بر سر نمره درس اناتومی شده.
پرنیان دختری مرموز و خودخواه از اب درمیاد ک قصد سواستفاده و نابودی مهسا رو داره ک ب وسیله ی ارین منتفی میشه.ارین و اراد و اریا پسران کارخانه دار بزرگ فرخ پارسا هستن ک سال هاست از همسرش جدا شده و ارین با پدرش مشکلات بسیار جدی داره.مهسا و ارین در جریان نقشه ی پرنیان با هم اشنا میشن و وارد زندگی هم میشن اما مشکلات ارین تمومی نداره و حتی در این جریان اراد برادرش دچار مرگ مغزی میشه. اما درنهایت ارین اوضاع رو تحت کنترل درمیاره.مهرسا برادر مهسا و محمد رضا دوست ارین در این جریانات نقش مهمی دارند.

 

 

 

 

 

 

عنوان رمان:تند باد

نویسنده:بهاره.ش

تعداد صفحات پی دی اف:۲۱۳

منبع: وبلاگ کاغذ های باطله

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

آغاز رمان:
مردم هر روز می میرن. مثل امروز صبح که آقای کمالی مرد. شاید تا من برگردم دفنش کرده باشن.صبح که از خونه زدم بیرون فهمیدم. دیشب تا صبح کابوس دیدم. لعنتی. از این عطر تلخ بدم میاد. بدم میاد. بدم میاد.
پ.ن: باید دیگه از روی این نیمکت بلند شم. در ورودی درست اون ور خیابونه. شیش تا اتوبوس تا حالا رد شده. اولین روزیه که دارم می رم دانشگاه. کلاسم احتمالا دیر بشه و من دارم از اضطراب می میرم.
***
شلوغی راهرو ها و دانشجوهای ترم اولی با برگه های انتخاب واحد به دست صحنه تکراری اوایل هر ترم بود. نسیم و ستاره از همان لحظه انتخاب واحد با هم آشنا شده بودند و بر طبق اصل نانوشتنی دانشجوهای ترم اول همیشه دوست دارند با یک نفر دیگر این طرف و ان طرف بروند تا تعداد گم شدن ها به حد اقل برسد. نسیم نگاهی به بلوک مقابلش کرد و گفت:
– چه فایده داره وقتی تابلو اسم بلوک کنده شده. ما بدبدختا از کجا باید بفهمیم که این کدوم بلوکه!
ستاره که گوشه برگه انتخاب واحدش را توی دهانش خیسانده بود نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
– چاره ای نداریم باید اعتراف کنیم که ترم بوقی هستیم و بریم از کسی بپرسیم.
نسیم نگاه مرددی به او انداخت و سر تکان داد. ستاره هم که تائید او را گرفته بود برگشت و اولین نفری را که دید خفتش کرد:
– ببخشید!
پسری که قدم تند کرده تا از کنارشان رد شود با صدای ببخشید ستاره فوری ایستاد:
– با من بودین؟
نسیم نگاهی به ستاره انداخت و با چشم اشاره کرد که بپرسد. ستاره هم فوری گفت:
– ما دنبال بلوک سی می گردیم.
پسر پا به پا شد و با لبخندی یک وری گفت:
– ترم یکی هستین؟
نسیم نگاهی به ستاره انداخت و انگار گفت:
– منظورش همون ترم بوقیه!

عنوان رمان:یادت باشه

نویسنده:سارا غضیانی

تعداد صفحات پی دی اف:۱۷۷

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:داستان در مورد دختری به اسم آنیتاست که وارد یه راهی میشه و برای رسیدن به هدفش سختی های زیادی رو تحمل میکنه… تاوان های زیادی رو پس میده ….. روزگار تو این مدت سر ناسازگاری برمیداره و دنیا رو به کام این دختر تلخ میکنه … تنها چیزی که باعث میشه آنیتا هر روز از هدفش دورتر بشه زود قضاوت کردنش در مورد مسائلیه که براش اتفاق می افته … از طرفی هم شدیدا درگیر درسو ادامه ی تحصیلشه اما با وجود این همه اتفاق، همه ی تمرکزش بهم میریزه….. هر راهی رو میره تا بفهمه چرا یه دفعه زندگیش از هم پاشید اما به بنبست میخوره… به جایی میرسه که دیگه حتی حوصله ی خودشم نداره چه برسه به بقیه…. زندگی کردن براش پوچ و بی معنی میشه…. اما گناه این دختر چیه؟!! بعد این همه سختیو تاوان پس دادن میتونه به هدفش برسه؟!! بازم میتونه برای خانوادش همون آنیتای قدیم بشه یا این راه اونو برای همیشه از زندگیش دور میکنه؟!

 

 

 

 

عنوان رمان:یک بغل تنهایی

نویسنده:ص.مرادی

تعداد صفحات پی دی اف:۴۲۷

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:یک بغل تنهایی حکایت گر داستانی است هر چند خیالی! اما حقیقی در جایی که زندگی میکنیم…زندگی کسانی که ممکن است در نزدیکی ما باشند اما برای ما تنها یک زیستن ساده باشد!
حکایت زندگی است که از دور همه چیز خوب و کامل دیده می شود، اما…نزدیک که می شوی…پا به حریم زندگیشان که میگذاری متوجه می شوی که تنها همه چیز به ظاهر خوب بوده!…مرد خودساخته ی داستان من که حالا شهرتی جهانی پیدا کرده، زندگیش تنها از دور جلوه گر آرامش و خوشیست و نزدیک که بشوی می بینی همه چیز تنها از دور خوب بوده است!
و دختر شاد و سر زنده ی داستانم که سرنوشت برایش فصل جدید و تلخی از زندگیش را باز میکند…
این داستان میخواهد قدرت عشق را به تصویر بکشد…همان حس نابی که مدتهاست بی حرمتش کرده اند…به راستی نسل ما را چه شده! ماها همنوعان همانهایی هستیم که اسطوره شدند در این راه…همان کوه کن بیستونی که تجلی گر حس پاک عاشقی است…یا مجنون تر از فرهادی که در این راه سر از بیابان در آورد… اینها در راه عاشقی و برای دلشان سنگ تمام گذاشتند … کاری که امروز من و تو هرگز انجامش نخواهیم داد!…چرا ؟! مگر من و تو را چه شده که قصه ی دلدادگی را از یاد برده ایم!
در داستان من صحبت از عشق و غرور است…همان غروری که وقتی پای عشق به میان بیاید دیگر معنایی ندارد…و چقدر حس تلخی است که یک روز عشقت را تنها بخاطر غرورت از دست بدهی!
من از عشق حرف می زنم همان حسی که برای ورودش به حریم دلت هیچ اجازه ای نمیگیرد…مطمئن باش یک روز فردی وارد زندگیت می شود که قلبت برایش تندتر میزند!

عنوان رمان:یک اشتباه یک تقاص

نویسنده:زینب ۱

تعداد صفحات پی دی اف:۲۹۱

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:داستان دختری به نام سوگل است که در دوره ی نو جوانی است و دوره ای که احساستش مانند همه بیشتر بروز میده , سوگل دختر بسیار خوبیه اما اتفاقاتی می افتد که سبب می شود تغییری در او ایجاد شود اتفاقاتی که توی این دوره برای اکثر نوجوانان می افتد واین اشتباه باعث می شود تا در اینده تاوان بدهد تاوان اشتباهی که در نوجوانی اش انجام داده ..

 

 

 

 

عنوان رمان:زندگی یک هنرمند

نویسنده:Lord of Fear

تعداد صفحات پی دی اف:۲۲۴

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:

اهوراء…دارابی……اسم جالبی دارم….!
۲۳ سالم و عاشق موسیقیم….
مینوازم و میخونم..اکثر اوقات ظبط هم میکنم…تنظیم همشونم پای خودم……
قدم نسبتا بلند……
و موهای مشکی رنگی دارم…..
چشم هام مشکی مشکی….رنگی هم نمیشه….
زندگی ساده ای دارم….
یه خونه ی ۷۵ متری توی تهران….
یه ۲۰۶ مشکی اسپرت….
یکی دو تا دوست مجرد خل و چل….
یه وبلاگ پر بیننده …اونم به خاطر طرفدارام….
یه زندگی ساده…..اما متفاوت…
هر لحظه منتظر یه خبر جدیدم….یه ایده ی نو…یه مصاحبه ی جنجالی…یه پوستر تمام قد…گاهی هم نیم رخ…
با این همه زندگی برام تکراری شده…روی چرخش عادیش افتاده و مثل همیشه پر از معماست…..!
از خودم میپرسم چه چیزی میتونه این زندگی عادی تکراری رو عوض کنه…؟
یه عشق ؟
یه شغل جدید؟
یه آهنگ پر از ضرب؟
یکی دو تا نت آروم؟
یه آلبوم پرفروش؟
یه قهوه تلخ؟
فکر نمیکنم..دلم میخواد زود تر جمعه بشه تا بتونم با خیال راحت برم کوه نوردی …تنها چیزی که باعث میشه آروم بشم همینه……!
نمیدونم….خیلی هم به ذهنم فشار نمیارم…با اینکه میفهمم همه چیز توی زندگیم خیلی عجیب و پیچیده شده …جالب تر اینه که توی این زندگی عجیب همه من رو میشناسن..البته به جز خودم…میدونم خنده داره… ولی تو نمیدونی چرا؟!
چون من یه هنرمندم رفیق ..یه هنرمند!

 

عنوان رمان:زخم پاییز

نویسنده:معصومه آبی

تعداد صفحات پی دی اف:۵۴۳

منبع:سایت نودهشتیا

 

منتشر شده برای کامپیوتر(pdf)، موبایل(java)، اندروید(apk)، اندروید؛ تبلت؛ آیفون؛ آیپد(epub)

 

خلاصه:قصه ی زخمِ پائیز داستانِ راهیِ . . .پسرِ جوونِ قصه مون که زندگیِ عجیب و شاید آرومی داره .اما راهی رو باید شناخت . . و وقتی شناختینش شاید تعجب کنین !راهی با همه ی چیزهایی که داره ، خیلی چیزها نداره !راهی از خیلی چیزها خسته اس . . و کاری کرده که اگر بفهمن اطرافیانش ، احتمالا باهاش خیلی خوب برخورد نمیکنن!راهی رو میخوایم همراهی کنیم تو زندگی اش . با فرازها ، فرودها ، تنهایی ها ، تبعیض ها ، مشکلات ، عشق ، خنده و زندگی . . . و ناباوری !این داستان تمِ آرومتر و مهربونتری داره نسبت به رمان های قبلی ام . نه اینکه سختی نداشته باشه ولی خیلی ملایم ترِ .

 

 

 

 

ادامه + دانلود  در ادامه مطالب

دانلود رمان شاه راز برای کامپیوتر

دانلود رمان شاه راز برای کامپیوتر

-:تنده!
-:ببخشید؟!
انگار داره در مورد غذاحرف میزنه…مردک شکم گنده!
دوباره تکرار کرد: گفتم تنده!نمیتونم اجازه بدم.
در حالی که به سختی جلوی خودمو گرفته بودم حرکت ناشایستی انجام ندم گفتم: قربان من چی بنویسم شما قبولش کنید؟ در مورد عروسک های خاندان سلطنتی انگلستان بنویسم که تند نباشه؟
-: خانوم کیان چطور انتظار داری چنین چیزی رو توی روزنامه بزارم؟ مگه مریضم؟ یا هوس کردم در روزنامه
رو تخته کنن؟
-: آخه مشکلش چیه؟
-: از بالا تا پایین دولت رو شستی پهن کردی رو بند اونوقت میگی مشکلش چیه؟
-: خب من از شدتش کم میکنم.
-: خانم با نرم کردنش هم مشکلی حل نمیشه.اساس و بِیس مقاله مشکل داره.
-: آقای فدوی من دو ساله دارم تو سرویس سیاسی فعالیت میکنم.اولین بارم نیست که به مقاله م ایراد میگیرید. سرجمع شاید سی تا مقاله با کلی تحریف و سانسور ازم چاپ شده باشه.چرا این سخت گیری هاتون فقط متوجه منه؟

-: چون نمیدونی خیلی چیزا رو نباید گفت.پیاز داغشو خیلی زیاد میکنی و این یعنی سیاه نمایی. چقدر دلم می خواست دیوار های اتاقش شیشه ای نبودن تا بتونم دق دلیمو سرش خالی کنم…
غریدم: من مرز بین انتقاد و سیاه نمایی رو میدونم!
با خونسردی به پشتی صندلی چرخانش تکیه داد و در حالی که خودکارش رو با دو دست به بازی گرفته بود از ورای عینکش بهم نگاه کرد و گفت: اگه میدونستی الان چنین مقاله ای روی میز من نبود.یه بار به خاطر مقاله ی تو با بالایی ها در افتادم کافی بود.
-: خب پس حالا تکلیف من و این مقاله چیه؟
-: سرویس حوادث نیاز به نیرو داره .به اونجا منتقلت میکنم.امیدوارم اونجا دیگه آشوب به پا نکنی.
به هول و ولا افتادم و سریع با لحنی ملتمسانه گفتم: آقای فدوی!
بدون اینکه تغییری تو موضعش به وجود بیاره گفت: همین که گفتم.یا سرویس حوادث یا اخراج. به معنای واقعی بادم خالی شد.روی صندلی وا رفتم و گفتم: چشم… میرم سرویس حوادث
اون موقع بود که با تمام وجود خفت و خواری رو حس کردم.منِ مغرور و یه دنده ی خود رای باید تو این جایگاه یه بله قربان گوی محض می بودم…فقط واسه اینکه مبادا از کار بیکار شم و مجبور شم به دیگران رو بندازم…
فدوی که انگار از کوتاه اومدن من خشنود به نظر میرسید گفت: پس برو وسایلتو جمع کن.به مسئول بخش میگم راهنماییت کنه.
سری تکون دادم و با برداشتن برگه ی حاوی اون مقاله ی کذایی فلفلی! از اتاق بیرون اومدم.با حرص به سمت بخش سیاسی رفتم و در مقابل چشمای همکارهام با حرص وسایلمو توی یه جعبه ی کوچیک انداختم.

رمان عاشقانه ستاره سرد + دانلود

رمان عاشقانه ستاره سرد + دانلود

خدایا، چی دارم می بینم؟ باورش برام مشکل هست، عزیزترین دوست بابا، عمو رضا غیر ممکن هست. بابا به حدی غمگین و عصبی بود، که جرات نداشتم نزدیکش برم وای من،یادم هست قبلِ این که عمو رضا با خانمش برن اراک بابا خیلی دلشوره داشت. همه اش سفارش می کرد مراقب باشن. جالب هست اون بچه نق نقو رو هم گذاشتن و رفتن. می خواستن واسه مراسم خاکسپاری مادر سارا خانم برن. خدای من؛ هنوز نمی تونم باور کنم. اونا همین پریروز این جا بودن کلی سفارش کردن درباره نیاز خدایا حالا چی می شه!
ظاهرا تویِ راه این اتفاق می افته. یه تصادف وحشتناک، حتی به بیمارستانم نرسیدن تویِ راه جون دادن. بابا داشت اینا رو با بغضی که تو گلوش بود برام می گفت، می گفت:
نامردا هیچ کدوم نگفتن پس تکلیف این دختر چی می شه.
البته فامیل نزدیک نبودن که بشه ازشون توقع داشت. اونا هم خبر داشتن که وضع مالی خوبی نداشت رضا، فقط این وسط برادر سارا خانم از بابا قول می گیره، که مراقبِ یادگار خواهرش باشه. چه خوب! فقط همین.
واقعا جای هیچ حرفی نیست. به جز این که بگم نامرد.
بابا همون جا بهش گفته بود، اگه اونا هم می خواستن اجازه نمی داد نیاز، با اونا زندگی کنه. چون قبلِ رفتن رضا، نیاز و دست اون سپرده بود . همون چند نفر رو هم بابا ظاهرا راضی کرده بود، که جنازه ها رو انتقال بدن تهران که اگه یه زمانی نیاز، زیاد ناآرومی بکنه سراغِ پدر و مادرش رو بگیره لااقل بتونه بره سرِ خاک اونا.
ما نذاشتیم، تو مراسم خاکسپاری نیاز بیاد. یه جواریی هر بار سوال می کرد یه جوری جواب سر بالا بهش می دادیم.
دلم براش می سوخت. درسته ما رو از بچگی دیده بود، اما بازم خجالت می کشید. معذب بود. منم حالش و خوب درک می کردم. خودم وقتی کوچیک بودم، شاید نه یا ده سال پیش، مامان بعد از چند سال مبارزه با سرطان بالاخره توانش رو از دست داد و از پا در اومد. با این که سنم کم بود، اما همون موقع فهمیدم باید بزرگ بشم تا کمبودش رو کمتر حس کنم. مرد شدم. همون موقع، مثلِ یه ربات! اما نیاز نباید زجرایی که من کشیدم و بکشه اون باید با عشق و محبت بزرگ بشه، یه انسان کاملا احساساتی، نه مثل من، عین یه ربات.

برای دانلود به ادامه مطالب مراجعه کنید

دانلود رمان جنایی قتل در مهمانی خانوادگی

ساعت ۹۰:۳۰ شب،ماشین جان
فرانک در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده میگه:”تو میگی توطئه ای وسطه یعنی کسی میخواد واسه تو پاپوش درست کنه؟”
جان دنده رو عوض میکنه و با چهره ای گرفته میگه:”تا صحنه ی قتل رو نبینم نمیتونم نظری بدم فرانک،ولی اصلا نسبت به این مساله احساس خوبی ندارم،هیچ خوشم نمیاد ،یه قتل وسط جایی که دارم زندگی میکنم رخ داده باشه…..”
فرانک با صدایی جدی میگه:”پس برات کاملا متاسفم جان،چون این دفعه تو بد مخمصه ای افتادی….ولی من مثل یه مرد پشتتم نگران نباش”
جان در حالی خندش گرفته با طعنه میگه:”فکر کنم اشتباه گرفتی فرانک،قرار بود این دیالوگ ها رو به جولیا بگی!”
فرانک به حرف جان فکر میکنه و میگه:”هیچ خوشم نمیاد،به این فکر کنم که قاتل میتونه…میتونه….بگذریم…..”
جان در حالی که چهرش گرفته شده میگه:”برای منم ساده نیست،فرانک….اونا خانواده ی منم هستن…!
فرانک چهره ی متفکری به خودش میگیره و میگه:”کیا به مهمونی دعوت بودند،جان؟”
جان در حالی که به فکر فرو میره به آرامی فرمون رو میچرخونه و میگه:”من خیلی در جریان نبودم….احتمالا عمو هام،خاله های ثروتمند و افاده ایم با دخترای بدتر از خودشون….و به احتمال زیاد پسراشون….وصد البته چند تا دوست و آشنا…”
فرانک در حالی که با شنیدن جملات جان بادش خالی میشه ،میگه:”جان نگو اون بوقلمون عوضی هم دعوت بوده؟!”

جان در حالی که با لبخند به صورت فراک نگاه میکنه ،میگه:”نمیخوام نا امیدت کنم فرانک ولی احتمال میدم اونم توی مهمونی باشه!”
فرانک با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه:”حاضرم صد باره دیگه ،با تو به پرونده های جنایی مخوف برم ولی با اون آنتوان عوضی رو به رو نشم…..مرتیکه ی از خود راضی بی ریخت!”

صفحه 1 از 1512345...10...قبلی »