سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ایرانی - صفحه 4 از 5 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

نام رمان: توسکا

نویسنده: هما پور اصفهانی

به ساعتم نگاه کردم و غر زدم …

– اه … چهار ساعته اینجا علاف شدیم … طناز … خاک بر سرت اینا همه اش کلاهبرداریه بیا بریم یه کوفتی بکنیم تو این شیکمامون … مردم از گشنگی … از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم …

طناز نگاهی به صف انداخت و در حالی که با نیازمندیها خودشو باد می زد گفت:

– ده نفر بیشتر جلومون نیستن خره … یه ذره دیگه دندون سر کبدت بذار رفتیم تو …

نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کردم … موهای حنایی رنگ داشت با چشمای قهوه ای روشن … خوشگل بود و تو دل برو … با هم دوست بودیم ولی نه خیلی صمیمی … یه وقتایی که کارمون به هم گره می خورد یاد هم می افتادیم … یعنی آخر دوستی بودیما!!! ولی حقیقت این بود که من به خاطر صمیمت زیادم با بابام زیاد علاقه ای به دوست شدن با کسی نداشتم … بابام دنیام بود … مامانمو هم خیلی دوست داشتم ولی بابا یه چیز دیگه بود … طناز توی یکی از روزنامه ها یه خبری خونده بود و از دیروز منو دیوونه کرده بود … یکی از کارگردانای بزرگ برای یکی از کاراش نیاز به یه چهره داره … چهره ای که شناخته شده نباشه … و آدرس اینجا رو داده بودن برای تست … اگه توی تست قبول می شدی تازه می رفتی کلاس بازیگری … هیچ وقت به بازیگر شدن فکر نکرده بودم … بابام محال بود اجازه بده من بازیگر بشم … همیشه بهم می گفت:

– دخترم قانع باش و به زندگی عادیت رضایت بده … اون بالا بالاها هیچ خبری نیست … اگه یه آب باریکه رو بگیری و بری هیچ وقت ضربه نمی خوری … ولی شهرت و ثروت و مقام ممکنه به زمین بزندت و اونوقت روحت داغون می شه …

اخلاقش این بود … اهل ریسک کردن نبود … منم به خودش رفته بودم برای همینم فقط دنبال طناز راه افتاده بودم تا اون تستشو بده و ضایع بشه و با هم برگردیم … محال بود توی این جمعیت اون شانسی داشته باشه … همه دخترا یا فوق العاده خوشگل بودن یا با آرایشای غلیظ خودشون رو فوق العاده خوشگل نشون می دادن … طنازم سودای شهرت توی سرش افتاده بود که اومده بود وگرنه فکر نکنم استعداد چندانی داشته باشه … نفر جلویی ما هم رفت توی اتاق … بالاخره رسیدیم به در قهوه ای رنگ اتاقی که توش تست می گرفتن و اصلا معلوم نبود اون تو چه خبره!!! حتی نمی دونستیم چند نفر اون تو نشستن …. پشت در اتاق و روبروی ما یه میز بود که پشتش یه دختر محجبه نشسته بود و اسم و فامیلا رو می نوشت و یه شماره می گرفت یه شماره هم می داد … همه کارا کلیشه ای … دویست سیصد نفر جلومون رفته بودن تو … دویست سیصد نفرم پشت سرمون بودن … هر کی یه چیزی دستش بود و داشت خودشو باد می زد … در باز شد … دختری که رفته بود تو با قیافه ای سرخ شده اومد بیرون …. وا!!!! انگار مجبوره وقتی اینقدر خجالت می کشه بره تست بده … فکر کن این بخواد بشه بازیگر و همبازی فلانی … چه شود!!!! خودم می شم بیننده درجه یکش … خنده ام گرفت … منشیه پاشد رفت توی اتاق رو به طناز گفتم:

– قلبت تو دهنته؟!

دستشو گذاشت رو سینه اش و گفت:

– گمشو بابا … هولم نکن ببینم این چهره ام سینمایی می شه یا نه …

– بابا اعتماد به نفس!!!

منشیه اومد بیرون … دستمو گذاشتم پشت کمر طناز و گفتم:

– برو تو … سوپر استار آینده!!

طناز قدمی رفت جلو و گفت:

– برام دعا کن …

سری تکون دادم و طناز رفت به سمت در قهوه ای … منشیه پرید جلو … دستشو گرفت جلوی طناز! وا انگار می خواست جلو قاتلو بگیره … با صدای تو دماغی و جیغ جیغوش گفت:

– شرمنده … واسه امروز دیگه کافیه! ساعت دو بعد از ظهره … عوامل می خوان برن استراحت کنن … بقیه تستا باشه واسه فردا …

صدای غرولند و همهمه بلند شد … ولی کسی حرفی نزد و دسته دسته از سالن خارج شدند … آمپرم رفته بود روی هزار … طناز با لب و لوچه آویزون برگشت و گفت:

– بریم … دیگه بیخیال … ببخشید توام علاف شدی صبح تا حالا … فردا دیگه مزاحم تو نمی شم خودم می یام …

طنازو زدم کنار و پریدم طرف منشیه که داشت وسایلشو از روی میز جمع می کرد:

– هی خانوم …

صدام اینقدر بلند بود که یارو با وحشت سرشو آورد بالا و نگام کرد … چند لحظه هیچی نگفت و سپس به حرف اومد:

– با منی؟!

– نه با باباتم … جز تو اینجا کی هست که من ببینمش و بتونم باهاش حرف بزنم .. اونا که رفتن توی اتاق و درو هم بستن همه کارشون شدی تو …

– چی می گی خانوم؟!

صدام تبدیل به فریاد شد:

– مگه مردم علاف شمان؟! از ساعت هشت صبح تا حالا اینجاییم … فکر کردی به همین راحتیاست … یا همین الان در این خراب شده رو باز می کنی یا من می رم شکایت می کنم در موسسه کوفتیتون رو تخته می کنم شیرفهم شد؟

دختره با دهن باز خیره مونده بود رو من … بیچاره سنگ کوب کرده بود … دست خودم نبود اگه حس می کردم کسی قصد داره حقمو بخوره اینجوری آمپرم می چسبید … به خصوص که دیدم چه جوری با خنده و پارتی بازی یه سری رو خارج از صف فرستاد تو …. داد کشیدم:

– می خواستین فقط از اون در همون قدری رو که می تونین تست بگیرین بیارین تو … درو مث کاروانسراها باز گذاشتین که هر کی دلش خواست بیاد تو اینجا یه صف طولانی درست بشه فقط واسه اعتبار موسسه تون؟!! شعور مردمو می برین زیر سوال؟ فکر کردین همه کبکن که سرشونو بکنن زیر برف ؟ نه جونم … شاید بقیه راحت از حقشون بگذرن ولی من یکی نمی گذرم … هی لای درو باز کردی فک و فامیلتو فرستادی تو عین خیالتم نیست فکر کردی ما کوریم؟

چشمامو بسته بودم دهنمو باز کرده بودم و هوار هوار می کردم … طناز بازومو گرفته بود و هی مدام پشت سر هم تکرار می کرد:

– توسکا تو رو خدا … بیخیال بیا بریم … طوری نشده که …

دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:

– اه ولم کن بابا … خیلی بزدلی به خدا …

دوباره خواستم دهن باز کنم و ادامه حرفامو بگم که در اتاق باز شد … پسری قد بلند و خوش چهره اومد بیرون … وای مامان اینا!!! چه هلویی بود! خوش هیکل خوش تیپ … موهای خرمایی روشن داشت با چشمای تقریبا خاکستری … لبای صورتی … نگاه نافذ … نگاهی به سرتاپای من انداخت که دستامو گذاشته بودم لب میز منشی و خم شده بودم توی صورتش … ابروشو بالا انداخت و گفت:

– بفرمایید تو خانم …

صاف ایستادم … هان؟!!! با من بود؟!!! وایسادم زل زدم توی چشماش … دقیقا از حالت خودم یاد بز افتادم. پسره معلوم بود خنده اش گرفته ولی به روی خودش نیاورد … با دست به در اشاره کرد و گفت:

– چرا ایستادین ؟ بفرمایید داخل دیگه …

یه تیکه از موهای فر درشت سیاه رنگم افتاده بود توی صورتم و جلوی دیدمو می گرفت … نفسمو مثل فوت فرستاد بیرون و تکه موم شوت شد اونور … طناز هم مثل من خشک شده بود کنارم … آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم زیر رفتم توی اتاق … یه اتاق بزرگ بود که یه میز دراز گذاشته بودن گوشه اش و سه تا مرد نشسته بودن پشتش … یه دوربینم اینور کنار دیوار قرار داشت و یه پسره پشتش نشسته بود …از سقفم چند تا چراغ گنده آویزون بود … از این اتاقایی بود که تو نگاه اول می شد بهش گفت شیک! با اعتماد به نفس رفتم وسط اتاق …

من اینجا چه غلطی می کردم؟!!! در پشت سرم بسته شد … همون پسره اومد تو و رفت نشست پشت میز کنار اون سه تا مرد … سلام کردم؟!!! نه فکر کنم نکردم … لبمو با زبون تر کردم و گفتم:

– سلام …

انگار همشون منتظر سلام کردن من بودن که با خوشرویی همزمان جوابمو دادن … یکی از مردای پشت میز که موهای بلند سفید داشت و پشت سرش بسته بودشون گفت:

– خب دختر جون … تو بودی که موسسه رو گذاشته بودی روی سرت؟

دوباره شدم همون توسکای همیشگی … شانه ای بالا انداختم و عین لاتای چاله میدون گفتم:

– خوش ندارم ببینم کسی حقمو می خوره …

بابا جات خالی ببینی توسکا دوباره داره اونجوری حرف می زنه که تو بدت می یاد … مرد لباشو فشار داد روی هم سرشو چند بار به نشونه تشویق تکون داد و گفت:

– باریکلا … آفرین … آفرین …

زل زدم توی چشماش … شاید باید تشکر می کردم … ولی مگه من بچه دبستانی بودم که تا یکی بهم گفت آفرین نیشمو گشاد کنم؟! هیچی نگفتم تا اینکه همون پسر خوشگله گفت:

– خانم …

سریع گفتم:

– مشرقی …

– بله … خانوم مشرقی … آقایون که معرف حضورتون هستن …

نگاهی به تک تکشون کردم و با بی قیدی شانه ای بالا انداختم و گفتم:

– نه …

با تعجب گفت:

– نه؟! چطور ممکنه؟

– خب من علاقه چندانی به سینما و کارگردان و چه می دونم عوامل پشت صحنه ندارم … فقط چهارتا بازیگر می شناسم اونم اکثرا به چهره نه به اسم …

همه شون خنده اشون گرفت و همون پسره گفت:

– پس واسه چی اومدین تست بدین؟

– من نیومدم … دوستم اومد … من همراهش بودم …

– جدی؟ ولی من فکر کردم شما برای حق خودت اینقدر عصبانی شدی …

خسته شده بودم … خیلی وقت روی پا ایستاده بودم … بدون اینکه منتظر دعوت یا حرفی از اونا باشم ولو شدم روی صندلی که روبروی میز بود و گفتم:

– آخیش … حداقل برای اون بدبختای اون بیرون یه ردیف صندلی بچینین … از ساعت هشت صبح وایسادم روی پام …

همه شون از پروگی من هم تعجب کرده بودن هم خنده اشون گرفته بود … آدمی نبودم که برای کلاس گذاشتن از راحتی خودم بگذرم … ولی اگه پاش می افتاد چنان با کلاس می شدم که کسی باورشم نمی شد این توسکا همون توسکا باشه … بابام بعضی وقتا با خنده می گفت:

– توسکا بعضی وقتا حس می کنم تو یه خواهر دوقلو هم داری … بعضی وقتا تویی بعضی وقتا اونه … باید برم بیمارستان سوال کنم …

ولی خب خدا رو شکر اینطور نبود … خوشحال بودم که یکی یه دونه ام … نه خواهری و نه برادری … مامانم بعد از زایمان من بیماری می گیره که مجبور می شه رحمش رو در بیاره … بگذریم … نگاشون کردم و گفتم:

– چی می گفتیم؟

پسره دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره خندید و گفت:

– پس اگه نمی خواین تست بدین الان اینجا چی کار می کنین؟

از جا بلند شدم انگار نشستن به ما نیومده … گفتم:

– بله حق با شماست … من می رم بیرون دوستمو می فرستم تو …

رفتم به سمت در که همون مرد مو سفیده صدام کرد:

– خانوم مشرقی …

برگشتم و گفتم:

– بله ؟

– حالا که تا اینجا اومدین … بد نیست یه تست هم بدین … فکر نکنم هیچ اتفاقی بیفته حداقل این وقتی که از ما هدر رفت سوخته به حساب نمی یاد …

– ولی آخه …

پسر جوونه گفت:

– آقای صدری راست می گن … امتحانش که ضرر نداره …

برگشتم و دوباره نشستم سر جام و گفتم:

– باشه هر چند که علاقه ای به این کار ندارم … ولی اینو یه تست در نظر می گیرم برای استعداد سنجی خودم …

پسر جوون با لبخند گفت:

– خیلی خب … پس شروع می کنیم …

اومد از پشت میز بیرون و ایستاد جلوی من … زل زده بودم بهش … مرد مسن گفت:

– دختر جون … فرض کن شهریار نامزدته … روز قبل اونو با یه دختر دیگه دیدی … حالا می خوای باهاش به هم بزنی ولی تحت هیچ شرایطی هم نمی خوای که اون دلیل اصلی تورو بدونه و الکی می خوای بهش بگی که مریضی … یا … چه جوری بگم؟ سرطان داری و به زودی می میری … اینجوری هم اونو عذاب می دی هم غرور خودت حفظ می شه … باشه؟

خنده ام گرفته بود … چه حرفا!!!! نامزد من با یکی دیگه! چشاشو در می یارم … من نقش عشقولانه بلد نیستم بازی کنم … اصلا منو چه به این حرفا … ولی باید خودمو نشون می دادم … می دونستم که از پسش بر می یام باید اون یکی شخصیتم رو رو می کردم … از جا بلند شدم و ایستادم روبروی پسره که حالا فهمیدم اسمش شهریاره … شهریار با لبخند گفت:

– حاضری؟

چه پسر خاله شد!!!! گفتم:

– بله …

شهریار رو کرد به پسر فیلمبرداره و گفت:

– شاهرخ آماده باش …

آقا صدری هم گفت:

– از خانوم مشرقی کلوز آپ بیشتر بگیر …

با یک دو سه آقای صدری بازی ما هم شروع شد …

شهریار قدمی جلو اومد و گفت:

– آخه عشق من … تو چت شده؟

فیر فیر کردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

– شهریارم … عزیز دلم … نخواه که بهت بگم چی شده … برو گلم … برو دنبال زندگیت …

شهریار فریاد کشید:

– زندگی من تویی آخه لعنتی … کجا برم؟!!! من نمی تونم دست ازسرت بردارم …

باید الان گریه می کردم … حالا اشک از کجا بیارم … باید به یه چیز دردناک فکر می کردم … دردناک تر از مرگ بابام چیزی نبود که اشکمو بتونه در بیاره … تصور یه لحظه نبودش دیوونه ام می کرد … همین که بهش فکر کردم اشکم سرازیر شد و با هق هق گفتم:

– شهریار … درک کن … من دیگه نمی تونم …

شهریار با دیدن اشکای من کپ کرد … از قیافه اش قشنگ معلوم بود … ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

– گریه می کنی عزیز دلم؟ آخه … آخه … شهریارت بمیره … چی باعث شده که تو اینجوری اشک بریزی؟

آب دهنمو با بغضم قورت دادم ولی اشکای درشتم هنوز از چشمام فرو می چکیدن … گفتم:

– ادامه این رابطه به صلاح هیچ کدوممون نیست …

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

 

نام رمان: کافه پیانو

نویسنده: فرهاد جعفری

ورودی کافه

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام . یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم .یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها ،منزلت معنوی می دهد . از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛تصنعی بودن شان پیداست.

پس بی هیچ تکلفی ؛ به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید . اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیز ها به هم می خورد و قبل از همه ، از خودم.

از این که شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می پوشمش،آنقدر به هم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم . وگرنه ؛ قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته ام .

و هیچ سالی توی همه ی این سال ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان ؛واکس خورده و تمیز باشد.که وقتی پایم می کنم؛حس کنم باید قدم بزرگی بردارم و گرنه حق مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی اُدا نکرده ام . وهیچ پیراهنی هم نداشته ام که وقتی دکمه هایش را یکی یکی روبه روی آینه می بندم ؛با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن هایی است که وقتی تنت می کنی ،بهت تکلیف می کند که زود باش ،بجنب .یک کاری بکن.

و همیشه خدا هم از این جوراب های «سه جفت هزار تومن» پایم کرده ام که پای آدم بدجوری تویشان احساس سبکی و جلفی می کند و اعتماد به نفس را از آدم می گیرد.طوری که هربار به شان نگاه می کنی؛به خودت می گویی نه .با این پاپوش ها،همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد.

و ریشم را همه ی این مدت ؛با این تیغ های «سه بسته ی پنج تایی هزار تومن» کره ای اصلاح کرده ام .و هر وقت کشیده ام شان روی پوست صورتم ،و بعد که نگاهی توی آینه بهش انداخته ام؛به خودم گفته ام یادش به خیر. ژیلت چه اعتماد به نفسی بهت می داد.

کافه را باز کرده ام ،برای این که با در آمدش بتوانم یکی دو دست کت و شلوار تازه بخرم که تویش احساس هویت کنم. دو جفت کفش تخت چرم بخرم که وقتی می پوشمشان ؛فکرکنم حالا هرچی ،اما باید قدمی بردارم. پیراهنی بخرم که وقتی دکمه هایش را می بندم؛فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای اینکه تکانی به خودم و دور و برم بدهم.

از این جوراب ها بپوشم که اصلا گران نیست، اما پای آدم تویش احساس سبکی نمی کند و می تواند قدم های بلندی بردارد. ریشم را هم دوباره بتوانم با مچ تری اصلاح کنم . و البته بتوانم مهریه ی پری سیما را هم جفت و جور کنم که برود پی کار و زندگی اش و از تحقیر کردنم دست بردارد.

این همه حرف زدم برای این که به تان بگویم : لباس ها اینقدر مهم اند توی بودن و توی «چگونه بودن» مان . و اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند ،برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛یا اساساُ ،آدم کوچکی است.

این بار آلبالویی شو بخر !

از در که آمد تو ،دماغش را گرفت و گفت :وای خدا. بوی سیگارت آدمو خفه می کنه . و بعد ؛با یک جور لا قیدی قشنگ که طبیعت اوست ،کیف کوله پشتی شکل سرمه ای رنگش را که داده ایم اسمش را رویش دوخته اند؛انداخت گردن یک صندلی لهستانی نزذیک بار و خودش آمد رو به من که داشتم قهوه بخار می دادم نشست.

گفت :سلام .

گفتم : سلام بابایی.

پرسید :سفارش چی داری ؟

همین طور که شیر جوش را دور میله ی بخار دستگاه ،مثل رقص زمین می چرخاندم و تاب می دادم،گفتم:چیزی نیس که تو از پسش بربیای …امروز موهاتو چه شکلی بستی ؟مث جودی آبوت یا دم اسبی ؟

بی حوصله ؛مقنعه ی سفیدش را کند و داد بگذارم توی بار.جایی که پیش چشم مشتری ها نباشد و خودم ببینم که موهایش را مثل جودی آبوت بسته است نه دم اسبی مثل مادرش.بعد هم گفت که دیکته اش را شده هفده.

هنوز داشتم قهوه را بخار می دادم و بو می کشیدم .گفتم : چه خوب.

که گفت دوستش بهش گفته حتما بابات دعوات می کنه.

چشمم توی دل قهوه جوش بود ؛ در عین حال چهره ی گرد شده اش را روی بدنه ی استیل قهوه جوش می دیدم . طوری که انگار لپ هایش را گرفته باشند و هر کدام را کشیده باشند یک طرف.

گفتم :بابای خودش دعواش می کنه . از دید من هیفده خیلی بدتر از شونزده نیس. تازه به مراتب از هیجده بهتره .

پرسید : به مراتب یعنی چی بابا؟

گفتم : به مراتب ؟

گفت : خب آره …به مراتب .

ماندم که چه طور برایش «به مراتب» را معنی کنم . این بود که ناچار شدم دستگیره ی بخار قهوه ساز را ببندم ، قهوه جوش را بگذارم روی دستگاه و با دست هایم طول و عرض زیادی را نشانش بدهم و بگویم : به مراتب یعنی…این.

گفت : یعنی همون «خیلی» دیگه.

گفتم :نه دقیقا خود «خیلی»…یه خورده اندازه شون با هم فرق می کنه .«خیلی» معمولا با هیچ چی مقایسه نمی شه . اما «به مراتب» نسبت به یه چیزی بیشتره.

قهوه را که به نظر دم کشیده بود ریختم توی فنجان های شکلاتی رنگی که انگار وقت گل بودن ،لبه شان را با چاقو توی زاویه ی سی و پنج درجه و روبه پایین ؛از جایی بالاتر از دسته اش بریده باشند و اَنگِ قهوه خوردن است.

سینی را گذاشتم پیش دستش تا ببرد و بگذارد روی میز دختر و پسر دلبرکی که پیش پای او آمده بودند و نشسته بودند پشت میزی که پای پنجره است .

وقتی برگشت؛گفت که توی مدرسه با یکی از دختر ها دعوایش شده .ازش پرسیدم چرا؟ که گفت زبانش را برای او در آورده بود ،بدون این که او کاری کرده و مستحقش بوده باشد. بعد هم آمده و محکم زده توی بازویش.

گفتم : خب ؟

گفت : خب منم حق شو گذاشتم کف دستش .

بعد ،زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : خودت گفتی .

گفتم : کار خوبی کردی . حق آدم زورگو رو باید گذاش کف دستش . تازه باید با نوک کفشت می کوبیدی به ساق پاش تا دردش بگیره . بیا… بیا این پشت فنجونامو بشور تا چربی روشون نماسیده .

فنجان ها را که دید ، دادش در آمد : تو که همه رو گذاشتی واسه من !

گفتم : بابتش حقوق می گیری . مگه نه ؟

آن وقت خم شدم و توی گوشش نجوا کردم که لطفا صدایش را برای من بلند نکند . وگرنه مجبورم گوشش را بکشم که حتما دردش خواهد آمد .

با وسواسی که از مادرش به ارث برده ،شروع کرد به شستن فنجان ها.اول؛ راه آب سینک را بست.بعد؛کمی مایع ظرفشویی ریخت روی فنجان ها . آن وقت شیر آب گرم را باز کرد تا خرخره ی کاسه ،سطح آب بالا بیاید. توی این فاصله،دستکش های لیمویی رنگ کوچکش را کشید به دستش که مخصوص خود اوست . البته قالب دستش نیست؛ اما طوری هم نیست که ما بتوانیم دست مان کنیم.

وقتی داشت می پوشیدشان ؛گفت که باید یک جفت دیگر برایش بخرم و بعد که با پشت دست دماغش را خاراند ادامه داد : این بار آلبالویی شو بخر. هیچ وخ آلبالویی شو برام نخریدی… باشه ؟

پرسیدم چه طور مگه و بعد که لبخند شیطنت آمیزی زدم ادامه دادم : وقتی می پوشی شون فکر می کنی شبیه کُلفتا شدی ؟

گفت : آره . عین اون خانومه که سه شنبه ها می یاد خونه کارامونو می کنه… از کجا فهمیدی بدجنس ؟

گفتم : می خاستی از کجا بفهمم ؟… چون چارشنبه س .

از خستگی؛ همان جا توی بار نشستم روی یک صندلی و سیگاری پیچیدم و آتش زدم. با رول پیپر استیلی که امیر قادری _ هفته ی پیش که شام اومده بود خونه ی ما و مدام می گفت چه قورمه سبزی خوشمزه ای و دلیلش هم این بود که شبیه قورمه سبزی مادرش شده _ با خودش آورده و بهم هدیه داده بود.

دود سیگاری که به زحمت پیچیده بودم ؛ توی هوای گرم کافه می پیچید و درست می رفت طرف گل گیسو که تازه داشت فنجان ها رو آب می کشید.

پرسید : نمی تونی بذاریش کنار ؟

گفتم : به این سادگی یا که تو فکر می کنی نیس .

گفت : پس چه طور عمو منوچهر تونسته ؟

برایش گفته بودم دوستم _ که توی لندن عکاس است و من همین قدر درباره اش می دانم نه بیشتر _ یک وقتی بهم ایمیل زده بود و گفته بود اگر آدرس بدهم ، چیزی برایم می فرستد که خودش توانسته با آن سیگارش را بگذارد کنار.

پرسید : گفتی اسمش چی بود ؟

حواسم پیش یخچال بود که امروز زده بود به در تنبلی و نمی کرد آب را یخ بزند.

پرسیدم : چی اسمش چی بود ؟

گفت : همون دستگاهه دیگه .

گفتم : این هِیلتور … این هَلیتور … یا یه همچین چیزی .

گفت : سخته . نمی تونم بگم .

گفتم فنجان هایش را بشورد . مزدش را بگیرد و برود پی کارش و کاری به کار سیگار کشیدن من هم نداشته باشد . بزرگ که بشود می تواند بگوید این هَلیتور . پس خیلی نگران نباشد .

گفت برای خودم می گوید . توی تلویزیون گفته اند سرطان ریه می گیرم.

آن وقت رو کرد بهم و پرسید : سرطان ریه چیه بابایی ؟

گفتم آن ریه ای که درباره اش حرف می زنند مال خودم است و خودم می دانم با آن چه کار کنم. سرطان ریه هم یک جور مرض مزخرفی ست که معمولا سیگاری ها می گیرند و چیزی نمی گذرد که آن ها را به وضع بدی می کشد.طوری که موقع مردن به خِرخِر می افتند.

چیزی نگفت . رفت توی دنیای خودش و وقتی که تمام فنجان ها را دانه به دانه آب کشید و گذاشت کنار سینک تا خشک شوند ؛پیش بندش را باز کرد. آن وقت آویزانش کرد به دسته ی برنجی آن دری از کابینت های بار که زیر ظرفشویی است.

ازش پرسیدم می خواهد برسانمش یا نه . که گفت نه می خواهد تا خانه پیاده برود و قدم هایش را بشمرد . این بود که پیشنهاد دادم یک قوطی خالی آبجوی بالتیکا بردارد و توی پیاده رو ، بیندازد جلوی پایش . و همین طور که پیش می رود ؛ هی بهش پا بزند تا به خانه برسد . خیلی کیف می ده . مخصوصا که اگه آدم کفش نونواری هم پاش باشه .

مقنعه اش را پوشید . کیفش را برداشت و انداخت گردنش . صورتش را آورد جلو تا مقنعه اش را بدهم بالا و بیخ گوشش را ببوسم . آن وقت ، دست کرد توی سطل زباله و یک قوطی بالتیکا ی مچاله نشده پیدا کرد و برش داشت .

قوطی را نشانم داد پرسید : می شه اینو ورش دارم ؟

گفتم : چه خوبه که اجازه می گیری… اما چه فایده که بعدش !

این شد که قوطی را انداخت توی سطل و دوباره پرسید : می تونم این و ورش دارم ؟

گفتم : حالا آره .

هر دو خندیدیم .آن وقت هزار تومن گذاشتم توی جیبش و با دست ، زدم پشت باسنش . یعنی که بهتر است تا شب نشده، راه بیفتد و برود . این بود که راهش را کشید و رفت سمت در و پشت سرش که آن را می بست ؛ توی درگاه کافه، برگشت و با شیطنت گفت : ای ببعی بی اِراده .

مثلا حرصم گرفته باشد که پیش مشتری ها برگشته و بهم گفته ببعی بی اراده .برای همین ؛هجوم بردم بلکه بگیرمش. یعنی این طور نشان دادم که می خواهم بگیرمش و حسابی گوشمالی اش بدهم اما حقیقتا قصد گرفتنش را نداشتم تا گوشش را بگیرم و بپیچانم. این بود که از ترس؛در را محکم بست و پا گذاشت به فرار.

کمی که گذشت از کافه بیرون زدم و با نگاهم، توی پیاده رویی که پر بود از درخت های لخت و عور پاییزی؛ تعقیبش کردم . که چه طور قوطی خالی را انداخته بود پیش پایش ، مدام بهش پا می کوبید و می بردش جلو و کِلرت و کِلرتی راه انداخته بود که نگو .لابد کفر همسایه ها را در می آورد سر ظهری .

متوسط بودنه حال بهم زن گل گیسو

مطابق معمول همیشه ؛ همین که آمد تو دماغش را گرفت . اما بر خلاف همیشه ؛ کیفش را نینداخت گردن آن صندلی لهستانی نزدیک بار . که همیشه کیفش را با لاقیدی می اندازد رویش و بعد می آید کنار کانتر بار می ایستد به حرف زدن با من. با شرح کامل این که امروز توی مدرسه چه کار کرده یا چه نمره ای گرفته یا معلمش چه پیغامی بهم داده .

بلکه یک راست اومد توی بار و با انگشت ، فقط اشاره کرد به دماغش که با دست آن را گرفته بود . یعنی این که خودم از خودم عقل داشته باشم و بفهمم . و البته کیف و کلاهش را هم گذاشت روی صندلی من که هر وقت پایم تیر می کشید؛از ترس واریس چند دقیقه ای می نشستم رویش و شروع می کردم به مالیدن شان.

در همان وضع با صدای گرفته ی تو دماغی اش سلام کرد : سلام ببعی .

همیشه بابایی را طوری می گوید که به نظر برسد می گوید ببعی و کلی با این شوخی اش حال می کند.

دماغم را گرفتم و گفتم :سلام… ببعی هم خودتی .

خندید و دست از سر دماغش برداشت . شروع کرد به حکایت کردن این که توی سرویس شان؛یک دختره نزدیک بود سر پیچ از در ماشین که یکهو باز شده بوده پرت شود بیرون . چون احتیاط نکرده و موقع سوار شدن در را خوب نبسته بوده .

گفتم : تو که کنار در نمی شینی . می شینی ؟

که گفت نه .همیشه می نشیند وسط تا خاطر مامانی جمع باشد و اضافه کرد: قول انگشتی دادم بهش.

هر بار که می خواهد قولی بدهد که بهش وفادار بماند ؛انگشت کوچک دست راستش را پیش می آورد و قلاب می کند به انگشت کوچک دست شما و بعد قولش را مرتب و شمرده شمرده ، طوری که انگار بقراط است و دارد یک عده دانشجوی سال آخر پزشکی را سو گند می دهد؛تکرار می کند .

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com

نام رمان : آبی تر از آسمان

نویسنده : شهلا کلانتری

 

به نام مهربان هستی

فصل اول

تهران سال ۱۳۵۰

 فرهاد نگاهی به صورت لیلا انداخت.دستهایش درهم گره خورده بود.سعی می کرد جلوی عصبانیت خود را بگیرد گفت:

 ـ آخه تو که دختر خوبی هستی چرا لج می کنی؟مگر چه می شد که به این بابا واب بدهی وما را از دست این مردک خلاص کنی!

 این ها حرفهایی بود که مدارم در این چند روز داشت به لیلا خواهرزاده ی کوچکش می گفت.لیلا در جواب گفت:

 ـ آخه بابا به من چه ربطی دارد؟مگر من قرض بالا آوردم؟مگر من صبح تا شب توی این کافه ها…دارم با این وآن خوش وبش می کنم؟بریز وبپاش می کنم؟مگر من پول حیف ومیل می کنم؟به خدا دای خسته ام!اگه بخواهی سربه سرم بگذاری این جا نمی مانم راهم را می گیرم واز این جا می روم آن وقت تو ما مانی وقول هایی که به مادرم قبل از دفنش دادی.

 لیلا غزق فکر وخیال شد.فکر چند سال پیش که چه فاجعه ای رخ داده بود.او به آن سال برگشته بود.به آن دوران خوش.چه خانواده ی خوشبختی بودند اگر پدرش،مادرش وبرادرش زنده می ماندند.آن وقت او هم مانند بقیه خوش بود وزجر نمی کشید.با خود گفت:«کاش به شمال نمی رفتیم ما که هر سال می رفتیم کاش آن سال نمی رفتیم.»هر سال تابستان چند روزی را با خانواده به شمال می رفتند.کنار هم اقامت در کنار دریا و ویلاهای زیبا،تفریح وشنا،قایق سواری ودیدن موج های کوتاه وبلند ولذت بردن از این صحنه ها وبازی های دیگر با پدرام برادرش که چهار سال از لیلا بزرگتر بود وبه خاطر بزرگی همیشه هوای لیلا را داشت.لیلا هر وقت که ناراحت می شد سرش را بر روی سینه ی برادر می گذاشت ومی گریست ولی حالا برادری در کار نبود که حامی او در مشکلات باشد.پدری مهربان داشت که از هیچ چیز برای آن ها دریغ نمی کرد همیشه تکیه گاه خانواده بود.قبل از مسافرت آنها را به کله پزی برد وگفت:

 ـ بچه ها سیر بخورید که باید تا شمال غرغر نکنید.

 پدر خندید وچشمش به سهیلا زن مهربانش افتاد که بسیار زیبا بود ادامه داد:

 ـ البته سرورم هرچه که بخواهد می تواند غر بزند چون بنده دربست در اختیار ایشان هستم ولی کو گوش شنوا.

 وبا این حرف با خنده صورت حساب را پرداخت وبه طرف ماشین رفتند.توی ماشین لیلا گفت:

 ـ بابا!یعنی حرف نزنیم؟

 پدر از توی آینه به لیلا نگاه کرد وگفت:

 ـ اون چشمای زیبایت قراره کی را بدبخت خودش بکند؟…نه عزیزم حرف بزن.می خواهم که صدای قشنگت را بشنوم.راستی بچه ها!مایو آوردین یا نه؟

 پدرام گفت:

 ـ ای وای!من گذاشته بودم کنار که بگذارم توی ساکم ولی یادم رفت حالا چه کار کنم بابا جان؟

 پدر گفت:

 ـ هیچی یا باید شمال مایو بخریم یا این که شنا نکنی شوخی کردم نگران نباش می خریم.

 سهیلا سیب پوست می کند ویک قاچ از سیب را در دهان شوهرش گذاشت وگفت:

 ـ بیا این قدر لی لی به لالای این بچه هات نگذار.

 محست گفت:

 ـ یعنی این که با بچه هام شوخی نکنم؟ای بی انصاف!

 لیلا وپدرام از این حرف به خنده افتادند ولذت بردند.کمی بعد دوباره محسن سکوت را شکست وگفت:

 ـ خدا به داد برسد چه قدر امروز جاده شلوغ است!

 لیلا وپدرام با هم شوخی می کردند ومادر مدام به آنها چشم غره می رفت که حواس پدر را پرت نکنید گفت:

 ـ محسن جان بهتر است در اولین خروجی کنار جاده نگه داری تا هم خودت استراحت کنی وهم این بچه ها آرام بگیرند.از بس سروصدا کردند سرم رفت.

 محسن گفت:

 ـ ای به چشم خانم خانم ها!

 محسن به جای این که حواسش را به جاده بدهد به دنبال جایی برای پارک می گشت که یک دفعه داد زد:

 ـ خدایا!

 ماشین از جاده منحرف شد.در یک چشم به هم زدن ماشین چند غلت خورد.صدای جیغ کشیدن سرنشین ها وتکان های مداوم وحشتناک بود.در یکی از این غلتیدن ها لیلا از شیشه ی ماشین به بیرون پرت شد وچند ثانیه بعد ماشین منفجر شد.تکه های ماشین واجساد عزیزان لیلا به هوا پرتاب می شدند ولیلا هیچ کاری نمی توانست بکند.مات وحیران وگیج ومنگ شده بود ومغزش خالی از هر چیزی.

 تا لحظاتی بعد همان طور در اثر جراحات خون از سر ورویش می چکید وبعد افتاد وبیهوش شد.وقی که چشم باز کرد خود را در بیمارستان دید در حالی که با وضعی اسف بار روی تخت بیمارستان بود.دایی را دید تنها یادگارمادرش.خواست لب بگشاید اما نمی توانست حرف بزند.

 فرهاد وقتی که دید لیلا چشمانش باز است به سوی او آمد.گریه می کرد وموهای مشکی هم چون ذغالش را نوازش می کرد.اما او فقط حیران به دایی نگاه می کرد.باورش نمی شد خیال می کرد که دارد خواب می بیند وهمه را کابوش می پنداشت.فکر وخیالهای احمقانه ای که شاید در سرش پرورانده بود.دوباره بر اثر داروی مسکن بیهوش شد وقتی به هوش آمد شب شده بود.فرهاد همراه عمو علی عموی بزرگ لیلا وپسر عمه ها وپسرعمو ها در کنار تختش بودند.او خیال می کرد که همه چیز دور سرش می چرخد.خواست بلند شود که دردی شدید در همه جای بدنش قوت گرفت ودوباره وارفت.

 فرزاد وسپهر پسر عمه هایش نگران بودند.رامین وفرزین پسران عمو علی با چشمانی پر اشک نگاهش می کردند.فرهاد کنار تخت لیلا ایستاد وگفت:

 ـ دایی جان!من باید همراه عمو علی بروم به کارها سرو سامان بدهیم.تو استراحت کن فردا خودم به دنبالت می آیم.

 رامین گفت:

 ـ آقا فرهاد!من مواظب لیلا هستم شما بروید.

 با این حرف همه رفتند وفقط رامین در اتاق لیلا ماند.رامین آرام گریه می کرد وبی قرار پدرام وعمویش محسن بود.لیلا تا نیمه های شب همان طور به سقف اتاق زل شده بود تا ان که یک دفعه گفت:

 ـ رامین!ماشین سنینی که پیچید سمت ماشین پدر وباعث شد که ما از جاده منحرف شویم در اثر انراحف شدید من از ماشین پرت شدم بیرون.چرا من توی ماشین نماندم که من هم متلاشی می شدم؟من هم تکه تکه می شدم ومی سوختم.

 رامین گریه اش به هق هق تبدیل شد دیگر نمی توانست تحمل کند از اتاق خارج شد.

 لیلا صحنه های تصادف را برای خود مجسم می کرد.خوب به یاد داشت که پدرام چه طور در آتش می سوخت تقلاهای آنها را دیده بود ولی پاهایش به زمین چسبیده ومسخ شده بود.با چشمانی از حدقه در آمده از وحشت صحنه را نگاه می کرد.همه ی این ها را قبل از این که بیهوش شود دیده بود.فقط نمی دانست که فرهاد وبقیه چه طور آنها را یافته بودند.

 با یادآوری این صحنه ها آن چنان جیغی کشید که رامین وپرستارها سراسیمه وارد اتاق شدند واو را مجددا با آمپول های مسکن خواباندند.

 رامین تا صبح بالای سرش بود حتی لحظه ای چشم برهم نگذاشت.صبح گیج ومنگ چشم گشود تا چشمش به رامین افتاد گفت:

 ـ پدر ومادرم وپدرام کجا هستند؟

 رامین با بغض جواب داد:

 ـ آنها در سردخانه ی بیمارستان هستند.

 ـ می خواهم آنها را ببینم.

 رامین سماجت کرد ولیلا لجاجت.تا این که رامین راضی شد که او را به سردخانه ببرد.

 او با دیدن جسدها نابود شد واز حال رفت.

 سه ساعت بعد همه در بهشت زهرا دور لیلا را گرفته وگریه می کردند به جز خود لیلا.انگار با خاک کویر چشمه ی اشک او را پرد کرده بودند فقط مات ومتحیر بر تابوت ها زل زده بود.

 فرهاد کنار جسد خواهرش نشسته بود وگریه می کرد.نگاهی به لیلا انداخت وگفت:

 ـ سهیلاقول می دهم که از دخترت به خوبی مراقبت کنم تا او احساس تنهایی نکند.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : جنون ساحل

نویسنده : زهره روحانی

 تازه از بیرون آمده بودم. شلوغی خیابان و سردردی که چند روزی ادامه پیدا کرده بود حسابی حالم را گرفته بود.

بی حوصله کلیدم را از کیفم در آوردم و به در انداختم وارد شدم. حیاط بزرگ و پر از دار و درختی که هر روز من را با زیباییش سرگرم می کرد. امروز دیگر برایم جلوه نداشت. خسته به خانه وارد شدم.مثل همیشه مامان مشغول دوخت و دوز بود. به اتاقش سرک کشیدم و گفتم:”سلام”

 سرش را بلند کرد. از پشت شیشه ی عنیکش نکاهی کرد و گفت: “علیک سلام، چقدر دیر کردی؟! داشتم نگران می شدم.”

مقنعه ام را از سرم برداشتم و دستی به موهای خیس عرقم کشیدم و گفتم: “فقط یک ربع دیر آمردم.”

 ”کلاست طول کشید؟”

 ”نه، ماشین گیر نیامد.”

 دوباره سرش به کارش گرم شد. داشتم مانتویم را در می آوردم که گفت: “باز چه ات شده؟ با صدرا حرفت شده؟”

 مانتویم را همراه مقنعه ام روی دسته ی صندلی انداختم و گفتم: “می روم دوش بگیرم.”

 ”اگر نمی خواهی جواب بدهی، خُب نده، چرا فرار می کنی؟”

 لبخند تلخی به لب آ وردم و گفتم: “حرفمان نشده. ولی هرچه می گذرد بیشتر به این باور می رسم که ما به درد هم نمی خوریم.”

 ”می گویی چی شده یا نه؟”

 ”چیز مهمی نیست، سر هر چیز پیش پا افتاده ای بحثمان می شود. میدانی مامان، بدترین عیب صدرا این است که برای هر کاری از برادرش اجازه می گیرد.”

 ”تو می توانی درستش کنی. انقدر رویش تسلط داری که هر کاری بخواهی برایت می کندو بعد هم اینقدر روی جوان مردم عیب نگذار دختر. صدرا جوان خوبی است، بدترین عیبش هم این است که تو را خیلی لوس کرده.”

 ”ولی من اینطور فکر نمی کنم.”

 تا خواست ادامه بدهد، گفتم:”من بروم دوش بگیرم.” و از اتاق خارج شدم. تردید مثل خوره به جانم نشسته بود. نمیدانم چرا هیچ احساسی به صدرا پیدا نمی کردم. با اینکه شش ماه بود که او خواستگاریش را عنوان کرده بود و من او را به تمام شدن درسم پاس داده بودم ولی از ان موقع هیچ تعلق خاطری به او پیدا نکرده بودم.

 سعی میکردم دوستش داشته باشم. آخر آن قدر به من علاقه داشت که به قول مامان هر کاری می خواستم برایم می کرد. ولی نمیدانم چه مرگم شده بود!دیگر حوصله اش را نداشتم.واقعا حوصله اش را نداشتم. دلم میخواست این بازی هر چه زودتر تمام بشود. خوب می فهمیدم این من هستم که دارم به پر و پای صدرا می پیچم. دارم برایش ناز و ادا می آوردم. بهانه تراشی می کنم و او فقط نازد و اداهای من را می خرید، میدانستم که خیلی صبوری می کند و لی نه صبوری او، نه محبتهای بی پایانش من را به او علاقه مند نمی کرد.سارا هفت سال پیش ازدواج کردده بود. و یک دختر پنج شش ساله داشت. از شانس بدم، صدرا برادر شوهر سارا یکی دو سالی بود که زمزمه وار از طریق سارا به من فهمانده بود که دوستم دارد. اول اعتنایی نکردم . دلم نمیخواست با سارا نسبت دیگری پیدا کنم . بعد هم، شوهر سارا آدم خودرایی بود. آدم ثروتمند و سرمایه داری که با همین پول و ثورت گویی که سارا را خریده بود. نقش سارا را توی زندگیش کم رنگ می دیدم. می ترسدیم صدرا هم فردا مثل برادرش بشود که من هم سرنوشتی مثل سارا داشته باشم و این غیر قابل تحمل بود. صدرا پسر بدی نبود. بعد از رفت و آمدهای زیاد وقتی خانم جان قدم جلو گذاشت و همراه سارا و صدرا و سعید به خانه ی ما آمدند مامان آنقدر سرم خواند که قبول کردم. مامان، هم صدرا را خیلی دوست داشت و هم ازدواج من و او را برای بهبود روابط بین خانواده مفید می دانست . نمیدانم شاید اصرارهای زیاد مامان کارم را به اینجا کشاند که به صدرا پیله بشوم تا او را از زندگیم حذف کنم.

 از حمام که بیرون آمدم مامان دیگر مشغول خیاطی نبود. داشت به غذایش می رسید. در حالیکه با حوله، رطوبت موهایم را می گرفتم ، گفتم:”بااب هنوز نیامده؟”

 ”چرا خیلی وقت است آمده، بالاست.”

 ”خانم جان طوری شده؟”

 ”حواست کجاست؟ امروز روز خانم جان است.”

 تازه به خاطرم آمد که دیروز بابا پیش ما بود. پس امروز مسلما باید پیش خانم جان باشد. چه قانون مسخره ای توی این خانه حاکم بود! جلوی آینه ایستادم و با ناراحتی گفتم: اینقدر بدم می آید بابا را قسمت کردیم . اگر به من باشد، می گویم یا مال خان جان باشد یا مال ما، خسته شدم. یعنی چی که بابا یک

روز بالا باشد یک روز پایین!»

 مامان صدایم کرد و گفت: «باز چی داری برای خودت می گویی؟! موهایت را که خشک کردی بیا این سوپ را ببر بالا.»

 شنیدم ولی جواب ندادم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. محبت مامان هم که دیگر روزگارم را سیاه کرده بود.

 از اتاقم بیرون آمدم و گفتم: «حالا نمی شود یک امروز را به این شوهر فدکار و فرهیخته تان نرسید؟»

 ـ تو از دست صدرا عصبانی هستی چه ربطی به بابایت دارد که داری دق و دلیت رو سرش خالی می کنی!

 ـ حق دارم مامان خانم، ندارم؟!! اصلا این چه جور زندگی است که ما داری؟ یک روز بابا مال ما، یک روز مال یکی دیگر، من خسته شدم.»

 با لبخند گفت: «این طرف سوپ را ببر بالا، سلام یادت نرود. اخم و تخم هم نمی کنی. بعد اگر حرفی داشتی به خودش بزن.»

 ظرف سوپ را گرفتم و گفتم: «هیچ وقت نتوانستم بفهمم چرا شما همسر دوم بابا شدید. اصلا چرا بابا این کار را با خانم جان کرد؟ به خدا خانم جان خیلی زن با گذشتی است. من اگر بودم دیگر رو به رویش نمی کردم.»

 ـ تو الان کدوم طرفی هستی؟ طرف من یا خانم جان؟!

 ـ طرف حقم. خانم جان حق دارد از شما و من متنفر باشد. شما توی زندگیش سرک کشیدید. شوهرش را ازش گرفتید. حق ندارد از ما بدش بیاید؟! تازه خیلی خانمی کرده که از بابا جدا نشده و دارد شما و من و این زندگی شراکتی را تحمل می کند.»

 صورت مامان که احساس می کردم کمابیش دارد از شدت عصبانیت در هم می شود به من دوخته شد و گفت: «اگر سخنرانیت تمام شده ببر، اگر هم دلت نمی خواهد ببری، بگذارش روی میز، اینقدر هم حرف نزن.»

 سرافکنده گفتم: «نمی خواهم ناراحتتان کنم ولی…»

 ـ به خدا خسته ام کردی ساحل، اگر می بری ببر، اگر نه خب بگذار و برو. چقدر حرف می زنی!

 سرخورده گفتم: «باشد. هرچی شما بگویید.» به سمت طبقه ی بالا به راه افتادم. طبقه ی بالا از داخل ساختمان راه نداشت. باید به حیاط می رفتیم. آهسته می رفتم تا کناره های ظرف کثیف نشود. وقتی پشت در رسیدم چند ضربه به در زدم. لحظاتی بعد بابا در را باز کرد.

 ـ سلام بابا.

 ـ سلام دختر گلم. خوبی بابا؟

 ـ بد نیستم. سرما خوردین؟

 ـ نه، چطور مگر؟!

 ـ اخر مامان سوپ دادند برایتان بیاورم.

 ـ من نه، خانم جان سرما خوردند.

ظرف را گرفت و آهسته گفت: «دستت درد نکند بابا، از مامانت هم تشکر کن.»

 ـ خواهش می کنم.

 دوباره راه رفته را به پایین برگشتم. روزهایی که بابا پیش خانم جان بود زمین تا آسمان فرق می کرد. سنگین می شد، رسمی می شد، دور می شد، غریب می شد. دیگر نمی شناختمش. دیگر برایم آشنا نبود، غریبه می شد، خیلی غریبه.

 وقتی به آشپزخانه برگشتم میز آماده بود. مامان نشست و گفت: «امیدوارم دسته گل آب نداده باشی.»

 دستم را شستم و سر میز نشستم و گفتم: «من نمی دانم شما تا کی می خواهید لی لی به لالای هویی بزرگ بگذارید؟»

 مامان بدون این که نگاهم کند گفت: «امروز غذایی را که دوست داشتی درست کردم، بخور شاید از غر زدنهایت کم بشود.»

 شاید حق با مامانم بود. من زیادی غر می زدم. اگر خودم هم بودم حتما همین قدر عصبانی می شدم.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : شب نیلوفری

نویسنده : رویا خسرونجدی

به تو میرسم از این شب نیلوفری

به تو میرسم از این راه خاکستری

به تو که خاطره هامو به همیشه می بری

فصل اول

ماکان چشمانش را تا اخرین حد گشود و با حالتی عصبی گفت:

تو دیوونه ای

-ولی این نظر شخصی توئه،هر کس اونو دیده خلاف حرف تو رو زده.

-تو میفهمی چی مگی ماهان؟

-معلومه که میفهمم برادر من. این شمایی که داری حرف منو به یه معمای پیچیده تبدیل می کنی. بابا جون من دارم دو کلمه حرف حساب می زنم. می گم…

-نمی خواد تکرار کنی. همون دفعه اول شنیدم چی گفتی.

-خب پس مشکل کجاست؟

-بگو مشکل کجا نیست. کاری که تو می خوای بکنی از سر تا پا اشکاله،مشکله،اصلاً نشدنیه.

-این قسمت قضیه مشکله منه و منم یه جوری حلش می کنم.

-ماهان گوش کن.

-نه ماکان جان، شما گوش کن.

-بفر مائید قربان ،سراپا گوشم.

-ببین عزیزم ،من فکرام رو کردم و تصمیمم رو هم گرفتم،یه تصمیم قطعی وجدی.

-پس اومدی این جا چه کار؟منو باش که فکر کردم تو هیچ کاری نکردی ومی خواهی اول با من مشورت کنی.

ماهان برای لحظاتی سر به زیر انداخت وسکوت کرد.اما خیلیزود به خود آمد و با لحنی قاطع گفت:

من به هدفم خواهم رسید،اینو همه می دونن.

ماکان لحظه ای به چشمان پراشتیاق ماهان خیره شد و متفکر گفت:

-پرسیدم چرا اومدی اینجا؟

ماهان مکث کوتاهی کرد وبعد به ناچار گفت:

-مهرناز خیلی سفارش کرد قبل از هر کار دیگه تو رو از تصمیمم مطلع کنم.

ماکان زیر لب زمزمه کرد:

-فقط اونه که منو می فهمه.

-چیزی گفتی؟

-نه،چی باید بگم؟

-خب نظرت رو بگو.

ماکان پوزخندی زد ودستی به موهای جوگندمی شقیقه اش کشید وگفت:

-نظرم ؟تو که نظر منو میدونی.

-اگه می دونستم که اینجا نمی اومدم.

-داداش کوچولوی خوب من، بهتره منو رنگ نکنی چون خیلی خوب می دونم چه کار داری……

ولی در مورد نظرم…..تو باید ازاین کار صرفنظر کنی.

لحن قاطع ماکان،ماهان را بر آشفت واو با حالتی عصبی گفت:

-شوخی میکنی؟

-نه کاملا هم جدی می گم. اگه فکر می کنی کاری که شروع کردی به این راحتی نتیجه می ده،سخت در اشتباهی و هنوز طرف مقابلت رو نشناختی.

-اتفاقا بر عکس ،طرف مقابلم رو خیلی هم خوب شناختم وگزنه این طوری عاشقش نمی شدم.

تا عمق وجود ماکان لرزید ودر ذهنش تکرار شد”عاشق نمیشدم …..عاشق…عاشق”…

دستش را روی شقیقه ها یش فشرد وسعی کرد بر خود مسلط شود. آن گاه با لحن دلسرد کننده ای پاسخ داد:

-احمق جون!توفقط یه طرف قضیه ای…بهم نگو اینقدر احمقی که باور میکنی بتونه عاشق بشه.

برعکس لحن سرد ماکان، ماهان لبخند پرامیدی زد وبا شور و حرارت گفت:

-حرفای تو مال قدیمه داداش جون…حالا خیلی چیزا فرق کرده.

-اگه تمام دنیام متحول بشه اون آدم تغییر نمی کنه .فراموش نکن که من یه روزی…

ناگهان ادامه جمله اش را فرو خورد ودر انتظار عکس العملی از ماهان به او خیره ماندم.

مرد جوان بالا قیدی شانه هایش را بالا انداخت وگفت:

-میدونم ماکان این چیزهایی رو که داری میگی همه رو میدونم و البته اصلا برام اهمیت نداره.

ماکان با تعجب نگاهش کرد واذامه داد:

-این جوری نگام نکن این قضیه رو یه شهر میدونن.

ماکان سری تکان داد ونگاهش را هاله ای از غم پر کرد وبالحن تبداری گفت:

-من یه روزی برای رسیدن به هدفم یه شهر رو به هم ریختم.

ماهان لبخند زیبایی زد وگفت:

-خب شاید کافی نبوده… شاید باید یه کشور رو به هم می ریختی یا همه دنیا رو زیرو رو می کردی.

ماکان یکی از ابروهایش را بالا داد وبا لحن خاصی پرسید:

-و تو قصد داری دنیا رو زیروروکنی؟

-کاملا برادر عزیز..من نمی خوام اشتباه تو رو تکرار کنم و یک عمر افسوس بخورم …ماکان جان اگه تو یه روزی به عشقت نرسیدی که نباید در عاشقی رو تخته کرد…

-ماهان…

-معذرت می خوام نباید قاطی جزییات میشدم.

ماکان دندانهایش را روی هم فشرد و گفت: فکر میکنی ارزشش رو داشته باشه؟

ماهان نگاهی عاقل اندر سفیه به برادر کرد و گفت: شما خودت جواب این سوال بهتر میدونی… شایدم حق داری. آخه تو که طلسم اون نگاه جذاب و اون چشمای افسونگر رو نمیشناسی. تو که نمی دونی تو عمق سیاهی اون دو تا چشم غرق شدن و دست و پا زدن چه حالی داره …

آخ ماکان حالا میفهمم که چرا تو…

ماکان دیگر صدای ماهان را نمیشنید، فقط می دید که لبهایش را تکان می خورد و با هر تکان لبهای او تمام وجودش مرتعش می شود. احساسات خفته، چون اژدهایی خفته از خواب بر می خیزد و تمام وجودش را خاکستر می کند…

جادوی آن دو چشم سیاه، افسون آن نگاه جذاب…

باز کمی این پا و آن پا کرد و باز آرزو کرد همه چیز درست پیش برود. برای صدمین بار به ساعتش نگاه کرد و با نگرانی به انتهای خیابان فرعی و باریکی کهسر آن ایستاده بود خیره شد. ناگهان چشمانش برقی زد و لبهایش بی اختیار به لبخند کمرنگی باز شد. کمی دستپاچه شده بود اما سعی کرد بر خود مسلط شود. پشت به خیابان ایستاد. دوباره تصویری را که دیده بود در ذهنش تجسم کرد . خودش بود، با کلاسوری در دست و خندهای بر لب ، به همراه دوستان. مطمئن بود که او را ندیده، پس تا رسیدن آنها به خیابان وقت داشت. در ذهن قدمهای او را میشمرد تا بتواند زمان را حدس بزند.به پهلو ایستاد و سعی کرد بی آن که برگردد از گوشه چشم آنها را ببیند. باران وسط ایستاده بود و دوستانش در طرفین، او صحبت می کرد و آنها میخندیدند. مسلماً هنوزهم متوجه ماکان نشده بود. ناخنهایش را در کف دست فشرد و سعی کرد کاملاً خونسرد باشد. درست در همان لحظه ترنم زیبای آوای او بر دل وجانش نشست: – سلام

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام کتاب: الهه شرقی

نویسنده: رویا خسرونجدی

 تمام اندامش به شدت می لرزیدحتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید”یعنی واقعا او برگشته بود:” هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چراحالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود

اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.

خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند. چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.

چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشتتصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه.

تصویر در که دراینه از هم گشوده شد چهره اش در هم رفت .می توانست حدس بزند چه کسی وارد اتاق خواهد شد ولحظه ای بعد تصویر پدر با همان قامت متوسط و چهره همیشه نگران در حالی که با انگشت مو های سپیدش را مرتب می کرد در کنار تصویر او در دل اینه جا خوش کرد.لحظه ای سکوت برقرار شد .گویا پدر برای تسلط بر خود به این سکوت نیاز داشت.سپس در حالی که سعی می کرد کاملا خوددار باشد در اینه نگاهی به چهره دختر جوان انداخت و گفت:

هنوز حاضر نشدی بابا؟

دختر جوان پوزخندی زد و بی حوصله پاسخ داد:

تا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه.شما برو من خودم میام.

زود باش دختر…نمیشد امروز یکم زود تر کلاس رو تعظیل می کردی ؟

دختر جوان با حالتی عصبی از جا جست مقابل پدر ایستاد و با خشم گفت:

نه نمی تونستم زود تر بیام.حالا چی شده؟اسمون به زمین رسیده ما خبر نداریم؟اصلا چرا باید عجله کنم؟این دو تا معلوم نیست چند ساله دارن با هم زدنگی می کنن حالا راه افتادن اومدن این جا واسه ما جشن عروسی راه انداختن که مارو مسخره کنن یا خودشون رو؟

پدر لحظه ای به سیاهی عمیق چشمان دخترش که برق خشم گیرایی عجیبی به انها بخشیده بود نگریست و با ان که می دانست حق با اوست قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:

تو حق نداری راجع به عموت این طوری حرف بزنی کیمیا.

مگه دروغ میگم؟

هر حرف راستی رو باید هورا کشید؟حالا بحث رو کنار بذار و زود تر حاضر شو.بعد از این همه گوشه نشینی حالام که بالاخره از لاکت بیرون اومدی نمی خوام مردم فکر کنن…

کیمیا با عصبانیت حرف پدر را قطع کرد و گفت:نه…اصلا …منم نمی خوام…البته که نمی خواممردم بگن از وقتی که شوهرش ولش کرده رفته سراغ یه دختر بلوند امریکایی

داره دق می کنه …نمی خوام فکر کننن از وقتی شوهرم هر جا نشسته علنی گفته که از اولم منو نمی خواسته و به زور پدرش با من ازدواج کرده منزوی شدم…می فهمی پدر؟

من خوب می دونم که شما ابرو دارید و نمی خواید تو جنگی که با پدر اردلان به راه انداختید بازنده باشید.شما می خواید من بزنم برقصم و هورا بکشم که خوشحالم زندگیم بر باد رفته .خوشحالم از شادی تو پوست خودم نمی گنجم که کلمه مبارک مطلقه کنار اسمم نشسته و تو این جامعه ی لعنتی همه جا جای منه.شادم از این که توی این چند ماه جرات نکردم حتی با پسر باغبون خونه مون سلام و علیک کنم…چرا دست از سرم بر نمی دارید؟از جون من چی می خواین ؟ یعنی چی مونده که بخواین؟یه روزی روی من معامله کردین و مجبور شدم با پسری ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فرداش گفتین معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگی ما هم باید به هم بخوره تا تقاص کار شما رو پس بدیم…حالا دیگه چی میگین پدر عزیزم؟چرا نمی ذارین با درد خودم بسوزم و بسازم و بمیرم؟

درست زمانی که اخرین فریاد کیمیا در اتاق پیچید یک بار دیگر در باز شد و زنی سراسیمه خود را داخل اتاق انداخت و گفت:

باز اشوب به پا کردی کمال؟خدا ازت نگذره.چرا دست از سر این بچه بر نمی داری؟

پدر دستپاچه پاسخ داد:

به جون خودت…به جون خودش من چیزی نگفتم اختر.نمی دونم چرا یه دفه عصبانی شد.

اختر چشم غره ای به شوهرش رفت به سوی کیمیا دوید و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد دلسوزانه گفت:

چیه مادر ؟چرا گریه می کنی؟مثلا اومدی عروسی ها.این طوری که فریاد می کشی صدات میره پایینوکیمیا گوشه چشمانش را با دستمال خشک کرد وپاسخی نداد.مادر نگاه پررنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:

زود باش مادر جون اماده شو.الان عروس رو میارن…بیا پایین ببین چه خبره.جوونا دارن خودشونو خفه می کنن .فقط تو تک و تنها نشستی این بالا و غصه می خوری… همه سراغت رو می گیرن.

کیمیا بغضش را به زحمت فرو داد و بریده بریده گفت:

می دونم …می دونم …الان میام.

بعد دوباره جلوی اینه نشست و در ان مادرش را دید که با عصبانیت با پدر نجوا می کرد.پدر سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد.وقتی حرف های مادر تمام شدهر دو اهسته از اتاق خارج شدند.کیمیا باز به تصویر خود در اینه نگاه کرد و پوزخندی زود گفت:گل بود به سبزه نیز اراسته شد .فقط این گریه لعنتی رو این صورت مات و رنگ پریده کم داشت تا همه فکر کنن

روحم رو احضار کردن.

بعد با بی میلی کیف لوازم ارایشش را روی میز خالی نمود و سعی کرد با وسایل ارایش

رنگ و جلای تازه ای به چهره بدهد.وقتی کارش تمام شد دوباره نگاهی خریدارانه به صورتش کرد و لبخندی از سر رضایت زد و در حال برخاستن زمزمه کرد:خدا بیامرزه پدر اونی که رنگ و روغن رو اختراع کرد.

و بعد از اتاق خارج شد .روی اولین پله که ایستاد ارزو کرد که این جشن کذایی هر چه زود تر خاتمه یابد.بعد به ناچار پله ها را طی کرد و به سمت حیاط بزرگ خانه ی مادر بزرگ به راه افتاد.حق با مادر بود.بچه ها حسابی سر و صدا راه انداخته بودند و این به نظر کیمیا خیلی بی معنی و مسخره می امد.وقتی به جمع نزدیک شد اولین کسی که به استقبالش امد مادر بود و بعد از او عمه و زن عمو ها و دیگر اعضای فامیل که با نگاه های موشکافانه حلاجی اش می کردند.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : امانت عشق

نویسنده : فریده شجاعی

 

دوشنبه بیست آذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود . ان ساعت ریاضی داشتیم . تا یادم می آید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت آخر که می رسید کلافه می شدم . آنقدر به ساعت نگاه کردم که صدای فریبا بغل دستی ام در آمد : ((سپیده چکار میکنی؟ مرتب حواسم رو پرت میکنی.))

پاسخی ندادم چون حق با او بود . همیشه فکر میکردم ساعت ریاضی خیلی طول می کشد ، آنقدر با اعداد و ارقام کلنجار رفته بودم که کم مانده بود کتاب و دفترم را از پنجره بغل میزم به بیرون پرتاب کنم . با کشیدن نفس عمیقی سرم را بالا کردم . دبیر ریاضی با موشکافی و دقت به حرکات عصبی ام نگاه می کرد . چون زیر دید دبیر بودم ، آرام نشستم و سعی کردم با دقت بیشتری مسئله ریاضی را حل کنم .

ناگهان صدای خانوم دبیر را شنیدم که مرا مخاطب قرار داد و گفت : ((خانم فراهانی اگر اشکالی دارید می توانید بپرسید ))

تا آمدم لب باز کنم صدای زنگ دبیرستان بلند شد و من به خاطر ای که مجبور نباشم موضوع را دنبال کنم ، با لبخندی گفتم : ((اشکالی ندارم متشکرم . )) و کتابم را بستم . بچه ها با سر و صدا کیف و کتابهایشان را جمع میکردند . طبق معمول هر روز با میترا از مدرسه بیرون آمدیم . در حالی که هوای بیرون را استنشاق می کردم به میترا گفتم : (( ببین چقدر درحق ما ظلم می کنند و تا این ساعت گرسنه و تشنه نگهمون میدارند . ))

میترا سر تکان داد و گفت : ((نه که تا الان چیزی نخوردی! ))

مثل او سرم رو تکان دادم و گفتم : (( بله بله یادم افتاد ، حرص و جوش ، ریاضی و تاریخ … )) در همان لحظه چشمم به ماشین پراید امیر برادر میترا افتاد و به میترا گفتم :

-مثل اینکه امروز با من همسفر نیستی

به من نگاهی کرد و گفت :

-چطور؟

با چشم و ابرو به طرف دیگر اشاره کردم و گفتم :

-آنجا رو ببین

میترا سرش را برگرداند و با دیدن امیر رو کرد به من و گفت :

-بریم. ترا هم سر راهمان می رسانیم .

-ممنون

-تعارف نکن

و بعد دستم را گرفت . با لبخند دستم را از دستش بیرون آوردم و گفتم :

-میترا جان مامانم گفته سوار ماشین غریبه ها نشو

میترا اخمی کرد و گفت :

-لوس بی مزه حالا دیگر داداش من غریبه شده /

خنیدم و دستم را جلو بردم تا با او خداحافظی کنم . میترا که مرا برای رفتن مصمم دید دیگر اصرار نکرد و در حالی که دست میداد گفت :

-پس تا فردا

و من نیز با گفتن خداحافظ از او جدا شدم . برای اینکه تنها نباشم و مسافت مدرسه تا منزل را زودتر طی کنم نگاه کردم تا ببینم از بچه های کلاس چه کسی را می بینم . مریم با دوستش کمی جلوتر از من بود . وقتی وقتی دیدم گرم حرف زدن با دوستش می باشد نخواستم مزاحمش شوم و تصمیم گرفتم راه را به تنهایی طی کنم . نگاهی به خیابان طولانی و طویل مدرسه انداختم و با خودم گفتم کی به منزل میرسم . از امیر حرصم گرفته بود که آن روز همپای همیشگی را از من گرفته بود . چون هر روز در حین حرف زدن این راه را طی میکردیم و طولانی بودن آن را احساس نمی کردیم حتی بعضی اوقات حرفهایمان نیمه تمام میماند . هنوز به سر خیابان نرسیده بوردم که با شنیدن صدایی خیلی نزدیک به خود آمدم .

-هی ، امروز که تنهایی ، میخوای همراهیت کنم ؟

فوری فهمیدم صدا متعلق بع مزاحم هر روزی است ، که با تنها دیدن من با پروگی به دنبالم می آمد . قدمهایم را تند کردم و از لب جوی آب به پیاده روی باریک حاشیه خیابان رفتم . ولی او دست بردار نبود و سایه به سایه من راه می آمد و صحبت میکرد . آنقدر دلهره داشتم که حرفهایش را نمیشنیدم . از این میترسیدم کبادا یکی از معلمان و یا آشنایان مرا در آت حال ببیند . او طوری پهلوی من راه میرفت که انگار همراه من است . صدایش را میشنیدم که می گفت :

-هی با تو هستم ، بیا با هم بریم گشتی بزنیم .

وقاحت را از حد گذرانده بود . خیلی دوست داشتم میتوانستم با مشت و لگد حسابی حالش را جل بیاورم . ولی افسوس نه زورم می رسید و نه رویش را داشتم . سر پیچ خیابان از من جلو افتاد و روبرویم ایستاد و راهم را سد کرد ، کم مانده بود از ترس سکته کنم . کلاسورم را به سینه چسبانده بودم و دستهایم از عرق خیس شده بود . لبم را زیر دندان فشار می دادم . با خشم سرم را بالا کردم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم . او را دیدم که با چشمانی گستاخ و وقیح تمام حرکات مرا می پایید . نمیدانم از تاثیر نگاهم بود یا از پریدگی رنگم ، کمی مکث کرد و بدون گفتن کلامی خود را کنار کشید تا عبور کنم . احساس کردم تمام بدنم یخ کرده و بی خس شده است . شاید او فکر کرده بود ممکن است پس بیفتم و برایش دردسر شوم . به هر حال با سستی و حواس پرتی خواستم از عرض خیابان عبور کنم که با شنیدن صدای ترمز خودرویی از جا پریدم . راننده با عصبانیت سرش را بیرون اورد و بلند فریاد زد :

-حواست کجاست ؟ مگه کوری؟

با اینکه عده زیادی در خیابان نبودند ولی فکر می کردم تمام چشمها به من دوخته شده ، حتی فکر میکردم در و دیوار مغازه هم چشم در اورده اند و مرا نگاه میکننئ . سرم را به علامت معذرت خواهی تکان دادم و از خیابان گذر کردم . وقتی از خیابان اصلی به خیابان فرعی خودمان پیچیدم نفس عمیقی کشیدم و پیش خودم گفتم عجب روز نحسی بود . سر کوچه مثل همیشه چند جوان بیکار ایستاده بودند که آم موقع ظهر هم دست از علافی برنداشته بودند . همیشه برای من سختترین کار عبور از جلو همین چهار پنج جفت چشم بود که احساس می کردم تمام حرکاتم را زیر نظر دارند . وقتی به خانه رسیدم با خودم گفتم:

-عاقبت رسیدم

به دنبال کلیدم گشتم وقتی انرا پیدا نکردم . حدس زدم صبح ان را از جا لباسی برنداشته ام . دستم را روی زنگ گذاشتم و دو تک زنگ زدم که همیشه رمز آمدن من بود . پس از چند لحظه در باز شد و به طبقه بالا رفتم . مادرم کنار در هال منتظر بود . پس از یک بوسه و سلام گفتم :

-خواب بودید؟

مادر با لبخندی گفت :

-نه نخوابیده بودیم

بوی خوشی در فضای منزل پیچیده بودپس با همان لباس مدرسه به طرف آشپزخانه رفتم و با دیدن غذای مورد علاقه ام با خوشحالی مانتو و مقنعه را به سرعت از تنم خارج کردم و پس از شستن دستهایم به طرف آشپزخانه رفتم . مادرم با لبخند کارهایم را نگاه می کرد . ئقتس سر میز آشپزخانه نشستم او نیز آمد و کنارم نشست و گفت :

-باز که کلیدت را نبردی.

با خنده گفتم :

-چون دوست داشتم وقتی در رو باز میکنی ببوسمت

مادر با خنده پاسخ داد :

-شیطون زبون باز

سپس ادامه داد :

-امروز باید به منزل خاله سیمین بروم .

سرم را تکان دادم و گفتم :

-برای چه کاری؟

مادر در حالی که بلند میشد تا کم کم حاضر شود گفت :

-قرار است پنج شنبه جهیزیه سارا را ببرند و خاله برای تکمیل کردن آن دست تنهاست .

با خوشحالی گفتم:

-وای چه خوب . پس به زودی عروسی در پیش داریم .

و بعد با حسرت گفتم :

-خیلی دلم میخواست میتوانستم بیام ولی متاسفانه فردا امتحان دارم آن هم شیمی … بدبختی اصلاً هم بلد نیستم ، شما به سارا و خاله جون سلام مرا برسانید

مادر سر تکان داد و گفت :

-پس سعی کن درست رو خوب بخونی منم سعی میکنم زود برگردم…. راستی تا یادم نرفته اگر پدر زود امد بگو بیاید دنبالم ….

کمی بعد خداحافظی کرد و رفت . با اینکه از رفتن مادر حالم گرفته شده بود اما اشتهایم رو از دست نداده بودم. پس از ناهار به سراغ کیفم رفتم و کتاب شیمی را برداشتم و به آن نگاه کردم . باید کلی فرمول حفظ میکردم.از حفظ کردنی زیاد خوشم نمی آمد ولی امتحان به احساس من کاری نداشت . کنار بخاری دراز کشیدم و کتابم را هم جلویم روی زمین پهن کردم ، در حال خواندن متابم بودم که کم کم چشمانم گرم شد . سرم را روی کتاب گذاشتم و خوابم برد . نمیدانم چقدر خوابیده بودم که با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم . به ساعت نگاه کردم و دیدم که پنج بعدازظهر است ، با گیجی بلند شدم . فکر میکردم مادر است که برگشته ، اما با خودم گفتم :

-مامان که کلید داشت .

و بعد گفتم لابد کلیدش رو جا گذاشته است . آیفون را برداشتم و خواب الودگی گفتم:

-بله بفرمایید

صدای علی پسرخاله ام رو شناختم که با لحن متین همیشگی اش گفت :

-سپیده منم علی در رو باز کن …

هنوز مستی خواب در چشمانم بود فکر میکنم چشمانم پف کرده بود چون به سختی باز میشد . دکمه باز کرن در را فشار دادم و با عجله دستی بع موهایم کشیدم . فرصت نبود تا آبی به صورتم بزنم و از هیجان لبم را به دندان گرفتم و در آینه کمد جا رختی به صورتم نگاهی کردم ، هنوز چشمانم خمار خواب بود . علت آمدن علی را نمیدانستم . صدای پای او را شنیدم که از پله ها بالا می آمد و من مات و مبهوت وسط هال ایستاده بودم . با صدای زنگ در هال سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم و با لحن آرومی گفتم :

-بفرمایید داخل

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir  مهر پاتوق

نام رمان : آبی تر از عشق

نویسنده : پروانه شیخلو

 

مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟

همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر….

مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟

با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست…هست؟

مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ….سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی…وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره….

-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق…آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟

مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.

دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:

-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ….

نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!

او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی …

-لا اله….این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..

به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدمدفتر را باز کردم …خاطراتم از سال ۱۳۸۳ شروع شده بود

مرداد ۱۳۸۳

میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه…مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم

حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده

پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش….

وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم…

پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ…تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه…حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا ۲۰ سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا…

پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟

اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..۱۷ سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم

اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن…من تا چها روزه دیگه ۱۴ ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره…من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه …من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.

الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه…اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند…به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده…وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم…ولی بالاخره باهاش کنار اومدم…صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم

امشب خیلی ناراحتم اون احمق روز تولدم را خراب کرد باید منتظر یه انتقام سخت از طرف من باشه از اول همه چیو توضیح میدم تا خوب یادم بمونه اون با من چیکار کرد

امروز صبح خوشحال و خندون سر میز صبحانه حاضر شدم ,بابا با دیدن من بلند شد اومد کنارم نشست :به قول خودش دو تا ماچ تپل و مپل از لپم کرد و گفت:

تولدت مبارک آقا پسر

پیمان که با چشمان پف کرده تازه سر میز حاضر شده بود گفت:اه بازم این لوس بازیا شروع شد…

پوریا حرفش را قطع کرد و گفت:هنوز نیومده شروع کردی باز تو

با لبخند بلند شدم رفتم و پوریا را که روی صندلی نشسته بوداز پشت محکم بغل کردم..

پریناز چشم غره ای رفت و مامان با گفتن:ولش کن کشتی من را با زور از پوریا جدا کرد پوریا و بابا بلند بلند میخندیدند و بقیه اخم کرده بودند

بابا با دیدن اخم مامان سریع خنده اش را قطع کرد و گفت:راستی پریا امروز به مناسبت تولدت همه جمعن در باغ بابا

با ذوق گفتم :آخ جون چقدر امروز میخواد خوش بگذره

باغ بابا بزرگ من در لواسان بود اهل فامیل اکثرا جمعه ها آنجا جمع میشدند

پیمان در حالی که لقمه ی بزرگش را به زور قورت میداد گفت:

معلومه بهت خوش میگذره دارودستت بازم دورت جمع میشن

اولا تو به پا خفه نشی بعدشم لقمه ای اندازه ی دهنت بردار و تو کار دیگران دخالت نکن

بابا با گفتن هر چه سریعتر آماده شید اجازه جواب دادن به پیمان را نداد.

وقتی رسیدیم باغ از ماشینهای پارک شده مشخص بود ما خانواده آخرهستیم که رسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم به سمت عمارت باغ ….همه آنجا جمع بودند …

بابایی با دیدن من لبخند زنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:تولدت مبارک دخترم,او را محکم بوسیدم و بی هیچ حرفی به طرف بقیه رفتم ,طبق عادتی داشتم یکی یکی با همه روبوسی کردم …اول با عمو بهرام

بعد با همسر او یعنی زن عمو لیلا,دایی رسول و همسرش عاطفه جون(از عاطفه خوشم نمی آید همیشه بر کارها و لباسهای من ایراد میگیره)و بعد اونها با عمه شهین و خانواده دخترش یعنی دختر عمه شهره و نوزاد با

نمکش و در آخر خاله عالیه و شوهرش آقا مهرداد که مرد بسیار مهربانی است و من او را مانند عمویم دوست دارم…ولی اینبار یک زن و شوهر تقریبا همسن و سال پدر و مادر در جمع حضور داشتند که من آنها را

نمیشناختم همان طور که با تعجب به آنها خیره شده بودم آهسته از خاله عالیه پرسیدم :

-خاله اینا دیگه کین؟

-دوستان خانوادگی عمویت هستند

-ولی من که تمام دوستان عمو را میشناسیم پس چطور اینها را ندیده ام؟

-مثل اینکه قرار است همراه پدرت و عمویت کارخانه ای راه اندازی کنند…

حرف خاله با صدای پدرم قطع شد که مرا به نام میخواند سریع به سوی پدرم رفتم

-پریا جان ایشان آقای پور جم و خانمشون هستند و با دست به آنها اشاره کرد

جلو رفتم و با خانم پور جم روبوسی کردم

خانم پورجم نگاهی تحسین بر انگیز بر من انداخت و گفت:

اصلا بهتون نمی آید تازه ۱۴ شده باشین ماشاا…انقدر خوش و قد بالایین که من پیش خودم فکر کردم ۱۷,۱۸ ساله هستین…همه حرف او را تائید کردن ولی به من خیلی بر خورد و با همان حاضر جوابی همیشگی گفتم:

-ممنون,دقیقا مثل شما هستم..شما هم با اینکه حدودا ۴۱,۴۲ سال دارین ولی بهتون میخوره ۴۹ ساله باشین و بعد با لبخند رویم را به طرف خاله برگرداندم و پرسیدم :بچه ها کجان؟

خاله هنوز در بهت حرف من بود یعنی همه ساکت بودن انگار زمان یخ کرده بود,خاله با دستش آنطرف عمارت را نشان داد و من بی معطلی از آنجا گریختم

.باغ بابایی خیلی بزرگ بود و تمام درختاش گردو بودند و وسط درختا یه عمارت دو طبقه ای حدودا ۷۰۰ متری وجود داره همانطور که دنبال دیگران بودم صدای پچ پچ شنیدم..آهسته رفتم جلوتر پشت یکی از درختهای

قدیمی و بزرگ باغ حامد و پرینار دست در د ست هم نشسته بودند و با صدای پایینی با هم صحیت میکردند یکی از سنگهای جلوی پایم را برداشتم به طرفشان پرت کردم و دوان دوان ار آنجا فرار کردم صدای جیغ پریناز را

شنیدم در حال دویدن به پشت سرم نگاه کردم که ببینم آیا کسی دنبالم هست یا نه که ناگهان با پسر عمه ام برخورد کردم و پخش زمین شدم

سریع از روی زمین بلند شدم محمد با نگرانی کفت:طوریت که نشد با اینکه کف دستانم میسوخت و مچ پایم درد میکرد ولی لبخندی زدم و گفتم :نه,این یکی از عادتهای من بود که هیچوقت دردم را بروز نمیدادم…

با شنیدین صدای دیگران سرم ر ا بلند کردم ,سحر(دختر دایی ام) ,ریما(دختر عمویم),شراره(دختر عمه ام),سریع به طرفم آمدندو با سر و صدای فراوان تولدم را تبریک گفتند…

با صدای پسر عمویم هادی دختر ها از من جا شدند,هادی از حامد کوچکترد و ۲۳ سالش میباشد زیاد از او خوشم نمیایدچون همیشه از کارهای من ایراد میگیرد…

-دختر عمو چند ساله شدی.. ۱۸ ساله دیگه آره؟

با اخم گفتم :عوض تبریک گفتنته ,در ضمن مگه نمیدونی سن خانوما رو نمیپرسند؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

نام رمان : پیمان قلب ها

نویسنده : خدیجه سیفی

 

کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد .حرفها و نگاهای دو پسر مزاحم کمی آنطرفتر ایستاده بودند بیشتر آزارش می داد

-نیگاش کن.لامصب چه چشایی داره.چشاش به بزرگی آهو

-مژه هاشو بگو اگه سرو وضعش این جوری نبود می گفتم تازه از آرایشگاه دراومده.قیافش شبیه سیندرلاست

ولی سر وضعش بیشتر شبیه به اونهایی که پشت چراغ قرمز اسپند دود می کنند می خوره

-اگه جنگ بود می گفتیم از جنگ برگشته اند .سرو وضعشون اصلا به قیافه شون نمی خوره-از کی اینجا نشسته اند-دو ساعتی می شه که اینجان.انگار منتظر کسی هستند ولی خداییش

خدا وقتی حوصله داشته این دختره رو خلق کرده .چه هیکلی چه لب و دهنی . اگه مادره اونجا نبود می رفتم شماره تلفنم رو بهش می دادم .-مادره که انگار توی این دنیا نیست.اصلا متوجه ما نیست.از همین جا شماره رو براش پرت کن

غزل کلافه شده بود.از جایش بلند شد.پشتش را به آنها کرد وشروع کرد به صحبت با مینا که با مورچه ها ور می رفت و سعی کرد خودش را با خواهرکوچکش سرگرم کند.

رنگ مادر مثل گچ سفید شده بود.سرش را روی دیوار گذاشته و به نقطه ی نا معلومی خیره شده بودو هیچیک از حرفهای پسرها را نمی شنید.آنها دست بردار نبودند ومرتب برای غزاله سوت می زدند.غزاله درمانده شده بودو نمی دانست چه کند که از شر این دو ولگرد رها شود

در همین موقع قامت رشید پدر از سر کوچه نمایان شد.با دیدن پدر لبخندی حاکی از رضایت بر لبان غزاله نقش بست .تا جایی که یادش می آمد پدرش همیشه برایش مایه ی افتخار و سربلندی بود.غم سنگینی چهره ی پدر را پوشانده بود.سرش را پایین انداخته بود و آرام آرام و نا امید قدم بر می داشت.آنقدر در خودش بود که اصلا متوجه مزاحمت پسرها نشد.ولی آنها با دیدن هیبت او خودشان را جمع و جور کردند و رفتند و غزاله نفس راحتی کشید.پدر پیش بقیه آمد و با صدای غمگینی گفت:

هیچ خبری نیست انگار یادش رفته که با ما قرار داشته

دستهایش را در موهایش فرو برد و کنار دیوار نشست و به زمین خیره شد.

اگه خبری نشه چی؟کجا برم؟چه کار کنم؟خدایا نه پولی مونده نه چیزی برای خوردن .با این طفل معصوم ها چه کنم؟

دقایقی گذشت و هر کس در سکوت خود با این افکار زهزآگین کلنجار می رفت که اتومبیل سفیدی از سر کوچه پیدا شد.مینا توانست مرد دیروزی را داخل آن بشناسد.با هیجان داد زد :-

اومد بابا جون.

پدر با خوشحالی از جا پرید و به سمت اتومبیل به راه افتاد.بعد از توقف اتومبیل مرد دیروزی که کنار راننده نشسته بود پیاده شد و بعد از کلی صحبت با پدر خداحافظی کرد و رفت و پدر با قیا فه ی بشاش برگشت و از همه خواست سوار اتومبیل شوند. اتومبیل به راه افتاد و از خیابانهای قشنگ و تمیز شمال شهر گذشت و بالاخره جلوی خانه ای در شمالی ترین نقطه ی تهران ایستاد.راننده پایین رفت را و در را باز کرد.طبق گفته اش راننده ی خانه بود.البته اگر می شد نامش را خانه گذاشت .یک قصر زیبا بود وتا چشم کار می کرد درخت بود و درخچه .

ماشین در جاده ی وسط باغ به راه افتاد ودر جلوی ویلای قصر مانندی ایستاد.غزاله و مینا اززیبایی و

شکوه ویلا به وجد آمده بودندو با دهان نیمه باز و چشمان گشاد شده به همه جا نگاه می کردند.همه پیاده شدند و با راهنمایی راننده به راه افتادند.پله ها را که بالا رفتند به یک تراس خیلی بزرگ و شیک رسیدند که با میز و صندلی مخصوص بالکن و سایه بانهای قشنگ تزیین کرده بودند .مینا که ذوق زده شده بود روی یکی از صندلی ها نشست که ناگهان با فریاد دختری که از پشت شیشه نظاره گر آنها بود ازجا پرید

دختری تقریبا هم سن وسال غزاله از اتاق فریاد زد :-

اونجا نشین کثیف شد.

مینا با ترس ولرز از جا پرید و رفت محکم به مادرش چسبید. رنگس مثل گچ سفید شده بود .وسط باغ یک آلاچیق بزرگ و زیبا ساخته شده بود .از وسط باغ جوی آبی می گذشت که با وجود کوچکی و باریکی صدای دلنشین و زیبا یی از آن بلند می شد .احتمالا به خاطر وجود همین آب بود که چنین درختان تنومند و سبزی بار آمده بود .یک استخر بزرگ که سایه های درختان نصف آن را می پوشاند وسط باغ بود .بعد از دقایقی راننده بیرون آمد-

کفشهاتون رو دربیارین وداخل بیایید.

وقتی از در وارد شدند همه از زیبایی آنجا هاج و واج مانده بودند .ته سالن روی مبلهای راحتی مرد چاقی با زیرپوش رکابی وپیپی در دست نشسته بود.کنار اوخانمی میان سال با موهایی بلوند وآرایشی غلیظ نشسته بود و جواهرات زیادی در دستها و گردنش به چشم می خورد .دختری که از پشت پنجره نگاهشان می کرد از اتاق بیرون آمد و خرامان از جلوی آنها گذشت.روی مبل نشست و با شگفتی و تحقیر چشمان آبی اش را به غزاله دوخت. ماه گرفتگی متوسطی زیر چانه اش بود که با پوست سفیدش مغایرت داشت ونگاهها را به خود خیره می ساخت .همه سلام کردند.مرد چاق سلان آنها را به گرمی پاسخ داد و از جایش بلند شد و جلو آمد .بین او و پدر حرفهایی رد و بدل شد .پدر از اینکه می توانست سقفی بالای سر داشته باشد راضی به نظر می رسید .در این لحظه خانم بلند شد .رو به مادر کرد و با لحن سرد و محکم گفت:

آخر باغ خونه کوچکی هس.پانزده سالی می شه که کسی از اون جا استفاده نکرده .کارگر قبلی شبا به خونه ی خودش می رفت.نمی خواد امروز سرکار بیایین .خونه رو تمیز کنید و از فردا صبح اینجا باشین .صبر کنید مقداری وسایل شوینده بهتون بدم

بعد به آشپزخانه رفت و با مقداری وسایل برگشت .همه اجازه خواستند و از عمارت خارج شدند .غزاله از اینکه از آن جو سنگین آزاد شده بود احساس راحتی می کرد.راننده برای نشان دادن خانه جلو افتاد.از دور خانه را نشان داد و برگشت .خانه که نمی شد گفت مخروبه ای بیش نبود . تار های عنکبوت جلوی در وپنجره ها را گرفته بود .داخل ساختمان پر از وسایل شکسته و اثاثیه کهنه و پوسیده بود.هر چه داخل ساختمان به درد نمی خورد آنجا ریخته بودند.مینا به طرف مادر برگشت و گفت

مامان اینجا می خواهیم زندگی کنیم ؟

مادر با لحن غم انگیزی گفت :-

تمیزش می کنیم

آستین ها را بالا زد ودست به کار شدند . پدر و بچه ها همه وسایل داخل اتاق را بیرون ریختند و مادر به جدا کردن آنها مشغول شد. از آن همه وسایل فقط مقدار کمی به دردشان می خورد بقیه پوسیده و از کار افتاده بودند.خوشبختانه جوی آب نزدیک بود وآنها زحمت آب آوردن نداشتند.بعد از ظهر پدر برای شستن پشت بام خانه بالا رفت وکلی هم آشغال و زباله از آنجا پایین آورد.خیلی سردشان شده بود با دست و پای یخ زده گوشه ی اتاق چمباتمه نشستند و چراغ خوراک پزی را به زحمت راه انداختند.خیلی خسته و گرسنه بودند واین باعث می شد بیشترسردشان شود .ناگهان مینا با خوشحالی فریاد زد :

آخ جون!غذا

وقتی همه بیرون را نگاه کردند راننده را دیدند که با یه قابلمه ی بزرگ و چندتا پتو نزدیک می شود .وقتی داخل آمد از تمیزی خانه شگفت زده شد.بعد از رفتن او مادر ظرفهایی را که از داخل وسایل جدا کرده و شسته بود جلو آورد و غذا را کشید .چند تکه گوشت مرغ وچندتا نان و کمی هم برنج .از سر و وضع غذا ها کاملا مشخص بود دست خورده بودند.در هر صورت همه با اشتهای فراوان شروع به خوردن غذا کردند.مینا مرتب می گفت :

– چقدر خوشمزه است .خیلی وقت بود مرغ نخورده بودیم .

پدر تکه مرغی را که جلویش بود در بشقاب او گذاشت و گفت:

– من نون بیشتر دوست دارم .

بعد از خوردن غذا کمی گرم شدند.بچه ها پتوها را به خود پیچیدندوپدر و مادر بقیه ی کارها را انجام دادند.هنگام شب خانه مثل گل شده بود واز همه جا بوی تمیزی می آمد.

ساعت یازده همه خسته و بی حال افتادند و خوابشان برد.

با صدای فریاد زنی همه از خواب پریدند. پرتوهای خرشید چشم ها را می آزرد.در باز شد و خانم دیروزی در آستانه ی در ظاهر شدوبا صدای بلند گفت:

-بهتره که از همین روز اول تکلیفمون رو روشن کنیم.جنگ اول به از صلح آخر.اگه قرار باشه هر روز تا ساعت نه بخوابید پس بهتره تشریفتون رو ببرید تا ما هم به فکر کارگر دیگه ای باشیم.

پدر به من و من افتاده بود.مادر گفت:

-ببخشید خانم خیلی خسته بودیم اصلا متوجه نشدیم.

خانم که چهره اش از عصبانیت برافروخته بود گفت:

-در هر صورت فردا ساعت پنج و نیم باید خونه ی من باشین و صبحونه رو آماده کنین.فراموش نشه.الان هم سریع بیایید که کلی کار داریم.

مادر گفت:

-چشم چشم همین الان.

خانم با عصبانیت در را کوبید و رفت.انگار خانه بر سرشان خراب شد .همه هاج و واج مانده بودند.تلخی این حقارت بیشتر از از دست دادن خانه و کاشانه شان آنها را آزرد.

پدر و مادر سریع از خانه خارج شدند وغزاله و مینا متحیر مانده بودند که چه بر سرشان آمده وچه بدبختی بزرگی دامنگیرشان شده است.مینا بشدت گریه می کرد و غزاله که خودش هم آرام آرام اشک می ریخت او را دلداری می داد.اصلا باورشان نمی شد .یکشنبه ی پیش خانه ی خودشان بودند واین یکشنبه چنین روزگازی پیدا کرده بودند.

درست یکشنبه ی پیش بود که آرام در خانه ی گرمشان به خواب فرو رفته بودند که ناگهان خشم طبیعت چهره ی نامهربان خود را نشان داد و زمین با تکانی وحشت زای خود به غرش درامد و با تکانهای مهیب و ترسناک غریو نامهربانی را سر داد.همه وحشت زده از خواب پریدند خانه مانند گهواره ای به این طرف و آن طرف می رفت.سنگ و خاک بود که از در و دیوار و سقف فرو می ریخت .بچه ها فریاد می زدند و پدر و مادر آنها را در آغوش گرفته بودند و نمی دانستند چه کنند .به دستور پدر همه خود را به زیر میز غذا خوری کشاندند و در همین زمان بود که سقف قسمتی که آنجا خوابیده بودند فرو ریخت و همه چیز را زیر خود مدفون ساخت .

بعد از دقایقی زلزله تمام شده بود ومیز کاملا زیر آوار قرار گرفته بود.قسمتی از میز شکسته بود و از پیشانی غزاله خون فوران میکرد.بچه ها و مادر بشدت گریه می کردند و پدر در تلاش بود که آوار را کنار بزند تا بتوانند بیرون بروند.از نوک انگشتانش خون می چکید ولی تلاش بی فایده بود .همه جا ویران شده بود وهیچ کاری نمی شد کرد.دیگر صدای گریه ی بچه ها به گوش نمی رسید وبه حال اغما افتاده بودند.دستان مادر دیگر قوت نداشت که محل خونریزی را فشار بدهد .پدر بی رمق به گوشه ای تکیه داده بود و دیگرتوان تلاش کردن نداشت وهر تلاشی هم بی نتیجه بود.کم کم اکسیژن داشت تمام می شد و سرفه ها شروع شده بود ند.پدر و مادر مینا را روی دست گرفته بودند و بدن بیهوشش را تکان می دادند.مادر جیغ می زد.غزاله بی حال در گوشه ای افتاده بود ناگهان صدایی آمد و همه ساکت شدندو گوش فرا دادند .بعد نوری ضعیف از روزنه به درون تابید .پدر فریاد زد و کمک خواست.گروه امداد تلاششان را بیشتر کردند و همه را از زیر آوار بیرون کشیدند .امدادگران تنفس مصنوعی را برای مینا شروع کردندو بعد از چندبار ماساژ قلبی جواب داد و قلب مینا دوباره به کار افتاد.بعد محل خونریزی غزاله را پانسمان کردند.پدر و مادر هم از اینکه بچه ها نجات یافته بودند رمق از دست رفته شان را باز یافتند.

سپیده دم بود .هوا کم کم روشن می شد. چرا سپیده دم زیبا امروز تا این حد زشت و تلخ به نظر می رسید.خدایا چه مصیبتی !از خانه ی زیبا و نقلی شان که همه ی فامیل عاشقش بودند هیچ چیز باقی نمانده بود .حاصل زحمات چندین و چند ساله شان جز توده ای سنگ و خاک و آهن پاره چیز دیگری نبود.گوشه هایی از وسایلشان که با چه امید و علاقه ای خریداری شده بودند از زیر آوار پیدا بود.هیچ چیز نمانده بود .گریه ی مادر تبدیل به هق هق شده بود و پدر بی اختیار در گوشه ای افتاده سرش را به در تکیه داده بود و به پهنای صورت اشک می ریخت.هوا دیگر روشن شده بود و از سوز و سرما اندکی کاسته شده بود دست و پای همه از شدت سرما یخ زده بود.بید مجنون محبوبشان از بیخ کنده و به گوشه ای پرت شده بود.از حوض زیبا و شمعدانی های قشنگ و گل های رز چیزی به چشم نمی خورد.مادر از این سوی خانه به آن سو می دوید تا ببیند از ثمره ی زندگیش چه مانده ولی هیچ چیز نبود.هیچ چیز!هرقدر آوار را این طرف و آن طرف کرد تا پتویی یا بالاپوشی برای بچه ها پیدا کند چیزی نیافت.آتش بخاری همه چیز را خاکستر کرده بود .فقط آلبوم عکسان را پیدا کرد که گوشه هایش سوخته بود.

دیگر چیزی به غروب نمانده بود وهمه ی اهل خانه همان طور بهت زده در گوشه ای چمباتمه زده و نشسته بودند .نمی دانستند چه کنند.همه گرسنه خسته سرمازده و بدتر از همه بی پناه و بی امید بودند.

تمام شهر در هاله ای از دود و غبار فرو رفته بود و از همه جا صدای گریه و آه و ناله می آمد.کم کم داشت شب می شد .گروه امداد مردم را به چادر هایی که در میادین برپا کرده بودند فرا خواندند.آنها نمی توانستند با خانه ای که تمام خاطراتشان آنجا بود وداع کنند.گریه ی همه بلند شده بود .ناامیدانه از این سو به آن سو می رفتند.آه و ناله شان هر بیننده ای را متاثر می کرد.دیگر چاره ای نبود .خواه و نا خواه باید جدا می شدند.به هر صورت بود با خانه شان با محفل گرم و صمیمیشان با جایی که در هر گوشه گوشه اش کوله باری از خاطرات بود وداع کردند و این وداع وداعی بود با همه ی خوشی ها راحتی ها شیرینی ها ی زندگی و سلامی بود و به بی پناهی ها بی عدالتی وتلخی های زندگی.

چند روزی بود که در چادر ها زندگی می کردند.هوا بسیار سرد و طاقت فرسا شده بود .سرمای هوا دیگر قدرت عزاداری برای عزیزان از دست رفته را هم از مردم گرفته بود.تکانهای پیاپی و مخرب زمین فضای هولناک و موحشی را برای اهالی وجود آورده بود.دیگر امیدی برای ماندن نبود.باید رفت ولی به کجا؟مردم در شهرهای مختلف پخش می شدند.هرکس در هرجا که فامیلی داشت می رفت ولی آنها به کجا می توانستند بروند؟تمام فامیلشان در این شهر بودند که اکثرا از بین رفته بودند .دیگر کم کم همه ی چادرها خالی می شدندو برف و یخبندان امان همه را بریده بود .

 

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

نام رمان : جادوی عشق

نویسنده : زینت حسنی

                                                                                               

                                                                                                                                                

راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!

زن تشکری کرد و پیاده شد.خیابنها و پیاده رو ها غلغله بود و ازدحام جمعیت باور نکردنی.

به هر طرف که نگاه میکرد مردمی را میدید که از فرط شادی و هیجان رفتاری غریب و متفاوت با سایر روزها داشتند.صدای بوقها ممتد با صدای سوت و کف زدنها و فریادهای شوق آمیز مردم در هم آمیخته و صحنه هایی نامانوس و آزار دهنده پدید آورنده بود.جوانان تهییج شده شکلات و شیرینی پخش میکردند و بلند بلند میخندیدند.شلیک خنده های بیپروا با کلمات رکیک و بیمورد معلق در هوا در آرامش نسبی شهر اختلال ایجاد کرده و بر اعصاب و روان برخی خجن میکشید.نوعی سوء استفاده از فرصت و لذت کاذب از شادی واقعی!بر سرعت قدمهایش افزود تا شاید سریعتر از آن مهلکه بلوا بدر رود.اما تند راه رفتن هم میسر نبود آنهمه شلوغی از سرعتش میکاست.از روی ناچاری مجددا به خیابان رفت.موتور سوارهای بی شماری بوق زنان با چراغهای روشت از راه رسیدند و فضای خالی میان اتومبیلها را اشغال کردند.صدای رییس جمهور از بلند گوههای متعددی در هر دو سوی خیابان شنیده میشد:خدا دلتان را شاد کند که دل مردمی را شاد کردید…

توقف کرد و صورت مردمی را که در اطرافش میلولیدند به دقت نگاه کرد:حقیقتا شادن؟

ناگهان به سرعت برق در ضمیرش به عقب برگشت صحنه هایی از خشم فوران کرده همین مردم را در گذشته بیاد آورد.آه کوچکی کشید.احساس خاصی نداشت از آن شادیی که رییس جمهور از آن حرف میزد نشانی در خودش نمیدید مگر او جز آن مردم نبود؟

دوباره براه افتاد به هر زحمتی بود عرض خیابان را پیمود و به آن سو رفت.ولی تند رفتن آنقدر هم آسان نبود.کم کم روشنایی روز کاسته میشد و آسمان جامه نیلی بتن میکرد.لحظه به لحظه بر ازدحام جمعیت در پیاده روها افزوده میشد.فریاد و غوغای مردم فضا را آکنده و سقف آسمان را شکافته بود.باز هم ناخواسته ایستاد تصاویر درهم و برهمی از گذشته در ذهنش تداعی و پیدا و محو میشدند.

براه افتاد ولی اینبار به تبعیت از ضرب المثل خواهی نشوی رسوا …استفاده کرد و برای برداشتن قدمهای بلندتر براحتی به آنان که شاد بودن را نقش بازی میکردند تا فقط خویش را تخلیه کنند تنه زد و پیش رفت.نگران کسی یا چیزی نبود عجله ای هم نداشت.تنها علتش برای تند رفتن و رسیدن به مقصد فقط و فقط نظم و وسواسی بود که بشدت به ان مقید بود.همیشه همانطور بود .تمام سالهای گذشته سرسختانه با مشکلات دست و پنجه نرم کرده بود با اینحال ذره ای بی نظمی و اختلال در امور روزمره اش مشاهده نمیشد.چنان قرص و محکم قدم بر میداشت که گویی پیکی است حامل پیامی مهم و سری.

بالاخره راه ۲۰ دقیقه ای را در زمانی بیشتر از یکساعت طی کرد.در اولین خیابان فرعی بعد از میدان انقلاب داخل کوچه ای شد کوچه ای نسبتا طویل در اواسط کوچه زنگ خانه ای را فشرد.

پسر جوانی و خوش سیمایی در را برویش گشود و متبسمانه سلام نمود.

سلام پسرم.

وارد که شد در را طوری پشت سر خود بست که انگار آنرا بروی همه دنیای بیرون و غوغای آن میبندد.آنوقت در آن مامن آرامش نفسی به راحتی کشید از کنار بوته برشاخ و برگ یاس که گذشت نفس عمیقتری کشید تا ریه هایش را از رایحه دل انگیز آن پر کند.تنفس آن عطر ملایم برای تمدد اعصابش لازم و مفید بود.

گلناز کجاست؟

پسر که درست پشت سر او قدم برمیداشت گفت:گمون کنم مریضه چون تب داره!

با نیم چرخشی با حیرت پرسید:راستی؟از کی تب کرده؟

منم تازه رسیدم.وقتی اومدم دیدم از شدت تب هذیون میگه!

چرخید و دستگیره در راه چرخاند.وارد راهروی عریضی شد که حکم نشیمن را داشت.

خانه سبکی قدیمی داشت.راهرو به یک هال مربعی شکل و سه اتاق منتهی میشد.آشپزخانه در سمت چپ نشیمن قرار داشت و کنار آن پلکانی از آجرهای قرمز و ظریف که به اتاقکی میرسید.انتهای اتاقک درب دیگری بود که با دو پله دیگر به پشت بام باز میشد.گلدانهای متعدد و بزرگی در گوشه و کنار خانه بچشم میخورد که سرسبزی و طراوتشان چشم را نوازش میداد.به محض ورود بخانه و د راولین نگاه حضور زنی خوش سلیقه حس میشد.زنی که حسن سلیقه و لیاقت و توانایی اش را در خانه داری میشد از پرده های خوش دوخت و تمیز رو میزیهای ابریشمی دست بافت و روتختیهای گلدوزی شده آن حدس زد.حاشیه تمامی پرده ها خامه دوزی شده و با رنگ رومیزیها و روتختیها هماهنگی داشت.همه وسایل خانه ساده و شیک بود و از تمیزی برق میزد.

اتاقی که دخترش گلناز در آن روی تخت خوابیده بود رنگ ملایمی از ابی داشت که با روتختی و پرده ها جور بود.همه اشیاه و وسایل اتاق ساده و چشم نواز و از دو رنگ سفید و آبی بود ابی روشن خیلی روشنت تر از چشمان آبی دختر که در کاسه ای از خون نشسته بود.

عزیز دلم چت شده؟

گلناز با صدایی که حرارت بهمراه داشت گفت:گلوم میسوزه و سرم خیلی درد میکنه.

زن پیشانی دخترش را ملایمت نوازش داد و بنرمی گفت:یه سرماخوردگی جزییه الان برات سوپ درست میکنم.

آنوقت برگشت به پسرش که در آستانه در ایستاده بود نگاه کرد و گفت:یه استامینوفن با یه آموکسی سیلین براش بیار.

پسر که ناراضی بنظر میرسید گفت:بهتر نیست ببریمش دکتر؟

زن با لحن خسته ای گفت:اگه میدونستی بیرون چه خبره این پیشنهادو نمیدادی.

نگاهش را به سمت دخترش برگرداند و با لبخندی اطمینان بخش گفت:چیزی نیست عزیز دلم.

آنوقت موهای او را نوازشی داد و از جا بلند شد و خطاب به پسرش که با قرص و کپسول و یک لیوان اب بازگشته بود گفت:رضا اونارو بهش بده و کمکش کن تا بره و صورتشو بشوره.

برخاست و یکراست به اشپزخانه رفت.همه چیز مثل همیشه مرتب و منظم سر جای خودش قرار داشت.در یخچال را باز کرد و قابلمه ای حاوی غذا را از آن بیرون کشید و روی شعله ملایم گاز قرار داد.سپس قابلمه کوچکی را برداشت و سوپ مختصری برای دخترش بار گذاشت.

خسته بود استخوانهای مچ دست و کتفش میسوخت و چشمانش سوز میزد.ولی بی اعتنا به درد به کارش ادامه داد در واقع فرصت اندیشیدن به خستگی و درد را نداشت.

رضا را که پشت میز آشپزخانه دید برای آنکه حرفی زده باشد تا سکوت حاکم بر خانه را بکشند گفت:اوف نمیدونی چه خبر بود؟غوغایی کلافه کننده و سردرداورد !یه جور شادی آزار دهنده…

رضا که کنترل تلویزیون را در دست داشت از سر کنجکاوی آنرا روشن کرد تصاویر تلویزیون تصدیق گفته های مادرش بود.

تونستی وسایلی رو که نیاز داشتی بخری؟

بله.

از روی شانه نگاهی به پسرش انداخت و پرسید:دمقی؟

رضا شانه ای بالا انداخت و گفت:نه مثل همیشه موقع رفتن حالم گرفته اس!

چرخید دیس غذا را روی میز مقابل او گذاشت و برای رفع نگرانی و دلواپسی او گفت:چرا؟ما میون چند میلیون آدم داریم تو این شهر زندگی میکنیم.مثل خیلیا توانایی رو پا ایستادنو داریم.انسان با پشتکار و امید زنده است ما دو تا هم خدا را شکر از این دو تا نعمت برخورداریمو

رضا نفس عمیقی کشید که به آه شباهت داشت.

دوباره شروع کرد:نمیدونی امروز این مردم داشتن اون بیرون چیکار میکردن!

سعی داشت از افکار منفی ذهن او بکاهد و فکرش را به سمتی دیگر سوق بدهد.پسرش هم اصراری به ارائه موضوعی که مطرح کرده بود نداشت گرچه میل درونی اش چیز دیگری بود.

این یه مقدار شادی حق این مردمه!

به تصاویر تلویزیون که نشانگر شادی مردم بود نگاهی انداخت و اضافه کرد:هرکی هر جوری دوست داره شادی میکنه چه اشکالی داره؟

نگاهی به پسرش انداخت و لقمه کوچکی در دهانش گذاشت و پس از آن با یادآوری آنچه دیده بود گفت:انگار گره همه این مشکلات این مردم با این برد باز شده که اینطور جشن و شادی راه انداختن.

رضا در حالیکه یک لیوان آب برای خودش میریخت گفت:همه خوشحالن چون این برد ملی جایگاه و منزلتشو تو دنیا نشون داده.

مادرش شانه ای بالا انداخت:برام خیلی عجیب بود.چون طریقه شادی کردنشون با یه جور ناهنجاری همراه بود.تصاویر تلویزیون گلچینشه!باید بودی و میدیدی آدم به فهم و شعور اجتماعی خیلیهاشون شک میکرد.

رضا سری از تاسف تکان داد .مخالف گفته های مادرش نبود و موافق صد در صد هم نبود.

چرا نمیخوری؟

میل ندارم.گفتم که موقع رفتن که میشه از دل و دماغ می افتم مخصوصا اینبار که گلنازم مریضه.

تو به فکر درس و دانشگاه خودت باش.

لحنش تسکین دهنده بود ولی تاثیر گذار نبود چون رضا با نگاه ناراضی خود به حرف در آمد و گفت:اره آخه قراره من با مدرکم دنیا رو تسخیر کنم.

مادر با شنیدن این جمله نامنتظره جا خورد.با نارضایتی دست از خوردن کشید و در مقابل جمله بی ربط او گفت:دنیارو که نمیتونی تسخیر کنی ولی لااقل نون لیاقتتو در میاری.

رضا با صراحت گفت:پس آدما نون لیاقتشونو میخورن نه نون مدرکشونو؟

بابت چی انقدر شاکی و ناراضی هستی؟

رضا پیشانی اش را با کف دست چپش که روی میز به حالت قائم نگه داشته بود تیکه داده و پس از لختی درنگ گفت:کاش بجای اصفهون تهرون قبول میشدم.

بارها گفتم تهران و اصفهان نداره.اگه ضعف نشون بدی نگر و نیا از پا درت میاره اون وقت فرصتها هم از دستت میرن دندونپزشکی رشته ای نیست که فرصت فکر کردن به حاشیه رو داشته باشی…

با ملاطفت دستش را پیش برد و روی دست مردانه پسرش گذاشت وبرای قوت قلب او با لحنی متقاعد کننده گفت:من آدم ضعیفی نیستم.هیچوقت نبودم.به فکر خودت باش و قدر لحظه هاتو بدون که اگه از دستشون بدی بجای پیشرفت پسرفت میکنی و تو صف پشیمونا قرار میگیری.

رضا نفس عمیقی کشید که به آه شباهت داشت و سری به نشانه تصدیق گفته های او تکان داد.جوان باهوش و با درایت و سربراهی بود و از شعور عاطفی لبریز شاید بهمین دلیل هم بود که آنهمه از تنها گذاشتن مادر و خواهرش رنج میبرد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

صفحه 4 از 512345