سوسول فا

بایگانی‌ها رمان جدید - صفحه 4 از 7 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

14529707084

نوشته: دختر ایرونی

خلاصه :

داستان از اونجایی شروع میشه که سه تا دختر برای دانشگاه تهران انتقالی میگیرن … این دخترا توی پارکینگ با چهارتا پسر تصادف می کنن و این دیدار ها طول کشیده و به لج و لجبازی تبدیل میشه ، اما این دختر ها سرکش و لجباز نمی دونن که این دیدار ها تصادفی نیست …

 

14529707084

نوشته:mahtabeshgh

درخواستی کاربران

خلاصه:

داستان درباره ی دختری به اسم یاسمن هستش که طبق پیمانی که پدر بزرگش با پدربزرگ فرهاد بسته است باید با فرهاد ازدواج کند.اما یاسمن فرهاد رو که ده سال ازش بزرگتره پیر مرد میدونه و حاضر به ازدواج باهاش نیست و …..

 

14529707084

نوشته: beste

درخواستی کاربران

با تشکر از elnoosh کاربر رمان دانلود که در یافتن این رمان کمک کردند

خلاصه:…

همراز خواهری داشته که بخاطر *** شوهرخواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره..حالا سالها از اون زمان گذشته وهمراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه ..دراین راه عموی بچه ها مقابلش قرار میگیره..دونفرکه خاطره ی بدی ازهم درگذشته دارن از دو دنیای متفاوت…پسری مغرور وسرد درمقابل دختری لطیف وبی غل وغش…لحظه های حل شدن این تفاوت واختلاف اونقدر شیرین وقابل لمسشدنه که همتون لذت میبرید…پایان خوش

سخن نویسنده رمان :

خوب بریم سراغ این داستان ….بانوی قصه فضاش شاید به لوکسی فضای زیتون نباشه ..که خب نیست…اما خشونت آمیز هم نیست….من بلد نیستم خشن بنویسم…آدمهای داستان من معمولا مسائلشون رو با حرف زدن حل می کنن این جا هم همینه..شخصیت اول داستان من دختر مقاومیه…اما جنس مقاومتش فرق میکنه…سرد نیست..
خوب به نظرم اگر شروعش کنم خیلی بهتره چون من اصلا بلد نیستم مقدمه و یا خلاصه بنویسم….

14529707084

نوشته: سهیلا حبیبی پور

درخواستی دوستان

خلاصه:

دختری به نام ستاره که به یه دلیلی ظاهر و هویتشو عوض میکنه تا وارد نیروی پلیس بشه و ماجراهایی میسازه تو نیروی پلیس که کلی کل کل، خنده، هیجان، عشق، پلیس بازی و درام رو تو زندگیش میاره و اما بالاخره به هدفی که بخاطرش این همه دردسر رو به جون میخره میرسه یا نه؟با دختر شیطون ما همراه باشین تا بفهمین چی میشه ماجرا!…پایان خوش

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.
او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود. طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید هود به وجد آمده بلود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.

نام رمان: رمان سایه های تردید
نویسنده: پروانه ایجازی
تعداد صفحات: ۲۲۳
خلاصه ای از داستان رمان:
غزل در مدرسه خواهرش سپیده تحصیل میکند و یکی از استادانش به نام اقای پالیزان را اذیت میکند.او یک پسر عمه به نام روزبه دارد بسیار ارام است برعکس غزل وبرادرش سام که دوست صمیمی اوست.شیدا دختر دایی غزل روزبه را میپرستد ولی روزبه به او توجهی ندارد و به خاطر همین غزل تا میتواند روزبه را اذیت میکند تا اینکه اقای پالیزان . . .

 

دانلود رمان برگ ریزان خاطره ها
دانلود  در ادامه مطالب
رمان

دانلود رمان چیک چیک عشق

chik-chik

محکم سر جام ایستادم که از خطر له شدن زیر دست و پای این جمعیت منتظر به ورود در امان بمونم! با بسته شدن در و حرکت دوباره ی مترو فکر کردم حالا خوبه با این حجم مسافر و این هوای سنگین یهو وسط تونل بایستیم!
از فکرشم وحشت داشتم، نفسم رو دادم بیرون و سرم رو گرم نگاه کردن به زن فروشنده ای کردم که داشت تبلیغ سرویس های بدلیجاتش رو می کرد.
همیشه این ها رو که می دیدم فکر می کردم چقدر سخته براشون هر روز با این کیسه های سنگین توی مترو خط عوض کنند و دو ساعت در مورد یه انگشتر و این که رنگش نمی ره سخنرانی داشته باشند؛ آخرشم دو تا دختر کم سن و سال احتمالا یه دستبند ارزون قیمت می خرند، همین!
بالاخره از شر این شلوغی راحت شدم و اومدم بیرون، آینه ی کوچیک کنار کیفم رو آوردم بیرون و نگاه سرسری به ریخت و قیافم کردم. خوب بودم هنوز، بالای شالم رو یه کم صاف کردم و موهای تازه کوتاه شدم رو با دست مرتب کردم. آینه رو پرتاب کردم ته کیف و دوباره راه افتادم به سمت بیرون. به آدرس توی دستم نگاهی کردم، شرکت تبلیغات و طراحی بیتا طرح، خودشه!
طبق معمول وقتایی که استرس می گیرم انگشت های دستم رو تند تند شکستم و رفتم تو، طبقه سوم. پشت در چوبی قهوه ای که رسیدم پوفی کردم و با بسم ا… دستم رو گذاشتم روی زنگ.
یه دختر خوشرو و ریزه میزه که می خورد هم سن خودم باشه، شایدم یه کم کمتر، در رو باز کرد.
– سلام.
– سلام عزیزم، بفرمایید داخل. آقای نبوی نیستند رفتند چاپخونه اگر می خواید طرح رو خودشون بزنند باید یه کم صبر کنید.
ماشا.. پشت هم توضیح می داد. همین که نشست رفتم کنار میزش و گفتم:
– ببخشید اما من برای طراحی اومدم.
– بله متوجهم، اما گفتم که آقای نبوی نیستند خانومی.
– منظورم اینه که من برای کار اومدم، از طرف آقای جلیلی.
داشت با بی سیم توی دستش شماره می گرفت. قطع کرد و گفت:
– آهان شما خانوم صمیمی هستین؟
لبخندی زدم و گفتم:
– بله صمیمی هستم، الهام.
– خوشبختم منم میترا محمودی. می تونی منتظر بمونی تا نبوی از چاپخونه بیاد، این روزا کار زیاده و کارمند کم! اینه که این بنده خدا یه تنه همه ی مسئولیت ها رو داره به دوش می کشه.
– درسته، منتظر می مونم.
– زود میاد، بفرمایید.

لینک دانلود ددر ادامه مطالب

دانلود رمان موبایل شمیم سرنوشت

دانلود رمان موبایل شمیم سرنوشت

دلم گرفته حس می کنم خیلی از خدا دور شدم حس می کنم آمادگی نماز خوندن ندارم و اگر بخونم ریا کردم چون روح خسته ام هیچ آمادگی پذیرایی نداره با خودم با زندگی با اطرافیانم بیگانه ام.مثل روحی متحرک شدم که طاقت هیچ سختی رو ندارهئ دلم می خواد بمیرم ولی انقدر با گناه آمیخته شده ام که مرگ هم راهگشای خوبی نیست.اگر می دونستم خدا انقدر بخشنده هست که از گناه کبیره ی خودکشی می گذره،حتما این کارو می کردم ولی هنوز به درجه ای نرسیدم که انقدر از ارتکاب گناه آسوده باشم.
دلم بدجوری گرفته و تحمل هیچ کس رو ندارم.حتی تحمل جسم خسته و درمانده ام رو خیلی عصبی هستم و با هر حرکتی از اطرافم جوش میاورم و فریاد می کشم.آیا واقعا دیوانه شدم؟؟آیا واقعابیمار روانی هستم و باید تحت نظر روانپزشک باشم؟؟
من که بعید نمی دونم…
حالا که فکر می کنم می بینم سختی خیلی زیادی رو متحمل شدم.شاید انقدر روحم خسته هست که دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم و برای همین حرکات عصبیم زیاد شده و همه چیز و همه کس را از خودم می رنجانم.حتی درست و حسابی نمی تونم برادرانم رو در اغوش بگیرم و ببوسم.آیا واقعا قلب من از سنگ است که هیچ وقت تنگ نمی شود؟؟؟آیا واقعا انقدر از همه جا و همه کس سیرم که دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود؟؟
خیلی وقت است که طعم شیرین عشق رو تجربه نکردم.چون واقعا حس می کنم قلبم از سنگ شده.نمی دونم چرا تو این چند روزی که از خانه و آشیانه ام دور بودم،چرا هیچ وقت ذره ای دل سنگم تنگ نشد.به خودم شک کردم.نمی دونم چه مرگم شده.
همه فکر می کنند من خیلی خوشبختم و هیچ سختی رو تحمل نکردم ولی مگر زندگی بدون سختی هم وجود دارد؟
البته شاید واقعا من خوشبختم چون خانواده ای دارم که از همه لحاظ برایم زحمت کشیده اند و برای موفقیت و خوشبختی ام تلاش کرده اند.

دانلود در ادامه مطلب

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

رمان فصل خاکستری از سهیلا عباسی

اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
دیروز بالاخره همه چیز تمام شد و تا چند وقت دیگر می توانستم نتیجه ی این زحماتم را ببینم یا به دانشگاه راه می یافتم یا هم در اخر می بایست با مدرک دیپلم که این روزها ارزش قاب گرفتن هم نداشت کاری برای خودم دست و پا می کردم لااقل سر گرم می شدم.
از تخت پایین امدم و مشغول جمع اوری انها شدم.هر کدام از این کتاب ها برایم خاطره بودند وقتی با مهسا این کتاب ها را مرور می کردیم خاطره ای را هم برای خودمان یاد اور می شدیم.اهی کشیدم و دوباره مشغول جمع اوری کتاب ها شدم.
با تواخته شدن ضربه ای به در هراسان روی پا ایستادم وقتی مادر را در استانه ی در دیدم نفس راحتی کشیدم ولی متعجب از دیدنش گفتم:
-مگه امروز نرفتی سر کار؟
-نه اخر قرار خانواده ی اقای شریفیان بیان و خونه را ببینند اگه از اونجا خوششون اومد بریم محضر و قضیه ی فر خونه رو تموم کنیم.
با شنیدن نام اقای شریفیان به یاد همسایه ی قبلی مان اقای محبی افتادم خانواده ی خوبی بودند.همه ی محل به او احترام می گذاشتند.بازی کردن با دخترهای دوقلویش سرگرمی هر روزم بود. خانه ی ما با وجود ان دو دختر خیلی با صفاتر از الان بود چه حیف شد که انها اینجا را ترک کردند.

دانلود در ادامه مطلب

صفحه 4 از 7« بعدی...23456...قبلی »