سوسول فا

بایگانی‌ها رمان جدید - صفحه 5 از 7 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

جمعه , ۲۶ آبان , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

رمان ایرانی شیشه برای دانلود

من آدمی هستم که همیشه دیر رسیده ام. هنوز هم دیر می رسم. در این دیر رسیدن ها هرگز خود مقصر نبوده ام بلکه مانند برگی که روی آب افتاده باشد، در طی مسیر، مرتب و ناخواسته به این شاخ و آن خس و خاشاک گیر کرده ام و دیر رسیده ام. من دیر رسیدم و در نتیجه با وجود آن که در شرق، سرزمینی که در آن قدم نوزاد پسر همیشه مبارک است متولد شده بودم، مرا نمی خواستند. زیرا من آخرین فرزند یک خانواده پراولاد بودم و ناخواسته متولد شده بودم. پدر و مادرم با داشتن داماد و عروس از تولد من که ناگهان چون مهمان ناخوانده ای از از راه رسیدم بودم، مکدر بودند. من از این جهت با پسرعمویم تفاوت بسیار داشتم.
او، نخستین و تنها پسر خانواده خود بود که با نذر و نیاز فراوان و ناز و ادای بسیار متولد شده بود. عموی من از پدرم خیلی کوچک تر بود. با اینهمه من حتی پس از پسر او متولد شده و به قول پدرم زنگوله پای تابوت بودم. این تنها بدشانسی من نبود. از همان زمان تولد مشخص شد که پسر عموی من بسیار زیباست. یک پسر کوچولوی درشت، تپل، با مژگان بلند و چشمان خمار، که بالاتر از همه، باز مطابق سلیقه مردم مشرق زمین، بسیار سرخ و سفید بود. طبق رسم خانوادگی انتخاب نام نوزاد به عهده پدربزرگ بود. او که از تولد نوه جدید هود به وجد آمده بلود، خوب به سر و روی او خیره شد و قد و قامت فسقلی او را برانداز کرد. به فکر فرو رفته و عاقبت او را یوسف نامیده بود. بعدها، وقتی که هر دو بزرگ تر شدیم و سفیدی پوست، مژگان بلند و خماری چشمان او بیشتر جلوه گر شدند من گه گاه سربه سرش می گذاشتم و او را به جای یوسف زلیخا صدا می زدم، پدربزرگ معتقد بود که او نیز همانند صاحب نام خویش هر چه سختی بکشد مقامش بالاتر خواهد رفت.
و اما خود من بچه ای بودم ریزه میزه. با گونه های استخوانی، قدی نسبتا کوتاه، چهره ای سیاه سوخته با موهایی فرفری و از همه بدتر چشمانی که نه تنها ریز بودند، بلکه در حقیقت یک خط صاف بیشتر نبودند. یوسف سربه سر من می گذاشت و می پرسید که آیا می توانم بالای ساختمان ها و تمام ارتفاع یک درخت را در یک نظر ببینم؟
پدربزرگ برای انتخاب نام من ذوق و شوق نداشت. بنابراین به محض آن که پدرم، شرمگین و سر به زیر، با احترام از او خواسته بود که نامی برای من انتخاب کند او، بدون آن که بخواهد کودک را نزدش ببرند تا با توجه به خصوصیات جسمانی او وی را نامگذاری کند – همان طور که در مورد یوسف عمل کرده بود – بی حوصله گفته بود اسکندر.

دانلود در ادامه مطلب

داستان کوتاه مردی با چهره زرد

داستان کوتاه مردی با چهره زرد

من می خواهم به شما بگویم این چطور اتفاق افتاد .
اما آسان نیست . حالا ازهمه ی اینها مدتها می گذرد و حتی با آنکه اغلب درباره اش فکر می کنم ، هنوز چیزهایی وجود دارند که نمی فهمم . شاید هرگز نفهمم . چرا اصلاً توی ماشین رفتم؟ آ نچه درباره اش حر ف میزنم یکی از آن اتاقکهای عکس فوری است . روی سکوی شماره ی یک ایستگاه یورک بود چهار عکس با ۰۵ / ۲ پاوند . اگر بخواهید بروید وآنرا ببینید احتمالاً باید هنوز انجا باشد . من هرگز به ان جا بر نگشته ام بنابر این نمی توانم مطم ئن باشم . به هر حال ، با خاله و د ایی ام انجا بودم، منتظر قطار لندن وما بیست دقیقه زود رسیده بودیم ومن حدود سه پاوند پول داشتم ، همه ی انچه از پول تو جیبی ام باقی مانده بود . می توانستم به کیوسک برگردم و یک مجله ی کمیک بخرم ، یک بسته ی دیگر شکلات ، یک کتاب پازل ، می توانستم به کافه بروم و هر نوع کیکی بخرم . می توانستم پولم را نگه دارم . اما شاید این احساس را بشناسید وقتی در تعطیلات هستید و مادرتان مقداری پول به شما داده تا خرج کنید . شما فقط باید ان را خرج کنید
. این تقریباً یک مبارزه است . اهمیتی نداردچه طور ا ن را خرج می کنید . فقط باید مطمئن باشید وقتی به خانه می رسید همه اش تمام شده باشد . عکس برای چه؟ ان موقع سیزده ساله بودم و فکر می کنم از کسانی بودم که به ان ها می گویید خوش قیافه . به هر حال،دخترها این طور می گفتند . موهای روشن ، چشم های ابی، نه چاق، نه لاغر . ظاهرم برایم مه م بود . جین های مناسب ، کفشهای ورزشی مناسب، از این جور چیزها . اما برای من حیاتی نبود . چیزی که می خواهم بگویم این است ان عکسها را نگرفتم تا به دیوار سنجاق کنم یا به کسی ثابت کنم چه ستاره ی سینمایی هستم . فقط به انها نگاه کردم . نمی دانم چرا .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

دانلود رمان ستاره باور کن با فرمت PDF

_ستاره مادر بلند شو
ستاره پتو رو رویه سرش کشید و گفت:
_جون مامان ۱۰ دقیقه دیگه
لیلا خانوم عصبی پرتو را کشید گفت:
_ای کوفته ۱۰ دقیقه مردم از دستت هی میام صدات می کنم ۱۰ دقیقه این ۱۰ دقیقهات تمام نشد ستاره بی حوصله بلند شد
در تخت نشست با غر گفت:
-خب مامان گیر می دی دیگه این همه ادم تو این خونه برو بقیه رو بلند کن چرامنو میای بیدار می کنی
لیلا اخمی به پیشانی اورد و گفت:
-عرشیا برا سما نمی ادا برا تو میاد خدا بگم چی کارت کنه که واسه من اول صبحیاعصاب نمی ذاری
ستاره اخمی کرد و گفت:
_مردشور اون عرشیا با اون عمو رو ببرن با این اشی که برا من پختن
سما با خنده وارد شد و گفت:
-نه اینکه توام اصلا از عرشیا خوشت نمیاد چیش نازم می کنه
ستاره اخمی کرد و گفت:
_برو بابا توام دلت خوشه ها تو دهنه لا مسبت یه چیز نمی مونه
سما با صدا خندید و در حالی که می رفت گفت:
-تازه به اصل مطلب باید بگم اقا عرشیا
ستاره فریاد زد:
_سما جلو عرشیا دهنت وا شد احترام بزرگ و کوچیک بی خیال می شه ها
لیلا خانوم که به دعوایه این دو خواهر نگاه می کرد گفت:
_ای بابا بسه دیگه توام شر نشو این وسط سما ستاره بدو مادر ول کن این سما روسریع حاضر شو باید بریم فرودگاه.
مادر بلند شد و رفت ستاره خوشحال از اینکه عرشیا را می خواهد ببیند سریع
رفت صورتش را شست و موهاش رو شانه کرد جلویه اینه ارایشه ملایمی کرد با خودگفت:
))عرشیا منو اگه از نزدیک دید چی اونم منو دوست داره اگه اخمو باشه ؟؟؟
خب می زنمش؟
نه نمی شه زدش!
اگه عمو اینا اونو وادار به این ازدواج کرده باشن چی ؟
خدایاااااااااااا به خیر بگذره((!!!!
صدایه مادر از داخل سالن اومد
_ستاره بدو دیگه دیر شد
ستاره سریع نگاهی سطحی به خود در آینه انداخت و رفت پایین
سما و شوهر خواهرش کهتازه اودمه بود سپهر همیشه اماده اذیت کردن ستاره بودن
ستاره با چشم غره ای که به ان دو رفت حساب کار دستشون اومد
اقا بهمن صورت دخترش ستاره رو بوسید و گفت:
_صبح دختر تع تغاریم چطوره
ستاره هم در جواب پدر بوسه ای بر گونه ی ضبر او زد
_خوب خوبم بابا جون البته اگه این سما با سپهر بذارنننن
سپهر خندید و گفت:
_ما که تسلیم سما رو هم امروز حواسم هست اذیتت نکنه
لیلا خانوم که همیشه شلوغ کنه داتان بود گفت:
_بسه دیگه انقدر حرف نزنید بریم دیگه بهمن دیر شد
بهمن لبخندی زد و مثل همیشه ارام گفت:
_من اماده ام بریم

دانلود در ادامه مطلب

دانلود داستان کوتاه مسافر

دانلود داستان کوتاه مسافر

چرا باید پدرم توقف می کرد ؟
من به او گفتم این کار را نکند. می دانستم فکر خوبی نیست. البته، او به من گوش نداد. پدر مادرها هرگز این کار را نمی کنند. اما اگر به مسیرش ادامه داده بود این اتفاق هرگز روی نمی داد.
آن روز بیرون رفته بودیم ، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالی و واقعا شادی بود. تولد پانزده سالگی من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند . شهر کوچکی در ساحل سافولک. درست سر ناهار آن جا رسیدیم و تمام بعدازظهر را به قدم زدم در ساحل، تماشای مغازه ها و پول خرج کردن در بازار درب و داغان پایین اسکله گذراندیم .
خیلی ها فکر می کنند ساوتوولد برای رفتن جای مزخرفی است، بخصوص در روز تولدتان. اما آن ها اشتباه می کنند. واقعیت این است که آن جا محل خیلی خوبی است. از کلبه های ساحل رنگارنگ که احتمالا از زمان ملکه ویکتوریا در آن جا بوده گرفته تا توپ های روی صخره که مسلمأ از خیلی قبل تر آن جا بوده. آن جا یک فانوس دریا یی دارد و یک آبجو سازی و یک چمنزار شیب دار دهکده که همه انگار از توی داستان انیدبلیتون بیرون آمده.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان بغض تلخ

دانلود رمان بغض تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه:
داستان درمورد پنج مرده
پنج مردی که هر کدومشون یه داستان خاص دارن
پنج مردی که زندگیشون پر بوده از یه بغض
یه بغض تلخ
داستان درمورد پنج دختره… پنج دختری که هر کدومشون یه داستان خاص دارن
پنج دختری که زندگیشون پر بوده از یه بغض
یه بغض تلخ
در میان این داستان های خاص… و در میان این بغض تلخ… به ناگه صدای پای عشق در گوش نواخته شده و بغض تلخ رو شکسته و لبخند بر روی لب آورده و سکوت سرد داستان های خاص رو شکسته و لبخند روی لب رو عمق بخشیده و در دل جوانه زده و کم کم تبدیل به درخت تنومندی شده و سایه افکنده به روی هر چی هق هق و بغض تلخه و به داستان های خاکستری رنگ رنگ و بوی دوباره بخشیده و دل ها رو بیقرار کرده و این از قدرت عشقه…. عشقی به تلخی بغض گلو فشرده و به شیرینی حس چشیدن یه آغوش گرم و امن بعد شکستن یه بغض تلخ….

**
مقدمه:
ب مثل بغض
ت مثل تلخ
بغض مثل یه سیب که تو گلو گیر کنه و نذاره نفس بکشی… تلخ مثل یه قهوه اسپرسو تو کنج یه کافه ی دلگیر
تلخ مثل یه هق هق بی پناه تو کنج یه دیوار… بغض تلخ یعنی وقتایی که دلت از همه
کس و همه جا پره و
دلت گریه میخواد یه هق هق یه هق هق بلند… دلت یه آغوش میخواد… یه آغوش امن… دلت یه دست نوازش میخواد… یه دست مهربودن… دلت یه صدا میخواد…. یه صدای گرم و عاشق…
دلت یه جمله میخواد…..یه جمله که بگه من هستم… دلت آرامش میخواد….. یه آرامش ناب که با دنیا عوضش نکنی…. دلت میخواد تو یه آغوش امن بغض گلو فشرده و نفس گیرت رو بشکنی و هق هقتو آزلد کنی و دست نوازش معربونی رو سرت کشیده بشه و یه صدا تو گوشت طنین انداز شه که بگه من هستم و آرامش نابی به تک تک سلولای بدنت سرازیر شه و تو دلت بگی این آغوش به دنیا عوض نمیکنم…. اما چه سخته وقتایی که…
تو به کنج یه دیوار پناه ببری و هر چی هق بزنی بغضت نشکنه و فقط دست خودت باشه که از شدت خفگی چنگ بزنی تو موهات و فقط صدای هق هق بی پناه خودت باشه که تو گوشت طنین انداز میشه و دلت یه آرامش میخواد…. یه آرامش ابدی…
الف مثل آرامش…. آرامش مثل مرگ

دانلود رمان تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

داستان زندگی مردی ۳۰ ساله است که با مرور دفتر خاطرات صمیمی ترین دوستش که به علت نامعلومی دست به خودکشی زده خاطرات تلخ گذشتشو روز و شب بازسازی میکنه.از طرفی دختر جوانی وارد جریان زندگی این مرد میشه که ناخواسته مشکلاتشون به هم گره میخوره و این مرد تصمیم به حمایت همه جانبه از زندگی آشفته دختر میکنه.در طول رمان دختر کم کم به گذشته مرد پی میبره و از علت واقعی طلاق و ناپدید شدن خواهر مرد با خبر میشه.داستان با شیب کند به سمت اوج ،یعنی درگیر شدن روحی این دو در حال پیشرویه که با ورود زنی از گذشته مرد، همه چیز به قعر چاه دوری سقوط میکنه.بعد از چند سال بر حسب اتفاق مرد و زن داستان به هم برخورد میکنن ولی آیا کسی این وسط مرد عمل هست؟

فصل اول

در حال خشک کردن موهام با حوله بودم که وارد اتاق کارم شدم.از صحنه ای که دیدم چشمام گرد شد، رعنا پشت میز کارم نشسته بودو داشت با خیال راحت آلبوم عکس روی میز رو نگاه می کرد.انقدر غرق تماشا بود که حتی متوجه حضور من نشد.عصبی شدم و در رو کوبیدم به هم.از جاش پرید و آلبوم از دستش افتاد.
_ آقای آریان…..
_ میشه بگید اینجا چه….
بهتر بود اعصابمو کنترل می کردم
_با اجازه کی به آلبوم دست زدی ؟
سرش پایین بود و دستمال توی دستش رو مچاله کرده بود.
_ مگه با تو حرف نمیزنم؟می گم کی بهت اجازه داد بیای بشینی پشت میز من و به وسایل شخصیم دست بزنی؟
_ من واقعا متاسفم…قصد نداشتم به وسایل شما دست بزنم.آلبوم باز بود،منم داشتم میزتون و تمیز می کردم .چشمم خورد به عکس ها و چون زیبا بودن نگاهم افتاد به عروس.ببخشید.
_ پس فردام اومدی یه کشو رو تمیز کنی چند تا فیلم خانوادگی توش بود میذاری میبینی بعد می گی قصد فضولی نداشتم؟

دانلود رمان دلشوره جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان دلشوره جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه…
زندگی یه زوج که تازه ازدواج کردن دچار یه بحران میشه و هر کدوم برای رهایی از این بحران راه هایی رو انتخاب میکنند که سرنوشتشون رو دستخوش تغییرات میکنه، و این تغییرات باید دید که می تونه این زوج رو یک بار دیگه کنار هم قرار بده یا نه.؟

ساعت یک ربع به ۱۱ شب رو نشون میداد وقتی کیفم رو از صندلی عقب ماشین برداشتم و راه آسانسور را در پیش گرفتم. مردد بودم بین زدن و نزدن دکمه طبقه ۵، یعنی تا الان اون دورهمی مسخره تموم شده بود؟
بلاخره خسته شدم و دکمه رو فشار دادم صبح که میرفتم خودش گفت ۱۱ به بعد بیا !
با توقف آسانسور نفسم رو از سینه بیرون فرستادم در و باز کردم خدا رو شکر اثری از کفشای مهمونا جلوی در خونه نبود، با خیال راحت کلید انداختم داخل شدم. بوی عطرهای زنونه کل خونه رو برداشته بود، از راهروی جلوی در رد شدم تا سالن توی دیدم قرار گرفت از صحنه ای که جلوی روم می دیدم یه لحظه جا خوردم انگار بمب معروف هیروشیما این بار وسط خونه ی ما فرود اومده بود، ظرفهای غذای نیم خورده، بطری های نوشابه، به هم ریختگی مبلمان و بیشتر از همه دستمال کاغذی های مچاله شده بد جوری توی ذوق میزد.
+اومدی احسان؟
صدای یاسمن چشمام رو از سالن کند و سرم رو برگردوندم سمتش: سلام
+وای احسان امشب خیلی مضخرف بود با رعنا دعوام شد جو مهمونی به هم خورد.
کیفم رو روی اولین مبل گذاشتم و با خودم گفتم: این از سلام خسته نباشید گفتن زن ما، بهتر که دعواتون شد کاش یه فصل همو کتک میزدین تا شاید دور این مهمونیا و دور همیای مسخرتون رو خط می کشیدین.
+من خیلی خستم میرم به دوش بگیرم بعدش بخوابم اگه شام نخوردی خودت یه چیزی بخور تو آشپزخونه غذا هست.
با انگشتم گوشه بینیم رو خاروندم و گفتم:
-باشه عزیزم تو برو بخواب من خودم یه چیزی میخورم.
بلند که شد بره تازه چشمم به لباس خوشگلی که تنش کرده بود افتاد منکر خوش سلیقه بودنش و زیبایی خیره کنندش نمیتونم بشم، توی اون لباس مشکی از همیشه زیباتر به نظر میرسید با چند تا قدم بلند خودم رو بهش رسوندم دست گذاشتم زیر بازوش و برگردوندمش به طرف خودم با اون چشمای خوشگلش میخ شد تو چشمام، یه دور صورتش رو از نظر گذروندم و منم مثل خودش زل زدم تو چشماش و گفتم:
-چه لباس خوشگلی داری، یکم بیشتر چسبوندمش به خودم، نگفته بودی تو این رنگ اینقدرخواستنی می شی، سرم و بردم نزدیک گوشش و خیلی آروم گفتم:
– عشقم چه بوی شیرینی میده، تمام مظلومیتم رو توی صدام ریختم و گفتم:
-شام نمی خوام تو رو میخوام. به وضوح منقبض شدن بدنش رو زیر دستام احساس کردم حال خوشی که بهم دست داده بود تبدیل شد به زهر، زبونش رو روی لبش کشید و گفت:
+خیلی خستم احسان اصلا به زور رو پام بند شدم خیلی خوابم میاد.

دانلود رمان بورسيه جدايي

دانلود رمان بورسیه جدایی جاوا،اندروید،pdf،ایفون

نازنین ؛ دختر ۱۸ ساله ای که با کلی تلاش و کوشش تونست برای تحصیل در دانشگاه به کشور دیگه ای بورسیه بشه در حالی که به پسر همسایشون علاقه داشت . ولی به نظرش اومد که درسش مهم تره .بنا براین بهرام ( پسر همسایه )را رها میکنه و برای تحصیل از کشور خارج میشه .
ولی چند روزی که تو ایرانه سعی میکنه بیش تر مواقع کنار بهرام باشه تا کم تر احساس تنهایی بکنه …….

همونطور که خواسته بودم دانشگاه آکسفور در خواست من را برای تحصیل پذیرفته بود و بورسیه کرد. بعد از شنیدن این خبر داشتم از خوشحالی بال در میوردم ؛ چند روزی بود که فقط به این موضوع فکر میکردم.

این مسئله به شدت ذهن من را در گیر کرده بود؛ تقریبا می تونستم آیندم را در خیالم تصور کنم و هنگامی که به خوشبختی و موفقیت فکر می کردم انگار قند تو دلم آب میشد.

با این حال کارهایی بود که باید انجامش میدادم و تنها چند روز فرصت داشتم. خداراشکر ویزای دانشجوییم را از قبل آماده کرده بودم و فقط میبایستی وسایلم را آماده میکردم و از همه مهمتر با دوست هام خداحافظی میکردم.

_ وای خدای من! به بهرام (پسر همسایه رو به رویی) چی بگم ؟ مطمئنم خیلی ناراحت میشه. من با این کارم دل او را می شکنم . ولی…. چاره ای نیست درسم مهم تره.

موبایلم را برداشتم و به دوستم مریم زنگ زدم:

من: الو سلام مریم جان خوبی؟

مریم: سلام عزیزم ممنون تو چطوری؟

من: مرسی من هم خوبم. مریم میتونی بچهها (جمعی از دوستان) را برای ساعت ? تو یه کافی شاپ جمع کنی؟

مریم: واسه چی؟

دانلود رمان طبقه زیرین جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان طبقه زیرین جاوا،اندروید،pdf،ایفون

طبقه ی زیرین نام رمانی فانتزی است که داستانش در قرن نوزدهم در لندن اتفاق می افتد.رمان طبقه ی زیرین نگاهی فانتزی  به دنیای مردگان دارد.مردگانی که هنوز چشم شان به دنیاست و میخواهند به دنیای زندگان باز گردند.اما چگونه؟چارلی  کوئین شخصیت اصلی داستان شیمیدان ماهری است که در میان مردگان زندگی میکند و در پی کشف محلول اسرار آمیز ” بازگشت” است تا با استفاده از آن محلول تمامی مردگان به دنیای پیشینشان یعنی دنیای زندگان بازگردند. .رمان فانتزی  طبقه ی زیرین سرگذشت انسان های حریص و جاه طلب است.

لندن اوایل سال ۱۸۳۲ میلادی

روز سردی بود و برف سنگینی می بارید. مردم همگی سعی در آن داشتند که کار خود را به سرعت انجام دهند و به منزل  برسند. در میان همهمه ی مردم پسرک روس ژنده پوشی به نام ولادیمیر در گوشه ای خزیده بود تا بتواند خود را از سرما حفظ  نماید و از هرکس که از کنارش می گذشت یک سوال یکسان می پرسید: «آقا؟ میتوانید به من جایی دهید تا امشب را به صبح  برسانم؟» و از همه یک جواب مشترک می شنید: «خیر جایی ندارم     برخی از اشراف عصبی با عصایشان او را کنار می زدند و برخی دیگر دل را به حال پسرک می سوزاندند لکن به هر  دلیل کمک نمی رساندند     ولادیمیر ناکام از کمک های دیگران در گوشه ای دیگر کنار یک دودکش نشست و دستانش را بهم مالید بلکه گرمش شود. از  پدر و مادرش چیزی به یاد نداشت فقط می دانست در دو سالگی یک زن ناشناس او را از روسیه به لندن آورده و او را در
کوچه پس کوچه های این شهر رها کرده است و یک مرد زورگوی گدا به نام جان او را پیدا کرده است و او را به چند پوند به  یک زن انگلیسی فروخت. هنگامی که ولادیمیر ده ساله شد آن زن به دلیل بیماری که سال ها او را با خود درگیر کرده بود جان  سپرد و باری دیگر ولادیمیر تنها ماند اما با این تفاوت که یک خانه کوچک در اختیار داشت که آن را هم جان تصاحب کرد و  ولادیمیر را از خانه بیرون انداخت و ولادیمیر که اکنون دوازده ساله بود برای همیشه در لندن آواره شد    ولادیمیر دستانش را تند تند بهم می مالید و آرزو می کرد این زمستان سوزناک به زودی تمام شود. به زمین خیره شده  بود. سخت احساس گرسنگی می کرد که ناگهان یک سیب قرمز رنگ در برف های وسط خیابان افتاد. پسرک به سیب قرمز رنگ  خیره ماند و گمان می کرد خداوند برای او یک سیب از آسمان پرتاب کرده است. زیر لب تشکر کرد. از جایش برخاست و به  طرف سیب قدم برداشت که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید
-: به اون سیب دست نزن
ولادیمیر کنار سیب نشست؛ آن را در دستانش گرفت و به عقب برگشت. پسری هم سن و سال خودش مقابلش ایستاده بود و  لبخند مرموزی میزد. ولادیمیر از ظاهر شیک آن پسر حدس میزد که از اشراف باشد.

رمان زنانه مردانه بودن

رمان زنانه مردانه بودن با فرمت جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه :
مسیر زندگی سودا طی یک تصادف عوض می شه …
تغییر مسیری که خیلی نرم و آروم اتفاق می افته …
اونقدر آروم که اون بی حواس مسیر زیادی رو طی می کنه وقتی به خودش میاد که دیگه راه برگشتی وجود نداره …

مسیر جدیدی که حالا نمی دونه بیراهست !
یا مسیر اصلی یه که سرنوشت از اول برای اون در نظر گرفته و فقط برای مدتی از اون منحرف شده بود …

مسیر جدیدی که باعث ورود ۳ فرد جدید به زندگیش میشه …
۳ نفری که هر کدوم زندگیشو به نحوی تغییر می دن …
۳ نفری که گذر زمان باعث میشه ، سودا به پشتوانه و امید دیگری ، مقابل ۲ تاشون قرار بگیره …

***********

پک عمیقی به سیگار محصور شده بین انگشتانم زدم و بعد از مکثی دلنشین دودش را از تاروپود ریه ام به بیرون فرستادم …
همراه نفسی عمیق ، هوای آلوده وسرشار از سرب اطرافم را به ریه کشیدم و پوزخندی از این نفس مثلا عمیق انرژی زای مضر، روی لبم نقش بست …

نگاهم به بدنه ی باریک و کشیده ی سیگاره بین انگشت های باریک و کشیده ام افتاد … لابه لای انگشتانم به رقص دراوردمش و زل زدم به سرخی سر سیگار …
آتشی که می سوخت و پیش می رفت و حتی بدون کمک دم های عمیق من هم قصد جان سیگار را کرده بود و می خواست تا ته تهش را به خاکستر تبدیل کند …

لبخند تلخی روی لبم نشست از یادآوری آتشی که مثل سرخی سرسیگار نرم نرم زندگی مرا خاکستر کرد …
تلخ خندیدم به خودم که ندانسته ، اولین پک عمیق شروع کننده به سیگار زندگیم را زدم …

صفحه 5 از 7« بعدی...34567