رمان دانلود - صفحه 2 از 5 - رمان عاشقانه جدید | رمانکده ایرانی

جمعه , ۳۰ فروردین , ۱۳۹۸
مطالب جدید
آهنگ های جدید
آرشیو
فیلم و سریال
آرشیو

دانلود رمان خاطره ترسناک جاوا ، اندروید، pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده: یوتاب درخشنده

رمان:خاطره ترسناک
نویسنده:یوتاب درخشنده
ژانر:ترسناک
خلاصه:

تا به حال درباره جن و شیطان شنیدی …
این داستان توی کتاب نیست …
این یه داستان واقعیه
ببخشید دیگه این اولین بارمه که ترسناک مینویسم

قسمتی از رمان خاطره ترستاک »

از کودکی علاقه شدیدی به دیدن مناطق جن زده داشتم
از وقتی که فارق التحصیل شدم بهمراه دو دوست صمیمی ام
فرشید و مینا که همدانشگاهی هم بودیم و بعدا فرشید و مینا
ازدواج کردن به سفرهای گروهی میریم و راجب ارواح تحقیق میکنیم…
صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی
به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن کردم در یک دستم کنترل و در دست
دیگرم لیوان چایی ام گرفته بودم که یکدفعه صدای جیغ زنانه و بلندی از
اتاقم بلند شد از شدت شوک تکانی خوردم و چایی روی پام ریخت
صدای داد من و جیغ باهم قاطی شده بود
بدو بدو به داخل اتاق دویدم اما کسی آنجا نبود
نگاهی به موبایلم انداختم که صدا از داخلش می امد
آرام قدم برداشتم اسم فرشید روی گوشی افتاده بود
نفس راحتی کشیدم و فوشی نثارش کردم و برداشتم:
الو…سلام سهیل جون…نترسیدی که …
سریعا گفتم: نکبت این صدای مزخرف چی بود؟
خنده ای کرد و گفت: دیروز بلوتوث کردم بعد گذاشتم
رو زنگت تا یه شوکه باحال بهت بدم!!
گفت: راستی…یه سوپرایز برات دارم
یادته گفتم مینا چند وقته خواب یه کلبه رو میبینه
گفتم: آره .. چطور؟
فرشید با هیجان بیشتر ادامه داد: دیشب هم باز اون خوابو دید
تا اینکه اتفاقی فهمیدم اون کلبه واقعا وجود داره
توی دهکده مادربزرگش تو حاشیه کرج هستش
با کنجکاوی گفتم : خوب…
ادامه داد: اهالی روستا میگن جن زدس
هر ماه یکروز صدای جیغ و داد از کلبه می آید
هرکی هم واردش شده دیگه برنگشته!!
مادربزرگش میگفت همین دیشب یکی از اهالی
که خوابگرد بوده بطور اتفاقی بسمت کلبه میرفته
که یک هیزم شکن که داشته از اونجا رد میشه

 

دانلود رمان بخاطر آهو جاوا ، اندروید ،pdf، ایفون ، تبلت

نویسنده : saadat6789

نام کتاب : به خاطر آهو
نام نویسنده : saadat6789
خلاصـه: اینبار مینویسم از دختری که از خانواده؛دوست؛فامیل و…طرد شده! با بچه ای در آغوشش میون اینهمه آدم، توی این شهر پر ازدحام؛دنبال شخصی میگرده که…(پایان خوش)
ژانـر : عاشقانه،درام،اجتماعی
گفتار : اول شخــص
*****
پـــایــان خــوش
#این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده است#

قسمتی از رمان بخاطر آهو :

با خستگی «آهــو» رو روی تخت خوابوندم و از اتاق بیرون اومدم، بدون اینکه ذره ای با مانتوم احساس راحتی داشته باشم؛ روی مبل نشستم و سرم رو میون دوتا دست هام قرار دادم. از عصـر تا الآن «آهو» رو به پارک،سینما؛شهربازی و…برده بودم والان راحت خوابیده بود! آهی کشیدم و به عکــس بزرگ آهو که روی دیوار نصب شده بود، چشم دوختم…فدات شم مامان! لبخند تلخی زدم و به سمت آشپزخونه به راه افتادم، از فردا باید دنبال یک شغل جدید میگشتم؛ پوزخندی زدم؛ با چه فضــاحتی از منشی بودن اخراج شدم،‌‌‌ در یخچال رو باز کردم و قمقمه ی آب معــدنی رو بیرون کشیدم، سرش رو باز کردم و یک نفس آب رو بالا کشیدم‌، «شاهـــکار» لعنتی آتیش زد به زندگیم! از خانواده،دوست،فامیل و…طرد شدم فقط به خاطر ازدواج با مردی؛ که مرد نبود! ۴ سال با یک بچه توی بغلم این در و اون در میزدم تا پیداش کنم و برش گردونم سر خونه زندگیش؛ اما فهمیدم آقـــــا با خانومش برای زندگیش رفته نیویورک… بد شکوندیم شاهکار…بد! سر قمقمه رو بستم و گذاشتم توی یخچـال و در یخچال رو بستم. با صدای دخترم آهو نگاهم رو سمت چهارچوب در کج کردم؛ آهوی ۲-۳ساله ی من توی چهارچوب در اتاق ایستاده بود و با دست های کوچولوش چشم هاشو میمالوند…به سمتم قدم برداشتم؛ جلوی پاهاش زانو زدم و در آغوشش گرفتم:
– چی شده مامان؟ بیدار شدی؟!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
– ماما…ن!

 

دانلود رمان جدال من و سرنوشت جاوا، اندروید ، pdf، ایفون

نویسنده : mahbanoo

رمان: جدال من و سرنوشت
نام نویسنده: mahbanoo
ژانر:عاشقانه

خلاصه »
من مهسا دختری از جنس ماه من مهسا دختری که میجنگد با سرنوشت تا خود با قلم تقدیر بنویسد سرنوشت.
اما سرنوشت حال با قوای بیشتری اماده به جنگ .
کی پیروز است مهسا یا سرنوشت.
دختری که می خواهد خودش برای زندگی اش تصمیم بگیرد ولی سرنوشت به او این اجازه را نمی دهد .
پسری مغرور از جنس انتقام می خواهر انتقام بگیرد از خواهر دخترک .
ودخترک قصه بین دو راهی عشق و ابرو خانواده قرار میگیرد او بایر انتخاب کند ، جنگ با سرنوشت یا فرار از سرنوشت ؟

مقدمه: من دختری از جنس ماه
من دختری که میجنگد با سرنوشت
تا خود با غلم تقدیر بنویسد سرنوشت
من مهسام دختر ماه

قسمتی از رمان جدال من و سرنوشت »

مهسا:رفیقم کجایی ،دقیقاکجایی،کجایی تو بی من ،دقیقا کجایی
مطهره:همین جام رفیقم ، همین جام
مهسا :خوبی رفیقم
_بله رفیقم
_رفیقم از اون یکی رفیقم خبری نداری
_داره پاچه ارقندشونو میخارونه
_بخارونه ،بخارونه
سارینا:سلام
مهسا:سلام رفیقم
مطهره:خوبی رفیقم
سارینا:داستان این رفیقم
مطهره:این اهنگ کجایی چاوشی نشنیدی
مهسا:مطی جان سارینا نه اینکه یه ده سالی امریکا زندگی کرده اهنگ فارسی گوش نمیده،فقط اهنگای اون ور ابی گوش میدن
سارینا:ده سال نه پانزده سال
مهسا:دقت کن چقدر لهجش غلیظه
سارینا:خفه شو
مطهره:من گشنمه میرم بوفه
مهسا:مطی جونم
_بله
_واسه من یه بنفی و یه شیر کاکائو بخر
_باش
مهسا:سارینا مانا صدات میزنه
سارینا:برم ببینم چیکار داره
خوب اینم که رفت بهتر،حالا من یکم ازخودم براتون میگم: اسم من مهسا ۱۶ سالمه دوم تجربیم درسم ای بدی نیست ولی در حد خواهرو برادرمم نیست ،از نظر ظاهری ایم قیافه خوبی دارم ،پوست سفید ،ق
پوست سفید ،چشمای درشت مشکی ، و.موهای بلند مشکی ،دماغ معمولی و یکم زشت که حتما باید عمل بشه ،با لبای معمولی ،قدمم یک و هفتاده و به قول خواهر کوتوله و یکم حسودم دکلم ،
هیکل خوبیم دارم ، کلا از دوستام خیلی بهترم ،
مطی:هوی مهسا

 

دانلود رمان یاقوت خونین جاوا ، اندروید ، pdf، ایفون، تبلت

نویسنده : رزمین رولینگ
خلاصه:
یاقوت خونین قصه ی رابطه هاست…آدمهایی که سر هیچ کشته میشوند!
نفر اول:شون مالینا،یک حواسپرتی…یک اتفاق ساده که سبب میشود جیسا اورا بکشد…
نفر دوم:یاشیرو میساکی،مردی که رازها در سینه دارد،سخن نمیگوید و برای همین بعد از مرگش

تنها پسرش و قهرمان ۱۵ساله ی قصه ی ما،ناچار میشود صندوق اسرار را تک و تنها بگشاید…
نفر سوم:شون نیتا،پسری که برای تارو مثل برادر است…ولی طناب رابطه پاره میشود تا شبی

بارانی که نیتا کلید صندوق اسرار را به تارو میدهد…اینجاست که بازی مرگ،تارو،عشق،یاکوزا و یاقوت آغاز میشود…
نام:یاقوت خونین
ژانر:درام جنایی و عاطفی
نویسنده:رزمین رولینگ

مقدمه:
روزی پدرم بهم گفت آدمها همیشه خوب نیستند.آدمهای خوب خوبند ولی آدمهای بد،خب طول میکشد تا خوب شوند.

من هشت ساله بودم،شاید هم هفت ساله دقیق به یاد نمی آورم ولی الان که به حرف پدرم می اندیشم با خودم

میگویم حق با او بود،و هست…حیف که دیر فهمیدم.
پدرم مرد خوبی بود،شرافتمندانه زیست ومن دوستش داشتم.با اینکه من مقصر اصلی مرگ زنی بودم که او

عاشقانه دوست می داشت ولی هرگز برای این مرا سرزنش نکرد…مهربان بود،پدرم مردی بود که لبخندش

دنیایم بود و حیف که دیر فهمیدم…
ما آدمها افسوس خوردن را خوب بلدیم آن هم درست وقتی که یاقوتهای باارزشمان جلوی چشمانمان

تکه تکه میشوند.من نتوانستم،نشد یا نخواستم هم مهم نبود برایم،ولی شما سعیتان را بکنید…

اگر روزی از دستشان بدهید این یاقوتهای سرخ و زیبا و دست نیافتنی را،قطعا آسان نیست به

دست آوردنشان!من نابودشان کردم…خودم باعث وبانی اش بودم.ادعای دوست داشتنشان

را کردم ولی نشد یا نخواستم که تا ابد کنارم باشند.میگویم تا مثل من نباشید…بجنگید…

یاقوتهای سرخ باارزشترین چیزهای زندگی اند…حیف که دیر فهمیدم…دیر…دیر…دیر!

 

دانلود رمان عشق سر راهی جاوا،اندروید،ایپد

نویسنده : asraid70

سلام خدمت همه دوستان امیدوارم که روزهایی خوبی را سپری کنن و همه چی بر مراد دل باشه .

نام : عشق سر راهی
نویسنده : asraid70 | A.Mohammadi|
ژانر : عاشقانه

خلاصه رمان:

اسرا دختری از جنس صبر … دختری که با هر ضربه از زندگی

قویتر میشه و بیشتر لج میکنه با خودش …کارن پسری از جنس غرور …

پسری که از سختی فقط اسمش رو شنیده و همیشه زندگی به کامش

بوده … بر اثر یه تصمیم عجولانه این دو مجبور به زندگی با هم میشن …

یک زندگی پر از نفرت و یا شاید کمی هم عشق ..

به نام خدا
نه نمیدانی … هیچکس نمیداند…

پشت این چهره‌ی آرام … در دلم چه میگذرد ؟

نه نمیدانی … هیچکس نمیداند…

این آرامش ظاهر و این دل نا آرام …

چقدر خسته‌ام میکند …

نگاهم روی هر سه سنگ قبر متوقف میشه خیلی سریع خودم رو بهشون

میرسونم و اول از همه کنار بابام زانو میزنم با اینکه سه سال از اون

حادثه‌ی لعنتی میگذره اما هنوز هم فکر میکنم ممکنه یه خواب بلند باشه و

هر لحظه شاید از این کابوس لعنتی رها بشم توی دلم گله‌ها دارم اما نباید

به زبونم بیان نمیخوام روحشون رو اذیت کنم دل از بابا میکنم و میرم پیش

مامانم سرم رو روی سنگ قبر میزارم و یه دل سیر بو میکشم حس میکنم

الان کنارمه شاید الان داره با لبخند بهم نگاه میکنه بعد از چند لحظه میرم

سراغ سنگ قبری که نسبتا کوچیکتر از اون دوتاست اینم سنگ قبر لاله‌ی

پرپر من … دستی روی سنگش میکشم و با خودم زمزمه میکنم
_ آبجی کوچولوی من چطوره ؟ بدون من خوش میگذره بی‌معرفت ؟
لبخند کم‌جونی روی لبام میشینه ، اگه الان خواهرم زنده بود

بعد از قطع کردن گوشی از اتاق بیرون رفتم که باز هم حرفای نیش دار سیمین شروع شد
_ وقت خواب خانوم … مگه من کلفت توام پاشو بیا یه فکری به حال شام کن

 

دانلود رمان نگاهش دنیام بود جاوا، اندروید، pdf ، ایفون

نویسنده : Anita.a

ژانر : عاشقانه

خلاصه:

داستان در مورد دختریه به اسم رکسانا از یه خانواده ی اصیل و ثروتمند ولی شیطون و خوش گذرون تا روزی

که روز اول دانشگاه توجهش به پسری جلب می شه که شده بت دخترای دانشگاه، یه پسر

مغرور و سرد، رکسانا خودش

زیبا و پولداره و سر لج و لجبازی با یکی شرط می بنده که سامیار رو عاشق خودش

بکنه و تو بازی

سرنوشت این دوتا با هم هم گروهی می شن تا روی یه پروژه ی مشترک کار کنن و همین شروع نزدیکی اون

ها می شه تا اینکه کم کم عاشق هم می شن و همه چیز آماده است تا ازدواج کنن ولی یهو سامیار

عوض می شه، تلخ می شه و غرور رکسانارو می شکنه و برای همیشه از ایران می ره…
بعد از سه سال همه چیز عوض شده، رکسانا تغییر کرده، سامیار تغییر کرده و این بار با هم تو فرانسه

ملاقات می کنند و ……..

قسمتی از رمان نگاهش دنیام بود »

 

چشمامو که باز کردم صدای رایانو می شنیدم که از مریم می خواست تا بیاد و منو بیدار کنه مریم

خدمتکار شخصیم و رایان برادرم بود، قبل از اومدن اون از تخت بلند شدم و به سرویس اتاق رفتم

تا صورتمو بشورم که با نگاه کردن به آینه ناخوداگاه به جای چشمای خودم یه جفت چشم

سبز-آبی جلوم ظاهر شد،

چشمای خاصی که دیگه هیچ وقت مثلشو ندیدم چشمایی که تو نگاه اول آبی بود ولی با ترکیب

سبز و از طرفی هم رو به داخل خاکستری می شد، با افسوس یاد روزی افتادم که برای اولین

بار دیدمش درست سه سال پیش…..
امروز روز اول دانشگاهمه و از شدت هیجان زود تر از همه پاشدم پس با ذوق راه افتادم

برم رایانو بیدار کنم که به خاطرش باید می رفتم طبقه ی بالا شما یه عمارت سفید رو تصور بکنید

 

دانلود رمان و عشق تنها عشق جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

 
نام نویسنده: sedna.z
ژانر:عاشقانه،معمایی
وعشقتنهاعشقــ….

وعشق تنهاعشق………..
تورابه گرمی یک سیب میکندمأنوس
وعشق تنهاعشق…………
مرابه وسعت اندوه زندگی بردمرارساندبه امکان پرنده شدن

بیاذوب کن درکف دست من جرم نورانی عشق را……..
بیاآب شومثل یک واژه درسطرخاموشی أم …….
وعشق………..
سفربه روشنی اهترازخلوت اشیاء

وعشق…………
صدای فاصله هاست
همیشه عاشق تنهاستـ……
ودست عاشقـــــــ…
دردست تردثانیهاستـــــــــــ…

داستان دوتاانسان که ضدهمنــ!
دختری آروم ولی خب یه کم شیطون!
وپسری پرعصبانیت وتنده!
دختری که روی پای خودش واساده وبااین زمونه میجنگهـ…
وپسری که بدضربه هایی خورده ولی بازمـ…
اتفاقات پیچیده ای میوفتهـ………….

این رمان وتقدیم میکنمـ به محمدرضاے عزیزمـ که بیشترازهرکسی دوستش دارمـ

قسمتی از رمان و عشق تنها عشق »

درعرض دوثانیه رو زمین افتاد چمدونوحرکت دادموازخونه بیرون زدمـ…

دستی به لبهام کشیدم پدرفادیاسرهنگه وخیلی تجهیزات مختلف دارهـ…

یکیشم همین پوسته که روی لب میشینه وبانخی به دندون داخل متصل میشهـ..

تاخودت نخوای نمیتونی دربیاریش منوفادیاهمیشه ازش استفاده میکردیمـ…

من نمیدونم اینوپدرش ازکجااورده ولی اون روزسرهنگ میگفت که ازآمریکابراش اوردن یه جورایی روپوسته

ماده ای زهرآلودنشسته که فقط به

لبی که نزدیکش بشه زخم میزنه ولی لب خودمونواذیت نمیکنه یه یک ساعت

بعدبه هوش میادالبته اگه زودبفهمن وگرنه می میرهـ

گوشیم زنگ خوردبانگاه به شماره لبخندی زدم وجواب دادم:الوفادیا

فادیا خندیدوگفت:مارمولک کجایی؟دلم برات تنگیده گمشوبیااین ورایه حالی کنیم

ـ ازاون خونه بیرون زدم

تقریبادادزد:چی؟چرا؟آخرسراون آشغال دست درازی کرد؟بذاربیام بکشمشـ…

خندیدم:نه فادیانذاشتم ولی فادیامن جایی روندارمـ….

خندید:دیوونه تامنوداری غم نداری بپرباتاکسی بیااینجاتنهام بابارفته ماموریت مامانم داره کتلت

درست میکنه البته با گوشت چرخ کرده فراوان تاسه شمردم خونمون باشیابابای

وبدون اینکه من خدافظی کنم قطع کردومن گفتم:خدایاشکرت

حوصله هیچی روندارم احساس میکنمـ….

خسته ترازاونیم که بتونم یه خواب راحت داشته باشمـ…

کارموهم که ازدست دادمـ…

همش تقصیرسپهره کثافت ،بایادآوریش اشکام ریخت واینبارتواین هوای سردزمستونی دلم گرفت ازاین همه بی کسی!!!!

من یه دخترتنهابی هیچ مالوثروتی تکوتنهافقط یه دوست دارم که توداردنیاتک ندارهـ….

ماشینی جلوی پام ترمزکردباتعجب به ماشین نگاه کردم یه مرسدس بنزه مشکی

 

دانلود رمان بیراهه ی اسارت جاوا،اندروید،پی دی اف

 

 

نام رمان : بیراهه ی اسارت ( جلد اول )
نویسنده :  Mahsa20
ژانر : عاشقانه، هیجان انگیز، معمایی

خلاصه: اسارت سایه افکنده است بر دل ناآرام آدمیان…گاه از عشق سخن است و گاه از انتقام…گاه ترحم پرده های وحشی گری را میدرد و گاه ذاتی گرگ صفت، بر مهربانی ها زوزه ی نفرت سر میدهد !! گاه صداقت، گاه ریا، گاه سادگی و گاه ضعف…اما گاه حمایت کافیست که ارمغانش بر نقش لبان و حصار دل چیرگی یابد…حصار از میان بر دارد و نقش لبان بیاراید…گاه آدمی را به برگه ای ناچیز مثال است….جان مخلوق برگه برنده ای در نظر است بر دیده ی بی صفتان…آسوده حکم میکنند در پای اوراق و با کراهتی که لبانشان را شکل بخشیده است، قاطعانه جلاد سیه دل را به باد تحسین میگیرند…نقش منفور لبانشان به حرف آمده است

 

انگار…لبخند تلخی بر لبانش مینشیند…آرام زمزمه سر میدهد و در پی بطن حقیقت است : اینبار برگه برنده کدام است؟!…مقصد این بیراهه کجاست؟ خاتم این اسارت کیست ؟ عشق؟! تلخی از لبان میدود…او هم نمیداند انگار…باید لمس کرد قلب قصه را…باید همراز بود با غلیان احساسات…باید خاتمه سر داد به این اسارت و همچو شاپرکی از دام پیله سفر کرد…نمیدانم…انتخاب با من نیست…همین و بس !!!

مقدمه

اگر امروز پایدارم در اسارت خویش
که به این پایداری گرفتارم.
نه اسارت تن!
که اسارت من در تن…!
در تلألو غروبی شاید
در بطن بی نهایت زمان
به ختم این اسارت خواهم نشست
و بی گمان مهتاب را
خواهم دید در قاب شمع آجین مرداب
اما هم چنان!
در اسارت تنی که به نامم است
گرفتارم
تا بی نهایتی که نمی دانم! …

لبخندی مهربان لبانش را محصور میسازد…در دلش غوغایی به پاست…لبریز احساس است مردمک چشمانش… قطره ای بلورین لجوجانه از گوشه ی چشمان ستاره بارانش، بیرون میخزد…

 

 

دانلود رمان یهویی عاشقت شدم جاوا، اندروید، pdf ،ایفون

خلاصه؛ دانلود رمان یهویی عاشقت شدم این رمان پر از اتفاقات یهوییه یهویی دیدن .یهویی عاشق شدن.تصمیم یهویی.رفتن یهویی.تصادف یهویی و خیلی اتفاقات یهویی دیگه باران دختریه که با یه پسر به نام محمد اشنا میشه و کم کم بهش دلبسته میشه فارغ از اینکه محمد هیچ حسی نسبت بهش نداره بعداز کلی اتفاق که میفته محمد میره سربازی و باران تا یک سال و نیم از محمد خبری پیدا نمیکنه حتی نزدیک ترین دوست محمد که ایمان* باشه هم چیز خاصی بهش نمیگه

تا اینکه یکی یه روز باهاش تماس میگیره و میگه محمده و قراره دوباره برگرده سربازی و از باران میخواد
که بیاد ترمینال مسافر بری برایه دیدنش
باران قبول میکنه و میره ولی باکماله تعجب محمدو با یه دختر میبینه
باران برمیگرده ولی از اونجایی که قلبش زیادی اذیتش میکنه نمیتونه زیاد راه بره و به صورت کاملا تصادفی به یه ماشین دانلود رمان یهویی عاشقت شدم
برخورد میکنه و ……دانلود رمان یهویی عاشقت شدم
خب اگه دوس دارین بدونید کلا چه اتفاقاتی تویه این رمان میفته و در آخر چی میشه پیشنهاد میکنم این رمانو بخونید دانلود رمان یهویی عاشقت شدم

مقدمه*

وقتی کسی رو دوست داشته باشی
تمام زندگیت میشه اون…
وقتایی که گریه میکنه باهاش گریه میکنی
وقتایی که میخنده انگار تمام دنیا رو بهت دادن…
وقتایی که باهات قهر کرده حاضری هر کاری کنی
تا زودتر باهات آشتی کنه…
لحظه هایی که ازت دوره,سخت ترین لحظات زندگیته…
دیگه به کسی غیر از اون لبخند نمیزنی…
تو بغل کسی نمیری..
دستاتو تو دستای هیچکس غیر از اون گره نمیکنی…
تو چشمای هیچکس خیره نمیشی…
تنهایی هاتو با کسی غیر از اون شریک نمیشی

***************************
– به خدا اگه یه قدم دیگه بیای جلو یکی میزنم پس کله ات…

 

دانلود رمان حقیقت تلخ (جلد دومِ پایانِ تلخ)‌

 

دانلود رمان حقیقت تلخ (جلد دومِ پایانِ تلخ)‌ حقیقت همیشه تلخ است … به تلخی قهوه !! قهوه ای که شیرینی زندگی همانند شکر بر آن افزوده می شود اما از تلخی آن نمی کاهد …دختری از جنس احساس … همانند غریبه ی آشنایی که هیچ ردی در زندگی اش از خود بر جای نگماشته است. پستی ها و بلندی های زندگی را پشت سر گذاشته و همچنان مانند کوهی استوار است … دردی که روی قلبش

 

انباشته شده همچون زهری کشنده قصد جانش را کرده است … آیا کسی از این درد مهلک خبر دارد ؟؟
دختری که اسمش ، بی شک یکی از صفات توصیفی اوست ..
در پس کوچه های تردید در جست و جوی غریب آشنایی است … این غریب آشنا کیست ؟؟؟؟ آخر غریب است

یا آشنا؟؟

آیا این غریب آشنا از وجود او با خبر است ؟
پسری از جنس شیطنت ، با صفتی برازنده … بی پروا برای توصیف او کلمه ای ناچیز است … چه چیز می تواند

این دو

جنس متفاوت را با یکدیگر همسو کند ؟
زنی درد کشیده ، با کور سویی امید چشم در راه است …

انباشته شده همچون زهری کشنده قصد جانش را کرده است … آیا کسی از این درد مهلک خبر دارد ؟؟
دختری که اسمش ، بی شک یکی از صفات توصیفی اوست ..
در پس کوچه های تردید در جست و جوی غریب آشنایی است … این غریب آشنا کیست ؟؟؟؟ آخر غریب است

یا آشنا؟؟

انباشته شده همچون زهری کشنده قصد جانش را کرده است … آیا کسی از این درد مهلک خبر دارد ؟؟
دختری که اسمش ، بی شک یکی از صفات توصیفی اوست ..
در پس کوچه های تردید در جست و جوی غریب آشنایی است … این غریب آشنا کیست ؟؟؟؟ آخر غریب است یا آشنا؟؟