رمان دانلود - صفحه 3 از 5 -

جمعه , ۱ شهریور , ۱۳۹۸
مطالب جدید
آهنگ های جدید
آرشیو
فیلم و سریال
آرشیو

دانلود رمان حس عاشقی جاوا ، اندروید،pdf،ایفون

خلاصه: دانلود رمان حس عاشقی رمان در مورد دختریه که در خانواده ی نسبتا فقیری زندگی میکنه..یکی از خواهرهاش در طی دوران مریضی دچار عشقی واهی میشه که رسیدن به اون عشق واسش محاله اما بالاخره روزی این دختر عشق واهیش رو در واقعیت پیدا میکنه اما..حسی جدید..اما این حس گمنام چه میداند از عشق؟حسی که نه زمان را میشناسد و نه مکان را..این چه حسی ست که نه خواب را میفهمد و نه بیداری را..؟


نه شاد زیستن را میفهمد و نه اندوهگین بودن را..
این حس که نامش را نمی دانم آواز گوش دادن را دوست دارد..
گوشه ای کز و تنها به تو فکر کردن را دوست دارد..
گل سرخ را..تماشای غروب جمعه را دوست دارد..
بوی تو را..نوازش تو را و حتی خیره شدن به چشمان تو را دوست دارد..
آری..این حس عاشقی ست!
این حس عاشقی،تو را هم دوست دارد..

مقدمه:
ای دل چرا باز هم عاشقی
به چه می نازی که اینچنین عاشقی
مگر تو چه دیدی از این عشق
که هم دل و همسفر و همراه عاشقی
طعم تلخ شکست را چشیده ای
بازهم اینگونه عاشقی
نه وفا دیدی و نه مهربانی
بگو چرا اینچنین عاشقی
در طرب و مستی پیش قدم
در جاده هفت شهر عاشقی
ای دل تو که اینگونه در آتشی
به من بگو چرا این چنین عاشقی
در عجبم از کار تو ای دل دیوانه
گر هزاران بار بشکنی در ره عاشقی
گر هزاران بار خون دل خوری
تسلیم نشوی در راه عاشقی

قسمتی از  رمان حس عاشقی :

-سمیرا؟پونه دم در منتظره
با این حرف سلمی(یا سلما..به هر دو روش نوشته میشه..اگر من اشتباهی کردم به بزرگی خودتون ببخشید)

،کاموا و قلابمو روی زمین رها کردم و از جا برخاستم
همونطور که گره ی روسریمو می بستم

دانلود رمان رویای بلند جاوا ، اندروید ،pdf،ایفون،تبلت

 

رمان های جدید انجمن نگاه دانلود ویراستاری شده اند

نام رمان : رویای بلند

نویسنده : مهسا صفری
ژانر:
رمان درباره دختری به اسم گیسیاست که دختره مغروریه…..
این دختره مغروره قصه ما مجبوره بخاطره دلایلی یک سال پیش مادربزرگش زندگی کنه
مادربزرگی که تابحال اونو ندیده…
و اتفاقاتی که واسه گیسیا توی این مدت می افته داستانی ساخته به اسمه رویای بلند…رویای

بلندقصه ی رازه….
قصه خنده ها وگریه ها….
قصه ی به زانو دراومدن دوتا مغرور توسط عشق….

صبح ساعت هفت ازخواب بیدار شدم ودویدم ورفتم دست وصورتم روشستم اووف حالا فقط

چهار ساعت طول می کشه تا موهام روشونه بزنم سریع رفتم شونه رو از روی دراور برداشتم

وشروع کردم به شونه زدن موهای بلندم موهام خیلی بلند بود ازبچگی موهم روکوتاه نکرده بودم

هنوز وسطای موهام بودم که یکی بامشت کوبیدم توی سرم وگفتم : خاک برسرت گیسی

ساعت شد ۷:۳۰ ازشونه کردن ادامه موهام منصرف شدم ودویدم رفتم پایین پیش مامان وصدا

زدم: مااامااان …مامان کجایی؟
-جانم گیسیا جان توآشپزخونه ام .
پله هاو سریع پایین دویدم وگفتم :وای مامان ساعت شد۷:۳۰من حاضر نشدم باباکجاس امروز

باید من رو برسونه مدرسه حسابی دیرم شده مامان موهام رو بباف..
بعدهمون طورکه نشستم روی صندلی شونه رودادم به مامان. مامان شونه روازم گرفت وگفت:

سلام عزیزم صبحت بخیر.. شب خوب خوابیدی؟
-ببخشید سلام .آره خوب بود .
-ازاین اخلاقا نداشتیم ها گیسیا خانوم ..
-آخه دیرم شده …
مامان چیزی نگفت وادامه موهام روبافت من هم دتشتم تند تند صبحونه ام رو می خوردم چند دقیقه بعد مامان گفت: اگه صبحونه ات روخوردی پاشو حضرشو تابابا برسونتت .
باتعجب پرسیدم :تموم شد؟
– بله
باخوشحالی یه چرخ دورخودم زدم تا موهام دور خودم بچرخه وبعد هم ذوق کردم ورفتم تاحاضر بشم .

 

دانلود رمان پلیس بازی به شرطه عاشقی

 

نام نویسندگانραʀαsтoo_sedna.z
ژانر:عاشقانه ، پلیسی ، طنز
«بدون ویراستار»

خلاصه رمان:
میگمـ پلیس بازے ولے توباورنڪنـــ…
عاخه من پلیســـ واونــ….
من راهـ راستـــ واونـــ….
خلاصه بعدکلی دنگ وفنگ خانوم آنجلنا جولی وحاضرمیکنمـ وبه سمت اداره حرکت میکنیمـ…
تینوـ سایدا منم ببر…
نگاه خنده داری بهش میکنمـ :همینم مونده بچه باخودم ببرمـ….

اخمی میکنهـ :خوبه من ازت بزرگترما اینقدرپروبازی درمیاری!
انگشتموبه سرم میزنم:بزرگی به عقل نه به سن…که توازعقل محرومی!

جعبه دستمال کاغذی روداشبردوسمتم پرت میکنهـ که ازپنجره ماشین بیرون میوفتهـ…
نگام میکنه میخندمـ…
اونم میخندهـ:یدونه برات میخرمـ…

پشت دراتاق تیمسارنفسی کشیدمـ…
تینولبخندی بهم میزنهـ :بروداخل…
دراتاق وبازمیکنمـ…

نگاهم به بابا وتیمسارمیوفتهـ….
بابابادلخوری نگام میکنهـ…
من نمیدونم باباچه اصرارداره به من بگه که توهنوزبچهـ ای!!!

من ـ سلام برتیمساربزرگ وکبیر
لبخنددل نشینی میزنهـ….
ـ ـ سلام دخترم خوبی؟

کمرخم میکنمـ:اگه پدرگرامی بزارن چراکه نهـ…
دستشوسمت جایگاهی بابانشسته میگیرهـ..

ـ ـ بشینـ…
ـ إی بروچشمـ …
کناربابامیشینمـ…..

تیمساردستاشوتوهم قلاب میکنهـ :خودت میدونی من دلم نمیخادبه این ماموریت خطرناک بری!…
ولی خب پدرت سرپرست این ماموریتهـ..وتوخودت هم اصرارداری بری!

من ـ به به بابام هم گفتم تیمسارخسته شدم ازاین ماموریت های کوچیک وخسته کنندهـ یه کم هیجان میخوامـ…
باباـ عاخه دخترمن خوشگلم نونت مه آبت کمه روسیه رفتنوکجادلم بزارمـ…..
ـ الهی دورت بگردم باباحمیدم ولی خب مرگ یه بارشیون یه بار….

یه عالمه نصیحتم میکننـ…..یه عالمه حرف میزنن وتهش من یه لبخندبزرگ میزنمـ:وای بابانمیدونی چه قدروسیه خوشگلهـ
پایتختشوبگومُسکـــوعالیهـ….
باباـ ببین تیمسارجان هنوزنمیفهمه اون جایی که میخادبره واس بازی نیستـ واس تفریح نیستـ….

تیمساراخم شیرینی میکنهـ:حمیدجان توهم سخت نگیرسایداذوق سفردارهـ…
چشمکی به بابامیزنمـ…
باباازجاش بلندمیشهـ…

اسلحه ای ورومیزمیذارهـ :همین الان بروپیش هومن کاربااین اسلحه ویادت بدهـ…
صورتم توهم میرهـ…
ـ باباتینوبه من یادداده جه جورکارکنم بااین اسلحهـ…

باباـ همین ه گفتم سایداکاری نکن پشیمون بشمـ….

 

دانلود رمان خاطرات مهلا

خلاصه:توپیاده رو ، نزدیک کوچه مون بودم . همه جا خلوت بود. صدای یه موتور رواز پشت سرم شنیدم ! داشت نزدیک میشد !هرچه نزدیکتر می شد، سرعتشم کمتر می شد! خیلی ترسیده بودم! جراتم نمیکردم برگردم به پشت سر نگاه کنم ببینم کیه؟ شاید من الکی ترسیدم؟! محلمون دانلود رمان خاطرات مهلا بدی ای داره ؛ تا ساعت از یازده و نیم بگذره کلاغم تو محله پر نمیزنه ! …ایستاد . خیلی خیلی ترسیده بودم! احساس کردم راننده اش از موتور پیاده شد ! یا خدا…امروز از لوازم التحریری سر کوچه‌مون یه دفتر خاطرات خریدم

نام : خاطرات مهلا
نویسنده : DEHGANI(محبوبه دهقانی)
ویراستار:shaparak20
ژانر : اجتماعی ، عاشقانه

طراح جلد:fadya.mz

نمی‌دونم چرا یک دفعه تصمیم گرفتم از امروز خاطراتم رو ثبت کنم! شاید

مسخره بیاد، کسی به سن و سال من خاطره بنویسه، شایدم نه! اما به

هر حال تصمیمیه که از امروز گرفتم! البته می‌گم سن و سال منظورم این

نیست که هیچ کس نمی‌تونه خاطراتش رو بنویسه اما خب، بیشتر دیدم

بچه های دبیرستانی خاطره می‌نویسند نه یه دختر بیست و چهار ساله!

از این فکرهای الکی ای که جدیدا تو ذهنمه خسته شدم. به قدری فکرام

بی خوده که بعضی وقت ها خیلی احساس حقارت می‌کنم؛ احساس

پوچی می‌کنم. این فکرا چه زمانی به سراغم میاد؟ زمانی که با دوستام

کنار هم می‌شینیم اونا ازخواستگارهاشون می‌گن؛ اما من حتی یک

خواستگارم ندارم که بخوام براشون تعریف کنم. نمی‌دونم چرا و دلیلش

چیه؟ آخه من که هیچ مشکل و کم و کسری ندارم؟ نه زشتم، نه

بیریختم، نه خانواده بدی دارم و نه هیچ چیز دیگه. نمی‌دونم دلیل اینکه

حتی یک نفر هم در خونمون رو نمی‌زنه چیه؟ نکنه واقعا زشتم و

دانلود افسانه دختر و گرگ سفید

خلاصه داستان دانلود افسانه دختر و گرگ سفید:این داستان کوتاه در مورد یک دختر شهری و نترسه ،که با ورودش به یک ده دور افتاده گرفتار عشقی ممنوع و اسرار آمیز میشه….مقدمه:در جنگل من هوا سرد است…. آهوها با کفتار ها میچرخند…. روباها قصد فریبم را دارند…. دیگر گرگی وجود ندارد…. با وجود سختی هاو زخم های روی تنم…. من هنوز گرگ مانده ام…. با وجود اینکه اسمان را ابرهای تیره فرا گرفته…. من هنوز به خورشید خیره میشوم….
با وجود اینکه همه چیز بر علیه من است….

نویسنده معروف رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد دوم)

نام داستان کوتاه: افسانه دختر و گرگ سفید
فانتزی / تخیلی – عاشقانه
نام نویسنده :Ami74

کمی دورتر از کلبه یا همون خونه ی جدیدمون روی تخت سنگی نشسته بودم و تکالیف ریاضیم رو

انجام میدادم که همون لحظه صدای داد مامان به گوشم رسید.
مامان:ترانه…ترانه…دختر بیا خونه تکالیفتو انجام بده..هوا سرده سرما میخوری.

برای اینکه صدام بهش برسه بلندتر از خودش داد زدم:چشم مامان..الان میام.
وبعد خودکارم رو لای دفترم گذاشتم و دفتر رو بستم .

از جام بلند شدم و نگاهی به اطرافم انداختم.
واقعا زیبا بود…چمن های سبزی که اطرافم رو احاطه کرده بودن به واسطه ی بادی ملایم به

ر*ق*ص دراومده بودن و زیبایی وصف نشدنی رو به تصویر کشیده بودن.
صدای زیبای پرنده هایی که توی آسمون به صورت گروهی پرواز میکردن”گوش هام رو نواش میکرد.
محیط اطرافم واقعا آرامش بخش بود..
نفس عمیقی کشیدم و ریه هام پر شد از هوای پاک و تمیز…

نه اونقدرا هم که فکر میکردم بد نیست..نه اصلا بد نیست..
اوایل که اینجا اومده بودیم خیلی ناراحت بودم ولی حالا و با دیدن این طبیعت زیبا،نظرم به کلی تغییر

کرده بود.
اینبار نگاهم رو به جنگل که کمی دورتر از چمنزار قرار داشت دوختم.

دانلود رمان این آخر راه است

خلاصه :دانلود رمان این آخر راه است گاهی اوقات ، مسیر زندگی آدم ها با یه موضوع ساده یا حتی یک اشتباه تغییر می‌کنه ؛ بعضی اشتباهات ، فقط باعث تباه شدن زندگی خود فرد خاطی نمی‌شه ، بلکه زندگی یه گروه بزرگ رو تحت تاثیر قرار می‌ده.داستان ما هم از یک اشتباه شروع شد . اشتباهی ناخواسته ؛ شاید هم برنامه ریزی شده ؛ اما هر چه که بود ، باعث عوض شدن مسیر زندگی همه شخصیت های رمان ما شد. نترسیدن از عدالت بدون بخشش ، کار دست شخصیت های ما داد . نترسیدن از عدالتی که بخشش در آن بی معنی بود ؛ شخصیت های ما رو گرفتار عواقب وحشتناکی کرد .

نام رمان : این آخر راه است.
نویسنده : MATINA کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر : ترسناک ،هیجان انگیز ، جنایی ،حادثه ای
ویراستار : mina_s

طراح جلد:نیلوفر شعبانی

سخن نویسنده:
داستان ما ، نه روایت جنی داره ، نه موجودات ماوراءالطبیعی ؛ اما ژانر

داستان ترسناکه.شاید با خوندن چند صفحه از رمان متوجه بشید که قضیه

از چه قراره ؛ اما به خاطر داشته باشید رمانهایی با این سبک رو باید خوند

تا فهمید داستان دقیقا چه جوریه .منم تا جایی که می‌تونستم سعی در

نوشتن خلاصه ای کردم که هم بتونید متوجه بشید داستان از چه قراره

وهم داستان رمان فاش نشه . امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید!

مقدمه:عدالت بدون بخشش ، جمله ای غریب اما ترسناکی است . کمتر

کسی معنی این جمله را می‌فهمد . خدا آن قدرخطاها را دیده و بخشیده

که به نوعی ، هم عدالت را برقرار کرده و هم آن را به دیگران بخشیده . درکی از

 

دانلود رمان زمزمه عشق

خلاصه :دانلود رمان زمزمه عشق این رمان داستان زندگی یه دختر به اسم ستاره هست که چند سال پیش پدر و مادرش رو از دست می‌ده و به خاطر این که به برادراش فشار نیاد ، برای مراقبت از پیرزنی به خونه دیگه ای نقل مکان می‌کنه.اومدن نوه این پیرزن به ایران باعث می‌شه که خویِ انتقام جوییِ ستاره خودش رو نشون بده و اون وارد راهی می‌شه که یه طرفش مرگه و یه طرفش………(پایانی خوش)

 

به نام یگانه ی هستی بخش
نام رمان : زمزمه عشق
نام نویسنده : جناب سرهنگ کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر : پلیسی_عاشقانه
ویراستار :Ava Banoo

به دور و برم نگاه می‌کنم. هه !یه فرش زوار در رفته ، یه آدم به درد نخور

بیچاره و بدبخت . هه دیگه از این زندگی خسته شدم. دیگه تا کی؟ ها؟؟

تا کی باید بشینم و این دهن کوفتی و ببندم ؟؟ تا کی باید نگاه های

سنگین و تاسف بار آدما رو تحمل کنم؟؟ خدایا ! دیگه خسته شدم .
از وقتی یادم میاد توی ناز و نعمت بزرگ شدم . مادرم معلم و پدرم جراح

بود . هرچی می‌خواستم برام فراهم بود. ولی ، هیچ فامیلی نداشتیم.نه

خاله ، نه دایی ، نه عمه ، نه عمو ، نه پدربزرگ و نه مادربزرگ هیشکی رو

نداشتی . دنیا رو فقط توی این خونه می‌دیدم . این قدر غرق افکارم شدم

که فراموش کردم خودم رو معرفی کنم .
اسم من ستاره س . ستاره فاتحی ،۲۰ سالمه .از دخترای خر پول بودم .

همه بدبختیام از معتاد شدن بابام شروع شد . وقتی فهمیدن خفن معتاد

شده از بیمارستان بیرونش کردن . بعد از هفت ماه مامان و بابام تصادف کردن و در جا تموم کردن . بعد از

 

دانلود رمان آزاد

خلاصه:دانلود رمان آزاد ازاد یه پسر خشن وعصبی هست که بعداز تولد ازخانوادش جدا شده وبه جای برده شده که از اون یه ادم بد اخلاق ساخته یه برادر دو قلو به اسم فرزان داره که عاشق دختر شیرازی بنام مهر ماه هست که به تهران اومده برای تحصیل ..ازاد بعد از سالها برمیگرده به برادرش نزدیک میشه واز فرزان میخواد براش کاری انجام بده ولی فرزان قبول نمیکنه از اونجای که ازاد همیشه به روش خودش عمل

میکنه مهرماه رو میدزده تا فرزان رو مجبور به انجام کارش بکنه!!در این بین اتفاقاتی بین آزاد ومهرماه میفته!!!

اما دیگه اون ها رفته بودن واقعا وضعیت بدی بود. فکرش رو بکنید که تو یه هوای سرد زمستونی با لباس های

خیس بر عکس با یه پا از درخت اویزون باشی! پام داشت کنده می‌شد. احساس می‌کردم همه ی محتویات

معدام داره میاد تو دهنم. هر چی فحش بلد بودم ونبودم به اون یارو داده بودم. به نظر می‌رسید اسمش آزاد

باشه. آخه آزادم شد اسم؟! بری بمیری با اون اسمت که من رو بدبخت کردی. وای خدا پام کنده شد چند

ساعتی بود که همون طور آویزون بودم؛ هوا کم کم داشت تاریک می‌شد. از سرما می‌لرزیدم، پای راستم کاملا

بی حس شده بود؛ حالم واقعا بد بود، چشمام رو روی هم فشار دادم. ای خدا چرا من این طوری بودم. تو بد

ترین شرایطم از هوش نمی‌رفتم؛ اگه بی هوش می‌شدم حداقل درد کمتری رو حس می‌کردم! فکر کنم موقع

مرگمم از هوش نرم! وای الان وقت این فکرها بود اخه مهرماه؟ اووف خدا لعنتت کنه فرزان با این آشی که برای

من پختی!
دوباره داشتم جد فرزان رو مستفیض می‌کردم که صدایی شنیدم. آزاد با یه نگهبان داشت به این سمت می‌

اومد امیدوار بودم بخواد من رو پایین بیاره که همین طور هم شد.

 

دانلود رمان پایان قصه ی ما

خلاصه: دانلود رمان پایان قصه ی ما این رمان،داستان دختری رو روایت میکنه به نام مهسا.مهسا در طی یک سری برخوردها با دوست مامانش و خانوادش آشنا میشه و پس از چند برخورد،عاشق پسر دوست مامانش،آرتین میشه.و اما آرتین…حالا آیا آرتین هم اونو دوست داره؟اصلا میشه اسم این احساس رو عشق گذاشت؟سرنوشت مهسا چی میشه؟بهم میرسن یا نه؟
پایان خوش

بسیار از کانال ها از رمان های نگاه دانلود استفاده می کنن و ضربه خیلی بدی به سایت نگاه می زنن لطفا در کانال نگاه عضو بشید

و بشکن زنون رفتم سراغ جارو.تقریبا ۲ ساعتی بود داشتم جارو و خاک

گیری میکردم.ما شیراز زندگی میکنیم. خونمون به صورت L.ترکیبش هم

سفید و آلبالوییه.حیاطمون یه تاب دو نفره خوشگل داره.تقریبا میشه گفت

همه جای حیاطو بابام سبزه و درخت و گل کاشته.دو تا در داریم.یه در

کوچولو برای رفت و آمد افراد.از جلوی در تا در راهرو هم سنگ فرش

شده.یه نیم متر اون طرف تر هم یه در بزرگه برای ماشین ها.از جلوی در

که بازم سنگ فرش شده یکم که رفتیم جلوتر سه شاخه میشه برای

ماشین ها.هیوندای سفید بابام.پرشیای مشکی داداشم و ۲۰۶ سفید من.
حالا بگذریم.حتما با خودتون میگین چرا من باید ظرف بشورم و جارو

کنم،نه؟خوب چون مامانم به خدمتکار داشتن علاقه ای نداره و میگه آدم

باید کارای خونشو خودش بکنه.
– خب.اینم از این.مامــــــــان دیگه کاری نداری،من برم لباس بپوشم؟
– نه،برو.دستت درد نکنه.
رفتم سراغ کمد لباسم.حالا چی بپوشم؟
آهـــــان…یافتمش…یه تونیک خاکستری با ساپورت مشکیم.موهام که

همیشه ی خدا کوتاهه.یکم شونش کردم.یکمم آرایش کردم.کلا موافق

آرایش غلیظ نبودم.فقط یکم کرم پودر و رژلب زدم.لبام معمولیه،دماغمم

معمولیه،چشمامم قهوه ای روشنه.در کل راضیم از قیافم.
در حال بررسی خودم بودم که زنگ در رو زدن.وایـــی،آخ جون اومدن.بدو بدو رفتم در رو باز کردم.
((من دوتا عمه دارم؛

دانلود رمان مانده ام! جذبت کنم یا دفعت کنم؟!

نوشته: asiyeh69

ژانر رمان: اجتماعی..هیجانی..پلیسی..عاشـــقـانــه..

خلاصه:

دختری که همانند اسمش غوغا کرد…..دل کند از صاحب آسمان و زمین…..پا کوبید و لج کرد……از همه چیز گذشت…. به خیالش اوم هم دل میکند از بنده اش…..
فراموش کرد به خیال اینکه فراموش شده…. نمی دانست نزدیکتر از رگ گردن به اوست…..وابسته تر از نفس…..غرید…بارید…. تا آرام گیرد…
باریدن چشمانش دل یخ زده ای را آرام کرد….عاشق کرد….و باز هم در اخر….
خدا بیدار است…..پایان خوش