سوسول فا

بایگانی‌ها رمان - صفحه 10 از 13 - سوسول فا - فال , عکس , اس ام اس , سرگرمی , مدل , آرایش و زیبایی

چهارشنبه , ۱ آذر , ۱۳۹۶
اخبار
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

سکوت شب آزارم میده . روزا باید از تنهایی درد بکشم و شبها از بیخوابی . اگه مامان بود خونه ی ما انقدر تاریک و سرد نبود . پنج سال پیش که مامان توی اون تصادف لعنتی مرد روح بابا هم همراهش رفت . بابا تبدیل شد به یک دستگاه چاپ پول . از صبح میرفت سر کار و موقعی بر میگشت که من یا توی اتاقم خواب بودم یا حوصله ی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم . کارای من براش مهم نبود . فقط هرماه مبلغ قابل توجهی رو به حسابم واریز میکرد و فکر میکرد تمام نیاز های من توی اون پولها خوابیده ولی من پول نمیخواستم ، پدر میخواستم . همون پدری که تا پنج سال پیش نور چشمیش بودم . من یه دختر هفده ساله ی بی پناه بودم . بی هیچ دلخوشی . اون سال بعد از گرفتن دیپلم کامپیوتر از بس بی انگیزه بودم قید کنکور و دانشگاه رو زدم و نشستم توی خونه . البته خونه نبود یه قصر بی سر و ته که در روز شاید نزدیک به پنجاه خدمتکار در اون میچرخیدند و شاید اگه اونها نبودن من از تنهایی مطلق مرده بودم . با سرد شدن اخلاق پدرم تمام فامیل و آشنا به جای اینکه دلداریمون بدن تنهامون گذاشتن . فقط یه عمه داشتم که به همراه پسر و دخترش در اسپانیا زندگی میکرد و تنها کسی بود که حداقل هفته ای یک یا دوبار با تلفن هاش کمی آرومم میکرد . اون هم سالها قبل همسرش رو از دست داده بود ولی به خاطر فرزندانش کم نیاورده بود . پسرش اونجا داروسازی میخوند و دخترش هم پرستاری خونده بود و با پزشکی اسپانیایی ازدواج کرده بود . عمه لادن اینطوری با تنها پسرش زندگی میکرد . فرزندان عمه رو آخرین بار برای مراسم مادرم دیده بودم و اون وقتها انقدر در خودم شکسته بودم که چره ی ماتی از آن ها در ذهنم نقش بسته بود ، البته چند باری با سمیرا دختر عمه لادن صحبت کرده بودم ولی هرگز با سام همکلام نشده بودم.
صبح حدود ساعت نه از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم و از چیزی که میدیدم شاخ در آورده بودم ، پدر هنوز خونه بود و مشغول خوردن صبحانه . با صدای نه چندان بلندی گفتم : صبح به خیر پدر.
چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد با تکون دادن سرش جوابمو داد . پشت میز نشستم و کبری خانوم خدمتکار   پیرو مهربون خونه ی ما برام چای ریخت و صبحانه ام رو آماده کرد . به خوردن صبحانهام مشغول شدم ولی حس کردم که پدر به من خیره شده . آروم سرم و بلند کردم و دیدم که حدسم درسته . لبخندی به لب نشاندم و گفتم : خیلی وقت بود با هم صبحانه نخورده بودیم پدر . من الان خیلی خوشحالم. آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دقیقاً از بعد رفتن نسرین.
نسرین اسم مادرم بود . زنی که پدر دیوانه وار دوستش داشت . من بغض کردم و گفتم : پدر من دختر نسرینم همون
زنی که عاشقش بودی و حتی الان هم هستی . خواهش میکنم من رو ببینید . من کجای زندگی شما هستم ؟ سرشو میون دوتا دستاش گرفت و گفت : تو خیلی شبیه مادرتی.
لبام لرزید و گفتم : به خاطر این باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟
اینو که گفتم با عصبانیت بلند شد و گفت : تو دختر نسرینی و دختر من ولی نمیتونم…
من هم از جام بلند شدم و گفتم : چیو نمیتونی پدر ؟ من همون مهتابم که تا دوازده سالگیش یه پدر داشت که عاشق دخترش بود . مگه من اون نیستم پدر ؟
دوباره با غصه سر جاش نشت و گفت : بشین . تو باید خیلی چیزا رو بدونی.
سر جام نشستم که پدر با صدای گرفته ای گفت : وقتی من و نسرین میخواستیم با هم ازدواج کنیم به هم قول دادیم به این زودیها بچه دار نشیم و این خواسته من بود . من و نسرین انقدر عاشق هم بودیم که حاظر بودیم هرکاری رو به خاطر همدیگه انجام بدیم . شش ماه از شروع زندگی پر از عشقمون میگذشت که ناخواسته نسرین باردار شد .

دانلود در ادامه مطلب

دانلود داستان کوتاه مسافر

دانلود داستان کوتاه مسافر

چرا باید پدرم توقف می کرد ؟
من به او گفتم این کار را نکند. می دانستم فکر خوبی نیست. البته، او به من گوش نداد. پدر مادرها هرگز این کار را نمی کنند. اما اگر به مسیرش ادامه داده بود این اتفاق هرگز روی نمی داد.
آن روز بیرون رفته بودیم ، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالی و واقعا شادی بود. تولد پانزده سالگی من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند . شهر کوچکی در ساحل سافولک. درست سر ناهار آن جا رسیدیم و تمام بعدازظهر را به قدم زدم در ساحل، تماشای مغازه ها و پول خرج کردن در بازار درب و داغان پایین اسکله گذراندیم .
خیلی ها فکر می کنند ساوتوولد برای رفتن جای مزخرفی است، بخصوص در روز تولدتان. اما آن ها اشتباه می کنند. واقعیت این است که آن جا محل خیلی خوبی است. از کلبه های ساحل رنگارنگ که احتمالا از زمان ملکه ویکتوریا در آن جا بوده گرفته تا توپ های روی صخره که مسلمأ از خیلی قبل تر آن جا بوده. آن جا یک فانوس دریا یی دارد و یک آبجو سازی و یک چمنزار شیب دار دهکده که همه انگار از توی داستان انیدبلیتون بیرون آمده.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان بغض تلخ

دانلود رمان بغض تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه:
داستان درمورد پنج مرده
پنج مردی که هر کدومشون یه داستان خاص دارن
پنج مردی که زندگیشون پر بوده از یه بغض
یه بغض تلخ
داستان درمورد پنج دختره… پنج دختری که هر کدومشون یه داستان خاص دارن
پنج دختری که زندگیشون پر بوده از یه بغض
یه بغض تلخ
در میان این داستان های خاص… و در میان این بغض تلخ… به ناگه صدای پای عشق در گوش نواخته شده و بغض تلخ رو شکسته و لبخند بر روی لب آورده و سکوت سرد داستان های خاص رو شکسته و لبخند روی لب رو عمق بخشیده و در دل جوانه زده و کم کم تبدیل به درخت تنومندی شده و سایه افکنده به روی هر چی هق هق و بغض تلخه و به داستان های خاکستری رنگ رنگ و بوی دوباره بخشیده و دل ها رو بیقرار کرده و این از قدرت عشقه…. عشقی به تلخی بغض گلو فشرده و به شیرینی حس چشیدن یه آغوش گرم و امن بعد شکستن یه بغض تلخ….

**
مقدمه:
ب مثل بغض
ت مثل تلخ
بغض مثل یه سیب که تو گلو گیر کنه و نذاره نفس بکشی… تلخ مثل یه قهوه اسپرسو تو کنج یه کافه ی دلگیر
تلخ مثل یه هق هق بی پناه تو کنج یه دیوار… بغض تلخ یعنی وقتایی که دلت از همه
کس و همه جا پره و
دلت گریه میخواد یه هق هق یه هق هق بلند… دلت یه آغوش میخواد… یه آغوش امن… دلت یه دست نوازش میخواد… یه دست مهربودن… دلت یه صدا میخواد…. یه صدای گرم و عاشق…
دلت یه جمله میخواد…..یه جمله که بگه من هستم… دلت آرامش میخواد….. یه آرامش ناب که با دنیا عوضش نکنی…. دلت میخواد تو یه آغوش امن بغض گلو فشرده و نفس گیرت رو بشکنی و هق هقتو آزلد کنی و دست نوازش معربونی رو سرت کشیده بشه و یه صدا تو گوشت طنین انداز شه که بگه من هستم و آرامش نابی به تک تک سلولای بدنت سرازیر شه و تو دلت بگی این آغوش به دنیا عوض نمیکنم…. اما چه سخته وقتایی که…
تو به کنج یه دیوار پناه ببری و هر چی هق بزنی بغضت نشکنه و فقط دست خودت باشه که از شدت خفگی چنگ بزنی تو موهات و فقط صدای هق هق بی پناه خودت باشه که تو گوشت طنین انداز میشه و دلت یه آرامش میخواد…. یه آرامش ابدی…
الف مثل آرامش…. آرامش مثل مرگ

دانلود رمان تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان تلخ جاوا،اندروید،pdf،ایفون

داستان زندگی مردی ۳۰ ساله است که با مرور دفتر خاطرات صمیمی ترین دوستش که به علت نامعلومی دست به خودکشی زده خاطرات تلخ گذشتشو روز و شب بازسازی میکنه.از طرفی دختر جوانی وارد جریان زندگی این مرد میشه که ناخواسته مشکلاتشون به هم گره میخوره و این مرد تصمیم به حمایت همه جانبه از زندگی آشفته دختر میکنه.در طول رمان دختر کم کم به گذشته مرد پی میبره و از علت واقعی طلاق و ناپدید شدن خواهر مرد با خبر میشه.داستان با شیب کند به سمت اوج ،یعنی درگیر شدن روحی این دو در حال پیشرویه که با ورود زنی از گذشته مرد، همه چیز به قعر چاه دوری سقوط میکنه.بعد از چند سال بر حسب اتفاق مرد و زن داستان به هم برخورد میکنن ولی آیا کسی این وسط مرد عمل هست؟

فصل اول

در حال خشک کردن موهام با حوله بودم که وارد اتاق کارم شدم.از صحنه ای که دیدم چشمام گرد شد، رعنا پشت میز کارم نشسته بودو داشت با خیال راحت آلبوم عکس روی میز رو نگاه می کرد.انقدر غرق تماشا بود که حتی متوجه حضور من نشد.عصبی شدم و در رو کوبیدم به هم.از جاش پرید و آلبوم از دستش افتاد.
_ آقای آریان…..
_ میشه بگید اینجا چه….
بهتر بود اعصابمو کنترل می کردم
_با اجازه کی به آلبوم دست زدی ؟
سرش پایین بود و دستمال توی دستش رو مچاله کرده بود.
_ مگه با تو حرف نمیزنم؟می گم کی بهت اجازه داد بیای بشینی پشت میز من و به وسایل شخصیم دست بزنی؟
_ من واقعا متاسفم…قصد نداشتم به وسایل شما دست بزنم.آلبوم باز بود،منم داشتم میزتون و تمیز می کردم .چشمم خورد به عکس ها و چون زیبا بودن نگاهم افتاد به عروس.ببخشید.
_ پس فردام اومدی یه کشو رو تمیز کنی چند تا فیلم خانوادگی توش بود میذاری میبینی بعد می گی قصد فضولی نداشتم؟

دانلود رمان دلشوره جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان دلشوره جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه…
زندگی یه زوج که تازه ازدواج کردن دچار یه بحران میشه و هر کدوم برای رهایی از این بحران راه هایی رو انتخاب میکنند که سرنوشتشون رو دستخوش تغییرات میکنه، و این تغییرات باید دید که می تونه این زوج رو یک بار دیگه کنار هم قرار بده یا نه.؟

ساعت یک ربع به ۱۱ شب رو نشون میداد وقتی کیفم رو از صندلی عقب ماشین برداشتم و راه آسانسور را در پیش گرفتم. مردد بودم بین زدن و نزدن دکمه طبقه ۵، یعنی تا الان اون دورهمی مسخره تموم شده بود؟
بلاخره خسته شدم و دکمه رو فشار دادم صبح که میرفتم خودش گفت ۱۱ به بعد بیا !
با توقف آسانسور نفسم رو از سینه بیرون فرستادم در و باز کردم خدا رو شکر اثری از کفشای مهمونا جلوی در خونه نبود، با خیال راحت کلید انداختم داخل شدم. بوی عطرهای زنونه کل خونه رو برداشته بود، از راهروی جلوی در رد شدم تا سالن توی دیدم قرار گرفت از صحنه ای که جلوی روم می دیدم یه لحظه جا خوردم انگار بمب معروف هیروشیما این بار وسط خونه ی ما فرود اومده بود، ظرفهای غذای نیم خورده، بطری های نوشابه، به هم ریختگی مبلمان و بیشتر از همه دستمال کاغذی های مچاله شده بد جوری توی ذوق میزد.
+اومدی احسان؟
صدای یاسمن چشمام رو از سالن کند و سرم رو برگردوندم سمتش: سلام
+وای احسان امشب خیلی مضخرف بود با رعنا دعوام شد جو مهمونی به هم خورد.
کیفم رو روی اولین مبل گذاشتم و با خودم گفتم: این از سلام خسته نباشید گفتن زن ما، بهتر که دعواتون شد کاش یه فصل همو کتک میزدین تا شاید دور این مهمونیا و دور همیای مسخرتون رو خط می کشیدین.
+من خیلی خستم میرم به دوش بگیرم بعدش بخوابم اگه شام نخوردی خودت یه چیزی بخور تو آشپزخونه غذا هست.
با انگشتم گوشه بینیم رو خاروندم و گفتم:
-باشه عزیزم تو برو بخواب من خودم یه چیزی میخورم.
بلند که شد بره تازه چشمم به لباس خوشگلی که تنش کرده بود افتاد منکر خوش سلیقه بودنش و زیبایی خیره کنندش نمیتونم بشم، توی اون لباس مشکی از همیشه زیباتر به نظر میرسید با چند تا قدم بلند خودم رو بهش رسوندم دست گذاشتم زیر بازوش و برگردوندمش به طرف خودم با اون چشمای خوشگلش میخ شد تو چشمام، یه دور صورتش رو از نظر گذروندم و منم مثل خودش زل زدم تو چشماش و گفتم:
-چه لباس خوشگلی داری، یکم بیشتر چسبوندمش به خودم، نگفته بودی تو این رنگ اینقدرخواستنی می شی، سرم و بردم نزدیک گوشش و خیلی آروم گفتم:
– عشقم چه بوی شیرینی میده، تمام مظلومیتم رو توی صدام ریختم و گفتم:
-شام نمی خوام تو رو میخوام. به وضوح منقبض شدن بدنش رو زیر دستام احساس کردم حال خوشی که بهم دست داده بود تبدیل شد به زهر، زبونش رو روی لبش کشید و گفت:
+خیلی خستم احسان اصلا به زور رو پام بند شدم خیلی خوابم میاد.

دانلود رمان بورسيه جدايي

دانلود رمان بورسیه جدایی جاوا،اندروید،pdf،ایفون

نازنین ؛ دختر ۱۸ ساله ای که با کلی تلاش و کوشش تونست برای تحصیل در دانشگاه به کشور دیگه ای بورسیه بشه در حالی که به پسر همسایشون علاقه داشت . ولی به نظرش اومد که درسش مهم تره .بنا براین بهرام ( پسر همسایه )را رها میکنه و برای تحصیل از کشور خارج میشه .
ولی چند روزی که تو ایرانه سعی میکنه بیش تر مواقع کنار بهرام باشه تا کم تر احساس تنهایی بکنه …….

همونطور که خواسته بودم دانشگاه آکسفور در خواست من را برای تحصیل پذیرفته بود و بورسیه کرد. بعد از شنیدن این خبر داشتم از خوشحالی بال در میوردم ؛ چند روزی بود که فقط به این موضوع فکر میکردم.

این مسئله به شدت ذهن من را در گیر کرده بود؛ تقریبا می تونستم آیندم را در خیالم تصور کنم و هنگامی که به خوشبختی و موفقیت فکر می کردم انگار قند تو دلم آب میشد.

با این حال کارهایی بود که باید انجامش میدادم و تنها چند روز فرصت داشتم. خداراشکر ویزای دانشجوییم را از قبل آماده کرده بودم و فقط میبایستی وسایلم را آماده میکردم و از همه مهمتر با دوست هام خداحافظی میکردم.

_ وای خدای من! به بهرام (پسر همسایه رو به رویی) چی بگم ؟ مطمئنم خیلی ناراحت میشه. من با این کارم دل او را می شکنم . ولی…. چاره ای نیست درسم مهم تره.

موبایلم را برداشتم و به دوستم مریم زنگ زدم:

من: الو سلام مریم جان خوبی؟

مریم: سلام عزیزم ممنون تو چطوری؟

من: مرسی من هم خوبم. مریم میتونی بچهها (جمعی از دوستان) را برای ساعت ? تو یه کافی شاپ جمع کنی؟

مریم: واسه چی؟

دانلود رمان طبقه زیرین جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان طبقه زیرین جاوا،اندروید،pdf،ایفون

طبقه ی زیرین نام رمانی فانتزی است که داستانش در قرن نوزدهم در لندن اتفاق می افتد.رمان طبقه ی زیرین نگاهی فانتزی  به دنیای مردگان دارد.مردگانی که هنوز چشم شان به دنیاست و میخواهند به دنیای زندگان باز گردند.اما چگونه؟چارلی  کوئین شخصیت اصلی داستان شیمیدان ماهری است که در میان مردگان زندگی میکند و در پی کشف محلول اسرار آمیز ” بازگشت” است تا با استفاده از آن محلول تمامی مردگان به دنیای پیشینشان یعنی دنیای زندگان بازگردند. .رمان فانتزی  طبقه ی زیرین سرگذشت انسان های حریص و جاه طلب است.

لندن اوایل سال ۱۸۳۲ میلادی

روز سردی بود و برف سنگینی می بارید. مردم همگی سعی در آن داشتند که کار خود را به سرعت انجام دهند و به منزل  برسند. در میان همهمه ی مردم پسرک روس ژنده پوشی به نام ولادیمیر در گوشه ای خزیده بود تا بتواند خود را از سرما حفظ  نماید و از هرکس که از کنارش می گذشت یک سوال یکسان می پرسید: «آقا؟ میتوانید به من جایی دهید تا امشب را به صبح  برسانم؟» و از همه یک جواب مشترک می شنید: «خیر جایی ندارم     برخی از اشراف عصبی با عصایشان او را کنار می زدند و برخی دیگر دل را به حال پسرک می سوزاندند لکن به هر  دلیل کمک نمی رساندند     ولادیمیر ناکام از کمک های دیگران در گوشه ای دیگر کنار یک دودکش نشست و دستانش را بهم مالید بلکه گرمش شود. از  پدر و مادرش چیزی به یاد نداشت فقط می دانست در دو سالگی یک زن ناشناس او را از روسیه به لندن آورده و او را در
کوچه پس کوچه های این شهر رها کرده است و یک مرد زورگوی گدا به نام جان او را پیدا کرده است و او را به چند پوند به  یک زن انگلیسی فروخت. هنگامی که ولادیمیر ده ساله شد آن زن به دلیل بیماری که سال ها او را با خود درگیر کرده بود جان  سپرد و باری دیگر ولادیمیر تنها ماند اما با این تفاوت که یک خانه کوچک در اختیار داشت که آن را هم جان تصاحب کرد و  ولادیمیر را از خانه بیرون انداخت و ولادیمیر که اکنون دوازده ساله بود برای همیشه در لندن آواره شد    ولادیمیر دستانش را تند تند بهم می مالید و آرزو می کرد این زمستان سوزناک به زودی تمام شود. به زمین خیره شده  بود. سخت احساس گرسنگی می کرد که ناگهان یک سیب قرمز رنگ در برف های وسط خیابان افتاد. پسرک به سیب قرمز رنگ  خیره ماند و گمان می کرد خداوند برای او یک سیب از آسمان پرتاب کرده است. زیر لب تشکر کرد. از جایش برخاست و به  طرف سیب قدم برداشت که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید
-: به اون سیب دست نزن
ولادیمیر کنار سیب نشست؛ آن را در دستانش گرفت و به عقب برگشت. پسری هم سن و سال خودش مقابلش ایستاده بود و  لبخند مرموزی میزد. ولادیمیر از ظاهر شیک آن پسر حدس میزد که از اشراف باشد.

رمان زنانه مردانه بودن

رمان زنانه مردانه بودن با فرمت جاوا،اندروید،pdf،ایفون

خلاصه :
مسیر زندگی سودا طی یک تصادف عوض می شه …
تغییر مسیری که خیلی نرم و آروم اتفاق می افته …
اونقدر آروم که اون بی حواس مسیر زیادی رو طی می کنه وقتی به خودش میاد که دیگه راه برگشتی وجود نداره …

مسیر جدیدی که حالا نمی دونه بیراهست !
یا مسیر اصلی یه که سرنوشت از اول برای اون در نظر گرفته و فقط برای مدتی از اون منحرف شده بود …

مسیر جدیدی که باعث ورود ۳ فرد جدید به زندگیش میشه …
۳ نفری که هر کدوم زندگیشو به نحوی تغییر می دن …
۳ نفری که گذر زمان باعث میشه ، سودا به پشتوانه و امید دیگری ، مقابل ۲ تاشون قرار بگیره …

***********

پک عمیقی به سیگار محصور شده بین انگشتانم زدم و بعد از مکثی دلنشین دودش را از تاروپود ریه ام به بیرون فرستادم …
همراه نفسی عمیق ، هوای آلوده وسرشار از سرب اطرافم را به ریه کشیدم و پوزخندی از این نفس مثلا عمیق انرژی زای مضر، روی لبم نقش بست …

نگاهم به بدنه ی باریک و کشیده ی سیگاره بین انگشت های باریک و کشیده ام افتاد … لابه لای انگشتانم به رقص دراوردمش و زل زدم به سرخی سر سیگار …
آتشی که می سوخت و پیش می رفت و حتی بدون کمک دم های عمیق من هم قصد جان سیگار را کرده بود و می خواست تا ته تهش را به خاکستر تبدیل کند …

لبخند تلخی روی لبم نشست از یادآوری آتشی که مثل سرخی سرسیگار نرم نرم زندگی مرا خاکستر کرد …
تلخ خندیدم به خودم که ندانسته ، اولین پک عمیق شروع کننده به سیگار زندگیم را زدم …

رمان روزهای سپید و سیاه

رمان روزهای سپید و سیاه جاوا،اندروید،pdf،ایفون

اخرین پنجره ها را بستم و روی مبل استیل بنفش رنگ نشستم .سیمین آباژور شیشه ای پایه بلند را در جای مشخص شده  گذاشت و گفت :آخیش بلاخره این پروژه هم تموم شد. سیمین از بچه های دانشگاه بود که بعد از دانشگاه ارتباط بین ما کاملا  قطع شده بود تا اینکه با کمک آرام برای آزمون استخدام به این شرکت آمدم و بعد از استخدام شدن با سیمین همکار شدم ,من  و سیمین در بخش طراحی دکور اسیون داخلی شرکت کار میکنیم میتوان گفت الان پنج ماهی هست که با سیمین روی پروژه  های مشترک کار میکنم.
نگاهی به سیمین انداختم و گفتم:خسته نباشی عزیزم, خدا را شکر همه چیز خیلی عالی پیش رفت .
سیمین در حالی که لباسش را مرتب میکرد گفت :بچه های تیم اجرایی رفتند ,تو نمیخای بری نگاهش کردم وگفتم : من باید چند تا عکس دیگه بگیرم و بعد کارم تموم میشه
سیمین دستش رو به سمت من دراز کرد وگفت : پس من دیگه برم ماه رخ جونم ,فکرکنم کیارمین تا حالا کلی مادر شوهرم را اذیت کرده باشه ,با من دیگه کاری نداری؟
دست سیمین را فشردم و گفتم به سلامت عزیزم از طرف من پسر نازت را ببوس و مراقب خودت باش بعد از رفتن سیمین من مشغول عکس گرفتن از قسمت های باقی مانده ی پروژه شدم.
***
بعد از یک روز سخت کاری خسته تر از همیشه به خانه آمدم و مامان پروین و مهدیس را در حال تماشای تلویزیون دیدم.

لبخندی زدم و سلام کردم .
مامان از روی مبل بلند شد و گفت سلام دختر گلم ,خسته نباشی , زود لباست را عوض کن تا شام رو بکشم و به سمت آ شپز

خانه رفت.
آهسته به سمت مهدیس رفتم و با کف دست ضربه ی محکمی توی سرش کوبیدم و گفتم :دوباره سلامت را قورت دادی؟
مهدیس در حالی که سرش را میمالید گفت : دوباره تو زدی توی سر من !
خندیدم و گفتم :من خواهر بزرگترت هستم من بزنم بهتر از اینه که غریبه ها بزنند این را گفتم و به سمت اتاقم رفتم .
بعد از پوشیدن لباس راحت و شستن دستها به آشپز خانه رفتم .
بابا روی صندلی پشت میز غذا خوری نشسته بود و مهدیس در حال گذاشتن ظرف سالاد روی میز بود ,مامان هم در حال  کشیدن ته دیگ سیب زمینی داخل دیس بود
به سمت بابا رفتم و سلام کردم .
بابا لبخندی زد و گفت :به به دختر خوبم .خسته نباشی دخترم
روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم ممنونم.
بابا در حالی که در روی برنج داخل بشقابش خورشت میریخت گفت :کار چطور پیش میره؟ یک ته دیگ سیب زمینی برداشتم و گفتم : امروز خیلی خسته شدیم ولی خدا را شکر آخرین پروژه ای که در دستمون بود را  فردا به مدیر بخش طراحی تحویل میدیم .
در حال خوردن شام بودیم که پچ پچ کردن های مامان و بابا شروع شد,اونها همیشه عادت به پچ ,پچ کردن داشتند و این

موضوع برای من و مهدیس خیلی تازگی نداشت.
بعداز خوردن شام ,مهدیس زودتر از همه میز را ترک کرد.

roya forosh

دانلود رمان رویا فروش جاوا،اندروید،pdf،ایفون

این داستان را برای سوم دبیرستان می نویسم !
برای نیمکت قراضه ی گوشه ی حیاط که همه ی رازهایمان را می داند !
برای قمقمه ای که بین هزار دست چرخید، پیانویی که روی میز باقی ماند تا بعد از ما کسی ساعات کشدار کلاس را با غلط گیری کردنش پر کند !
برای تخته ای که هیچ وقت واقعا تمیز نشد !
اما بیشتر از همه برای رویاهایی که هیچ وقت فروخته نمی شوند ! تمام نمی شوند…
“رویا فروش” چه خوب، چه بد ؛ چه ضعیف، چه قوی فقط و فقط برای مخاطبان نودهشتیا نوشته شده. انتشارش به هر شکلی و در هر سایتی مجاز نیست.
علامت ” ” برای تاکید بیشتر و شیوه ی نوشتن خود من است. موقع ارسال پست جدید علامت های پست قبلی را حذف می کنم تا خواندنش راحت تر شود

فصل اول
برف ریز و یک دستی می بارید. از آن برف هایی که مامان همیشه می گفت قصد ماندن دارد. نیکا خیلی سخت حواسش را روی کتاب ادبیات متمرکز می کرد اما نگاهش، مثل بیست و چهار جفت نگاه دیگر گاهی به سوی پنجره متمایل می شد و شوقی پچگانه زیر پوستش می دوید.
دبیر ادبیات بر خلاف طبع لطیف درسش، خشن و سختگیر بود و با چشم غره های مداوم کارش را پیش می برد. انگار نه انگار برف می بارید!
سوده کلافه روی نیمکت جا به جا شد و دست از سایه زدن گلی که روی میز کنده بود برداشت: حالم از استعاره بهم می خوره.
خوشبختانه حواس خانم عراقی به جزوه اش بود و سعی می کرد مثال مناسبی پیدا کند. نیکا می دانست سوده از بلند گفتن حرفش وحشتی ندارد بنابراین سریع زیر لب جوابش را داد : ده دیقه دندون رو جیگر بذاری زنگ خورده.
سوده با حرص نوک پرگار را داخل یکی از گلبرگ ها فرو کرد: مثبت خرخون.
بالاخره زنگ خورد و خانم عراقی رضایت داد باقی درس را برای جلسه ی بعد بگذارند. بچه هایی که تا دو دقیقه پیش به روح حافظ و سعدی درود می فرستادند و “جمیعا” حالشان از استعاره بهم می خورد سر حال آمده بودند و جیغ کشان از پله ها پایین می رفتند. سوده هم دست نیکا را می کشید و او را میان جمعیت پیش می برد: نمی خوای دو تا جیغ بکشی؟
نیکا بلند خندید و تقریبا داد زد: نه ممنون راحتم.
به دم در که رسیدند سوده بدون ژاکت بیرون پرید.
– یخ می زنی بدبخت، یه چیزی بپوش.
مطیعانه کوله اش را در آغوش نیکا انداخت و ژاکتش را بیرون کشید: در کیفمو ببند خیس نشه مامان..

صفحه 10 از 13« بعدی...89101112...قبلی »